خاطره‌ای جالب از گم شدنم در مصر
از کتاب خاطرات من در روزنامه طنز داستان‌ها

خاطره‌ای جالب از گم شدنم در مصر

نویسنده : sh-emadi

در یک روز تابستانی مانند سندباد، نامه‌ای برای پدر و مادرم نوشتم و عازم مصر شدم. فکر نکنید من سندبام! نه! منظورم این است که بی‌خبر عازم مصر شدم. اما سفر من با سندباد دو فرق داشت. یکی آن‌که من به مصر می‌رفتم و دیگری آن‌که او با کشتی و من با هواپیمایی ایرانی به شماره 726 سفر می‌کردم. با خودم خدا خدا می‌کردم که سقوط نکنیم. وقتی به سلامت بر زمین نشستیم 350 ایرانی مسافر، فک خود را بر زمین می‌ساییدند و به دنبال چسب می‌گشتند. من هم کیفم را باز کردم و دیدم خواهرم در کیفم کخ ریخته. فکر نکنید در کیفم کخ بود! نه! منظورم این است که خواهرم بیشتر لباس‌هایم (بجز یک شلوار راه‌راه و یک تی‌شرت) را درآورده و به جای آن چسب ریخته بود. اوّل عصبانی شدم ولی با کمی تفکر، بادمم گردو می‌شکستم. فکر نکنید من دم دارم! نه! منظورم این است که خیلی خوشحال شدم. کاغذی پیدا کردم و رویش با زغالی نوشتم: «چسب -10000تومان» و حالا با تقریباً سه میلیون و پانصد هزار تومان (در اصل سه میلیون و چهار صد و نود هزار تومان) کیفم پر پول شد.

 

پس از تبدیل پولم به پول مصری، دو دست لباس رسمی و یک ماشین خریدم. یکی نیست بگوید: آخر آدم عاقل! مصر هم کشور بود در این آفتاب سوزان؟ فکر نکنید من عاقلم! نه! منظورم این است که چون مصر نزدیک خط استوا است و آفتاب تقریباٌ عمود می‌تابد، کله‌ام داشت کز داده می‌شد. فکر نکنید سرم  را روی آتش گرفته بودند! نه! منظورم این است که کله‌ام داشت می‌سوخت. ناگهان یک گلّه شتر جلویم سبز شد. فکر نکنید درخت شتر بود! نه! منظورم این است که شترانی به طور ناگهانی آمدند. می‌خواستم بوق بزنم که دستم به دکمه‌ای خورد و ناگهان سقفی بالای سرم پدید آمد. نزدیک بود که خودم را بکشم که شترها رفتند و به راهم ادامه دادم.

 

به مجسّمه ابوالهول رسیدم. به این فکر افتادم که چرا به آن ابوالهول می‌گویند. ناگهان او مرا هل داد و به چاهی افتادم که در پایین آن، فراعنه اسکلتی منتظر من بودند و می‌خواستند مرا بخورند. چاهی که انگار سرسره  °90 پارک ساحلی مهتاب بود. فکر نکنید آن‌جا پارک ساحلی مهتاب بود! نه! منظورم این است که به طور عمود پایین می‌رفتم. برای هیجان بیشتر هم مانند دخترهای داخل تونل وحشت جیغ می‌زدم. فکر نکنید آن‌جا تونل وحشت بود! نه! منظورم این است که جیغ بلند می‌کشیدم. از ترس فراعنه هم دستان خود را مانند دندان ببری که در بدن آهویی فرو می‌رود، در زمین فرو کردم. فکر نکنید دستان من دندان ببر و زمین آهو بود! نه! منظورم این است که دستانم را در زمین فرو کردم. اما حریف جاذبه نشدم. فراعنه تا آمدند مرا بخورند، هواپیمایی دیوار هرم را ریخت روی سرمان که رویش نوشته بود: «ایـــــــران سیــــــــر-726» تعجبی هم نداشت. خودم را مانند کرمی از زیر آوار بیرون کشیدم و دیدم مجسّمه ابوالهول هم نصف شده بود. فکر نکنید من کرمم! نه! منظورم این است که خودم را به سختی نجات دادم.

 

فردایش رفتم چای بخورم که دو مرد آرنولد هیکل و کماندو مرا دزدیدند. فکر نکنید آن دو آرنولد و کماندو بودند! نه! منظورم این است که هیکلی بودند و در دزدی ماهر. کاری کردم که از کنار مجسّمه ابوالهول برویم و آن دو توسّط ابوالهول، هل داده شوند. وقتی به ایران  برگشتم، دیدم مادر و پدرم در خانه چشم به در دوخته‌اند. فکر کردم منتظر من بودند و خوشحال شدم. امّا دیدم برسر من ریختند و مرا مانند گوشتی که باگوشت کوب می‌زنند، زدند. فکر نکنید من گوشتم و آن دوگوشت کوب! نه! منظورم این است که اصلاً چقدر شما خنگید که هر مثالی می‌زنم باید برایتان توضیح دهم!

"آقای سر دبیر! من دیگر در این روزنامه مطلب نمی‌نویسم."

و این آخرین جمله استاد بزرگ طنز در دفتر روزنامه طنز داستان‌ها بود.

 

از کتاب«خاطرات من در روزنامه طنز داستان‌ها ــ نوشته سیّد حسن عمادی»

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
سین سید هاشم صاد صفدری
سین سید هاشم صاد صفدری
٩٢/٠١/٠٨
١
٠
ایول!خیلی باحال بود
علیرضا
علیرضا
٩٢/٠١/٠٨
٠
٠
دمش گرم چه تخیلی داشته!! :)) خیلی داستان باحالی بود :))ولی این "فکر نکنید" ها رو مُخ بود!! /ممنونم
mahtab-k
mahtab-k
٩٢/٠١/٠٨
١
٠
چه باحال بود.....مرسی
نسیم
نسیم
٩٢/٠١/٠٨
٠
٠
خخخخخخخخخخخ
wolf
wolf
٩٢/٠١/٠٨
٠
٠
بابا این چی بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟
نسیم
نسیم
٩٢/٠١/٠٨
٠
٠
خاطره بود!
imanhkt
imanhkt
٩٢/٠١/٠٨
٠
٠
خیلی هم قشنگ ...
mahshid
mahshid
٩٢/٠١/٠٩
٠
٠
باحال بود
اسمانه
اسمانه
٩٢/٠١/٠٩
٠
٠
چه خیالاتی فکر نکنید که می گویم خیالاتت بد است منظورم این است که با این تخیلات مارا از کجا به کجا رساندی..
Em Ad
Em Ad
٩٢/٠١/٠٩
٠
٠
ب خاطر فامیلش ، کامنت گذاشتم !!!!
m-nik110
m-nik110
٩٢/٠١/١٠
٠
٠
دلم میخواست سرمو بکوبانم به دیفال با این فک نکید هایش!
nika
nika
٩٢/٠٣/١٣
٠
٠
مرسی............
پربازدیدتریـــن ها
لطفا ما را گارسون صدا نزنید

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت دوم

٩٦/٠٤/٠١
شعری سروده خودم

شب بارانی ما از تو ندارد اثری

٩٦/٠٤/٠٤
آدم ها چقدر زود عوض می شوند

ساعت 1:29 دقیقه بامداد

٩٦/٠٤/٠١
آرامش من در کدام است؟

مرگ درخت هشتاد و یک ساله

٩٦/٠٣/٣١
آفتاب سوزان، روزه و امتحان

معلم کوچک درس بزرگ

٩٦/٠٤/٠٤
دنیای پدر و پسری

در دنیای کناری

٩٦/٠٤/٠٤
خطر استفاده از واژه های بیگانه

ساید بای ساید

٩٦/٠٤/٠٣
فاصله طبقاتی

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت سوم

٩٦/٠٤/٠٦
محال است یادم بروند

خاطرات وبلاگ نویسی

٩٦/٠٣/٣١
شعری سروده خودم

دوست داری بروی؟

٩٦/٠٣/٣١
این قلم، ریشه می دواند

پاره خطی برای جیمی ها

٩٦/٠٤/٠٣
وقتی یکی یکی می روند

پیر شده ام

٩٦/٠٤/٠٦
شعری سروده خودم

معشوق ماه روی من

٩٦/٠٤/٠٣
ترانه ای سروده خودم

شونه به شونه اش که قدم می زنی

٩٦/٠٤/٠٣
من غرق تماشای چشم هایت

محبوب من

٩٦/٠٤/٠١
وقتی همه مثل هم می شویم

مینیون ها!

٩٦/٠٤/٠٣
روزه خواری در ملا عام

جرم هست؟ نیست؟

٩٦/٠٣/٣١
درد داشت

مادرم نفس نمی کشید

٩٦/٠٤/٠٣
به یاد آن روزها

سالن مرجع

٩٦/٠٤/٠٦
در میان انبوه این شدها و نشدها

هیچ گاه نشد

٩٦/٠٣/٣٠
تبلیغات
تبلیغات