ما و خیابان‌های طولانی و شلوغ
داستانک

ما و خیابان‌های طولانی و شلوغ

نویسنده : e_shin

سردرگم میان همه مشکلاتمان و خیابان طولانی و شلوغی که پا به پای هم از آن می‌گذشتیم در حال مرور توانایی‌هایمان بودیم... واقعا چه کاری از دستمان بر می‌آید...

ناسلامتی ما می‌خواهیم زندگی مشترکمان را یا هم بسازیم، باز هم در ذهنم مرور می‌کردم... مهارت؟ مدرک تحصیلی؟سرمایه؟... ذهنم جواب قابل قبولی نداشت! برای همین هر از گاهی میان شمردن سنگهای کف پیاده رو از شوهرم می‌پرسیدم، جوابهای او هم کارگشا نبود!

حالش خوب به نظر نمی‌رسید، کیف اداری‌اش را که یادگاری دوران دانشگاه بود روی دوشش انداخته بود... دستهایش را توی جیبش کرده بود. فکر کنم حسابش از من در شمارش سنگهای سنگفرش دقیق‌تر بود.

مغازه ها و مردم تنها مواردی بودند که حواسمان به آنها نبود.

ناگهان یک برگه روی شیشه ی یک مغازه...(یک خانم جهت فروشندگی) رد شدیم... ایستادم... می‌دانستم او هم دیده است... گفتم بگذار از همین‌جا شروع کنیم.

غیرتش زبانش را بند آورده بود... من رفتم داخل مغازه ی پوشاک مردانه!

از پشت شیشه نگاه می‌کرد... یک زن و شوهر مسن صاحب مغازه بودند.

از فردای آن روز عصرها تا 10 شب. فقط 12روز! حالا بعد از 1ماه ما هم نمایندگی پوشاک داریم.

سردرگم ، در آن خیابان طولانی و شلوغ، ما تنها نبودیم.

 

بر اساس یک داستان واقعی

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
علیرضا
علیرضا
٩٢/٠١/١١
١
٠
این تیکه آخرش رو من نگرفتم چی شد!!؟؟
mahtab-k
mahtab-k
٩٢/٠١/١١
١
٠
منم نفهمیدم!
wolf
wolf
٩٢/٠١/١١
٠
٠
منم همین حسو دارم
نسیم
نسیم
٩٢/٠١/١٣
١
٠
اگر فهمیدید بی زحمت به من هم بگید!!خخخخخخخخخخخخ
Em Ad
Em Ad
٩٢/٠١/١١
٠
٠
سردرگمم ...
Em Ad
Em Ad
٩٢/٠١/١١
٠
٠
خوشبخت بشین . خواستن توانستن است ...
وصال
وصال
٩٢/٠١/١١
٠
٠
افرین
Eli-soltani
Eli-soltani
٩٢/٠١/١١
٠
٠
چه جالب ...
سین سید هاشم صاد صفدری
سین سید هاشم صاد صفدری
٩٢/٠١/١١
٠
٠
؟؟؟؟؟؟؟؟؟همین آخرش!؟؟؟؟؟؟
mahshid
mahshid
٩٢/٠١/١١
٠
٠
مطمیی کامل بود
اسمانه
اسمانه
٩٢/٠١/١١
٠
٠
راستش این اخرش خیلی فلسفی نوشته شده بود من ای کیوم پایینه یعنی اون دوتا پیرزن و پیرمردهم به شما پیوسته بودند ..
آرشام ایرانی
آرشام ایرانی
٩٢/٠١/١١
٠
٠
عاورین
Z_Yaghoobi
Z_Yaghoobi
٩٢/٠١/١١
٠
٠
آفـــــریــــــــن :)
Mahnaz_72
Mahnaz_72
٩٢/٠١/١١
٠
٠
ممنون خوب بود
Khal ghezi
Khal ghezi
٩٢/٠١/١١
٠
٠
قشنگ بود ولی چیشد که اینجوری شد؟؟؟؟بعنی چطوشد که تونسین فروشندگی به داشتن یه نمایندگی پوشام تغییربدین؟؟؟؟؟؟؟؟ کاشکی توضیح بدین ماالان علامت سوالیم(یعنی من وبعضی ازدوستان گرامی) ممنون
imanhkt
imanhkt
٩٢/٠١/١٢
٠
٠
خدا بچتون رو نگه داره ...
m-nik110
m-nik110
٩٢/٠١/١٢
٠
٠
آخرش چی شد؟همین جمله آخری!
e_shin
e_shin
٩٢/٠١/١٢
٠
٠
هه هه ... جانم .. یهو تموم شد نه؟.... خیلی رویا پردازانه است که از فروشندگی برسی به صاحب مغازه شدن.... ولی ... جواب این سوال هنوز برای همون زن و شوهر هم مشخص نیست که چطور خدا به اینجا رسوندشون
٩٢/٠١/١٢
٠
٠
باشه حالا یکم توضیح: مغازه ی پوشاک مردونه ای که دنبال فروشنده خانم بود یک نمایندگی بود که واسه شهرای مختلف ایران هم شعبه میدادن... با کمترین هزینه... اینطوری شد که ما الان اینجاییم.... بعد از تقریبا یک سال حالا که میبینم زندگیمونو به سلامتی با هم ساختیم به این ایمان آوردم که اون روز تو اون خیابون شلوغ خدا داشت باهامون قدم میزد
سین سید هاشم صاد صفدری
سین سید هاشم صاد صفدری
٩٢/٠١/١٢
٠
٠
آفرین!هیچ کار خدا بی حکمت نیست!فقط باید چشامونو باز کنیم بهتر ببینیم!
mahtab-k
mahtab-k
٩٢/٠١/١٢
٠
٠
چه جالب بود...ممنون از توضیحاتت دوست عزیز
اسمانه
اسمانه
٩٢/٠١/١٢
٠
٠
تازه الان افتاد..
imanhkt
imanhkt
٩٢/٠١/١٢
٠
٠
ایمان خیلی خوبه ... ایــــــــــــمان داشته باشین همتون ...
nikta_21
nikta_21
٩٢/٠١/٢٨
٠
٠
هین؟
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨