من از 18 و مار و فروردین می‌ترسم!
از امسال به بعد من هم قاطی 18 ساله‌ها می‌شوم

من از 18 و مار و فروردین می‌ترسم!

نویسنده : مریم شیعه زاده

من می‌ترسم. هر بار که اسم سال نو می‌آید، هر بار که توی مغازه‌ای عروسک مار قرمز می‌بینم، بس که روی در و دیوار این‌جا عکسش را چسبانده‌اند که هی بکوبند توی سرم که 18چه عدد بزرگی است. 18 زیاد است و من هنوز 7 سالگی نکرده‌ام، 10 ساله نبوده‌ام، 16 را از رویش پریده‌ام. عاشقی نکرده‌ام، کارهای یواشکی نداشته‌ام، با دوستانم قهقه شادی نزده‌ام، لباس‌های رنگی رنگی جیغ نپوشیده‌ام. بدون گواهینامه بیشتر از سرعت مجاز رانندگی نکرده‌ام، معلم را دست نینداخته‌ام، از مدرسه فرار نکرده‌ام و .... . من ترسیده‌ام، بدجور.

 

18 برای این کارها دیر است. 18 مستقل است و فکر و ذکرش باید درس و دانشگاه باشد. کارهای خانه شامل او هم می‌شود. اگر عاشقی‌اش عاقلانه نباشد درسته قورتش می‌دهد. 18 باید مراقب خوردنش باشد که چاق نشود و شب‌ها پنجره را می‌بندد که سرما نخورد. 18 شیک می‌پوشد، تند راه می‌رود و موهایش را پشت سرش جمع می‌کند که مزاحم کارش نباشند. 18 باید بداند آینده کجاست اما نمی‌داند. 18 نه دلش می‌خواهد از خوشی‌های نوجوانی بگذرد نه وارد جوانی شود. 18 سرگردان است. همه از او توقع دارند خانم باشد، شلوغ نکند، جدی باشد. نباید زیاد بخندد و...

 

18 می‌تواند موهایش را بدون ناراحتی پدر رنگ کند، با دوستانش به مسافرت برود، تنهایی برود کافه و قهوه بخورد ولی نمی‌تواند سیگار بکشد. 18 زیاد نمی‌خندد. نگران آینده است و مریضی مادر و به این فکر می‌کند چطور نگذارد برادرش دلتنگ خانه شود. من همیشه 18 ساله بوده‌ام. به گمانم از 10 یا 12 سالگی. ولی این بار را بدجوری ترسیده‌ام. یک نگاهم به زندگی -درهم گره خورده‌ام- است که معلوم نیست به کجا می‌خواهد برسد، یک نگاهم به این عدد بزرگ و می‌خواهم یک غار پیدا کنم و فروردین امسال را بخزم تویش. من از 18 و مار و فروردین می‌ترسم.

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
s.a
s.a
٩١/١٢/٢٧
١
٠
خیلی قشنگ نوشتی..... قشنگ حستو درک کردم........ هووووووووووم........ 18 سالگی....... هعی........ (خودمونیم هااااااااااا..... دارم پیر میشم کم کم........)
imanhkt
imanhkt
٩١/١٢/٢٧
٣
٠
18 باید به ایمان احترام بذارد ... 18 باید نزدیک ایمان پیدایش نشود ... 18 باید پای ایمان را ببوسد ... ( به نظرم باید فرار کنم ...)
سین سید هاشم صاد صفدری
سین سید هاشم صاد صفدری
٩١/١٢/٢٧
١
٠
خییییییلی قشنگ بود!مچکر.
mahshid2
mahshid2
٩١/١٢/٢٧
١
٠
خیلی زیبا و ساده و جالب بیان کرده بودی ممنون خوشمل بود
m-nik110
m-nik110
٩١/١٢/٢٧
١
٠
جالب بود!خیلی!
باران
باران
٩١/١٢/٢٧
٠
٠
جالب بود. اینکه این همه دغدغه رو واقعا همه جا با خودت میبری؟
نسیم
نسیم
٩١/١٢/٢٧
٠
٠
خدا صبر بده تازه این اول راهه.
S_maryami
S_maryami
٩١/١٢/٢٧
٠
٠
خب خدارو شکر من هنوز چهار سال واسه این دگرگونی فرصت دارم
imanhkt
imanhkt
٩١/١٢/٢٧
٠
٠
به نظر من شما از همین الان دگرگون هستین ... والله ... باور کنین ...
علیرضا
علیرضا
٩١/١٢/٢٧
٠
٠
من از مدرسه که فرار کردم :)) تا دلتون بخواد مخصوصا دوران راهنمایی یادش بخیر، عملیات جنگی انجام میدادیم برای فرار از مدرسه یک گروه بودن فقط دیدبانی می کردن، یگ گروه می رفتن راه رو هموار می کردن، چنتا گروه دیگه هم فرار ... و این می شد که یک کلاس 28 نفره فرار می کردن اونم نه از در ! نه از دیوار! از پشت بوم :))) یادش بخیر :)))
علیرضا
علیرضا
٩١/١٢/٢٧
٠
٠
خانوم شیعه زاده بی خیال این کارها...الان دیگه وقت درسخوندنه... دیگه گذشته ها گذشته...
اسمانه
اسمانه
٩١/١٢/٢٧
٠
٠
خیلی زیبا نوشته بودی دریا جان...من هم دلم میخواهد گاهی بچگی کنم اما نمی شود همه میخواهند که عاقل باشم عاقلانه رفتار کنم..ولی من دوست دارم شیطنت کنم..
a_davoodi
a_davoodi
٩١/١٢/٢٧
٠
٠
جالب بود...واقا که چه کارایی نکردم...ولی همون بهتر که نکردم.....
taba_sa
taba_sa
٩١/١٢/٢٧
٠
٠
خیلی زیبا حستو بیان کردی دریا جونم..... اما من قبل از 18 سالگی کارهای خونه رو دوشم بود..... خخخخخخخخخخ ولی راس گفتی .... همه توقع دارن که عاقلانه رفتار کنم.... اما بعضی وقتا بچگی و عالمشو بیشتر دوست دارم....
mahdi-h
mahdi-h
٩١/١٢/٢٧
٠
٠
قشنگ بود ...
Mahnaz_72
Mahnaz_72
٩١/١٢/٢٧
٠
٠
جالب بود
D_masoud74
D_masoud74
٩١/١٢/٢٨
٠
٠
چقد سخته......خدا کنه بپرم از روش18
g_hosseinian
g_hosseinian
٩١/١٢/٢٨
٠
٠
عاااااااااالییییییییی بود ممنون.
hani
hani
٩١/١٢/٢٨
٠
٠
عاشقتم................
F-jafari
F-jafari
٩١/١٢/٢٨
٠
٠
منم میترسم...
زهرا
زهرا
٩١/١٢/٢٨
٠
٠
15 ساله ام تمام کودکی ام را زندگی کرده ام لحظه به لحظه وگاهی نوجوانی ام را ...اما حال در آغازین سال دبیرستانم وبه خاطر نخبه به حساب آمدنم باید فراموش کنم که زنده هستم . نزدیک تعطیلات عید است ومن باید مانند یک بچه کنکوری درس بخوانم وخود را برای المپیاد ها وآزمون ها ومسابقات بعد عید آماده کنم .این ها را مشاوره مدرسه در گوشم فرو کرده .خوش به حالت که 18 ساله ای من چه بگویم که در پانزده سالگی ،خانمی سی ساله ام...
sasa10
sasa10
٩١/١٢/٢٨
٠
٠
جالب بود
Em Ad
Em Ad
٩١/١٢/٢٩
٠
٠
18 فقط یه عدده ، انسان شاید 30 باشه و هنوز ب بلوغ نرسیده و کسی هم هست ک 14 شده و بلوغ فکری داره ! پس زیاد جدی نگیر 18 رو ! هر وقت احساس کردی که میتونی فکر کنی ، بدون ک 18 برات شروع شده .
Em Ad
Em Ad
٩١/١٢/٢٩
٠
٠
- پسر تو چند سالته ؟ + پارسال 16 سالم بود ، بچه بودم ! 2 روز بعد بابام مُرد ، بازم 16 سالم بود ، اما دیگه بچه نبودم ... (اتوبوس شب - کیومرث پور احمد )
سهره
سهره
٩٢/٠٣/٠٧
٠
٠
ممنون..........خیلی خوب بود........چقد این 18 ترس داره!
par!sa
par!sa
٩٢/٠٨/٢٧
٠
٠
!!! به 19 هم داریم میرسیم... :|
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤