«لیلی من»!
برنده جایزه داستان نویسی استان خراسان رضوی

«لیلی من»!

نویسنده : S_maryami

مثل همیشه به راه رفتن ادامه می‌دهم تا شاید نشانی از تو پیدا کنم، همه جا را گشتم نبودی، اما باز هم امید دارم، همان که تو در دلم نهادی. تا زندگی کنم دوباره. به هرکس می‌رسم می‌پرسم: آقا؟! خانم؟! شما لیلی من را ندیده‌اید؟!

بعضی‌ها با چشم دلسوزی و بعضی از روی تمسخر پاسخم می‌گویند: می‌روم و باز هم می‌روم اما نیستی. به بیابانی می‌رسم خالی از هر چیزی، مثل دل من داد می‌زنم: خدایا همه می‌گویند من دیوانه‌ام، همه جا را می‌بینم، تکه‌ای از وجود توست، حتی وجود ناچیز من، اما من خودت را می‌خواهم.

آرامتر می‌گویم: خدا بس است، دیگر می‌خواهم با تو باشم.

صدایش می‌زنم: لیلی من صدایم را می‌فهمی؟

صدایی از پشت سرم می گوید: عاشقی؟

بر می‌گردم مردی است بلند قامت. از روی بی‌چارگی می‌گویم: آری. اما از من دور است خدایم، از من دور است.

می‌گوید: طفل عقل را مجالی برای سخن گفتن از عشق او نیست چون از پای افتد. 

می‌گویم: ذهنم خسته است، زندگی‌ام بی‌معنی شده. خواستارش هستم اما...

نگذاشت ادامه دهم: اما می‌گوید صبر کن. نه؟

گفتم: درست است.

گفت: می‌دانی آرزویم چیست؟

با کنجکاوی نگاهش می‌کنم ادامه می‌دهد: تا بتوانم روزی او را به سرایم.

اما نمی‌شود انتها ناپذیر است عشق حقیقی به او جوششی کورکورانه نیست، بلکه شربتی است که هرکه از آن نوشد مست شهادت می‌شود. شاید تقدیر تو شهادت در راه اوست صبر کن

بغضم می‌ترکد: نمی‌وانم اشک‌هایم خونین شده، دیر زمانی است به سوال می‌نشینم. و وقتی می‌روم تا رنج یعقوب را مشق کنم کاغذ کم می‌آورم.

می‌آید جلو و می‌گوید: به تماشای ضیافتش بشین، زندگی را ببین، دنیا را با خوبی‌های او بشناس و به دیگران یاد بده، ناامید مباش که ریسمانی است برای رسیدن به شیطان. به تقدیر بنگر، بگذار لیلی‌ات با تو باشد. بدون هیچ دلخوری تا وقتی موعدش رسید با روی گشاده به سویش پرواز کنی.

مژگانم خیس می‌شود، خیس باران، باران عشق، باران معرفت و عرفان

 

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
Niva
Niva
٩٢/٠١/١٧
٣
٠
عاشقان را صبوری باید... ممنون
PAEEZ
PAEEZ
٩٢/٠١/١٧
١
٠
یه سوال این داستان از خودتونه؟
S_maryami
S_maryami
٩٢/٠١/١٧
٠
٠
بله اگه قابل بدونین ثبت شده
PAEEZ
PAEEZ
٩٢/٠١/١٧
٢
٠
تبریک می گم پس به ذهن زیباتون:)
آرشام ایرانی
آرشام ایرانی
٩٢/٠١/١٧
٣
٠
زیبا بود
علیرضا
علیرضا
٩٢/٠١/١٧
٢
٠
ه تماشای ضیافتش بشین، زندگی را ببین، دنیا را با خوبی‌های او بشناس و به دیگران یاد بده، ناامید مباش که ریسمانی است برای رسیدن به شیطان. به تقدیر بنگر، بگذار لیلی‌ات با تو باشد. بدون هیچ دلخوری تا وقتی موعدش رسید با روی گشاده به سویش پرواز کنی./خیلی قشنگ بود واقعا حقش بوده جایزه
m-roohangiz
m-roohangiz
٩٢/٠١/١٧
٢
١
عشق...هه....چه واژه ی مسخره ای!
S_maryami
S_maryami
٩٢/٠١/١٧
٠
٠
عشق در هر صورتی مسخره نیست شاید الان ازش یک استفاده های پوچ وتوخالی بشه اما هنوز هم عاشق های واقعی وجود دارن این عشق به خداست
Niva
Niva
٩٢/٠١/٢١
٠
٠
منو همسرم نشانه عشق واقعی هستیم :) خخخخخخخ
m-roohangiz
m-roohangiz
٩٢/٠١/١٧
٢
١
عشق فقط مال خداست...بین آدما چیزی به اسم عشق وجود نداره...
S_maryami
S_maryami
٩٢/٠١/١٧
١
٠
ممنون از نظارتتون ولی کمه
باران
باران
٩٢/٠١/١٧
١
٠
زيبابيد. اين مسابقه داستان ونيسي استان كي برگزار ميشه؟ هرساله؟
S_maryami
S_maryami
٩٢/٠١/١٧
٠
٠
بله هرساله باید خبر بگیرید من از طریق مدرسه بهم خبر میدن
mahtab-k
mahtab-k
٩٢/٠١/١٧
١
٠
چقد قشنگ بود....جدی از خودتونه؟...ممنون
S_maryami
S_maryami
٩٢/٠١/١٧
٠
٠
به جون مامیم خودم نوشتم
نسیم
نسیم
٩٢/٠١/١٧
١
٠
خیلی قشنگ بود. تشکر :)
لیلی
لیلی
٩٥/٠٣/٢٢
٠
٠
بسی لذت بردم..خیلی عالی و زیبا و خوشگل بود،موفق باشی
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨