عید شده بود!
آن ور شهر و این ور شهر

عید شده بود!

نویسنده : Golbarg

عید شده بود از صبوری‌های زنش خجالت می‌کشید، از نگاه‌های منتظر بچه‌ها که روی دست‌های خالی‌اش می‌ماسید.

عید شده بود اما هنوز نتونسته بود برای بچه‌هایش لباس عید بخرد.

 

آن‌ور شهر، زیاد دور نبود...

خانواده‌ای بودند که کل سال برای‌شان عید بود، درک سختی برای‌شان مشکل بود.

 

بچه‌ها گوشه حیاط کنار درخت انجیر لی‌لی بازی می‌کردند. وارد خونه شد با یک پلاستیک پر از خوراکی و لباس. بچه‌ها به سمتش دویدن و خوشحال بالا و پایین می‌پریدند.

نگاهش به دست‌های خالی زنش افتاد، زن آرام گفت: فدای سر بچه‌ها. خودم هم زیاد این النگو را دوست نداشتم.

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
e.niyazi
e.niyazi
٩٢/٠١/٠٥
٠
٠
آخي چه زن فداكاري...
سین سید هاشم صاد صفدری
سین سید هاشم صاد صفدری
٩٢/٠١/٠٥
٠
٠
همه خانوما یاد بگیرن :))))))
imanhkt
imanhkt
٩٢/٠١/٠٥
١
٠
مادرِ دیگه ...
s.a
s.a
٩٢/٠١/٠٥
٠
٠
منم همینی رو میگم که آقای ایمان گفت! + هم نوش جانتان!
imanhkt
imanhkt
٩٢/٠١/٠٥
٠
٠
عجب ...
ف-گ
ف-گ
٩٢/٠١/٠٥
٠
٠
حقایق تلخ....:(((
ناشناس
ناشناس
٩٢/٠١/٠٥
٠
١
شمابایدیکم خیال پردازباشی عزیز!چون دیگه ازاین مدل خانومانیس!ایناواسه افسانه س..
mahtab-k
mahtab-k
٩٢/٠١/٠٥
٠
٠
الکی که نمیگن بهشت زیر پای مادران است خوب
نسیم
نسیم
٩٢/٠١/٠٥
٠
٠
:(
سین سید هاشم صاد صفدری
سین سید هاشم صاد صفدری
٩٢/٠١/٠٥
٠
٠
بسیاااااااااااااااار زیبا.عااالی.و مچکر
علیرضا
علیرضا
٩٢/٠١/٠٥
٠
٠
و این داستان ادامه دارد...
nikta_21
nikta_21
٩٢/٠١/٢٨
٠
٠
به نظرم این اشتباهه که بعضی ها می گن بی عدالتی.بابا پولداره که دزدی نمی کرده،درس خونده زحمت کشیده وحالا هم کارمیکنه و خوب پول درمیاره و میده بچه هاش بخورن.
A.hosseiny
A.hosseiny
٩٢/٠٣/٠٧
٠
٠
مادر یعنی همین یعنی گذشت یعنی فداکاری
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٢/١٢/٢٢
٠
٠
سلام: خیلی خوب بود.ممنون
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

به نام خدا

٩٧/٠٦/٢٦
چند کلمه با جیمی‌ها

روزگار ما و جیم

٩٧/٠٦/٢٥
دو روایت از محرم امسال

هر روز محرم است

٩٧/٠٦/٢٤
شهری که می‌رویم، چه جور شهری‌ست؟

شصت کیلومتر دلتنگی

٩٧/٠٦/٢٤
شعری سروده خودم

دوستت دارم

٩٧/٠٦/٢٤
خدایا یعنی می‌شود؟

پاییز در راه است...

٩٧/٠٦/٢٤
شعری سروده خودم

آدمک فانی

٩٧/٠٦/٢٦
روی زمین چیزی برای دیدن ندارید

منزلگه عشاق دل آگاه حسین است

٩٧/٠٦/٢٨
شعری سروده خودم

پهلوان بنی هاشم

٩٧/٠٦/٢٨
خانۀ شب

سر سوزن ذوقی

٩٧/٠٦/٢٦
آزادشهر سقوط کرد!

سفرنامه آذربایجان - قسمت ششم

٩٧/٠٦/٢٦
شعری سروده خودم

بود و نبود

٩٧/٠٦/٣٠
چرا چایی می‌خوریم؟

روز جهانی چایی مبارک

٩٧/٠٦/٣١
دل نوشته های یک معلم

عذاب معلمی - قسمت پنجم

٩٧/٠٦/٣١
شعری سروده خودم

اما اگر سالی چشمت به من افتاد

٩٧/٠٦/٢٩
شعری سروده خودم

کیش و مات

٩٧/٠٧/٠١
جنگل پندارها

در جستجوری الی - قسمت هشتم

٩٧/٠٧/٠١