مادر...
روایتی از لحظه یک دیدار

مادر...

نویسنده : kimia7712

امروز قرار بود فرزندش را بعد از 5 سال بدون لوله و دستگاه‌های بیمارستان ببیند. دخترش، تنها پاره تنش،  5 سال روی تخت بیمارستان بود که هفته پیش به هوش آمد. این فقط خواست خدا بود و دعای مادر .

 

مادر خوشحال بود، اشک چشمانش لحظه‌ای باز نمی‌ایستاد و هر لحظه خدا را با تمام وجود شکر می‌کرد. چه که در این سال‌ها نکشیده بود! از غم و اندوه گرفته تا بی‌پولی و دلسوزی‌ها و نصیحت‌های بیهوده افراد فامیل و ... ولی مقاوم بود، محکم بود و در برابر مشکلات ایستاد و به کاری که می‌خواست بکند اعتقاد داشت و همیشه با خود می‌گفت: یا راهی خواهم یافت یا راهی خواهم ساخت و تمام امید درونش از یک چیز سرچشمه می‌گرفت و آن عشق بود. عشق بین مادر و فرزند یک عشق پاک و مقدس است که هیچ قدرتی نمی‌تواند مانع آن شود .

 

بالاخره زمان موعود فرا رسید. فرزندش را روی صندلی چرخدار گذاشته بودند و پرستار او را می‌آورد. صدای قرچ قروچ صندلی چرخدار در راهرو می‌پیچید ؛ بالای صندلی میله تقریبا بلندی بود که سرم به آن وصل بود و از سرم یک لوله آویزون بود که انتهایش به دست دخترک ختم می‌شد. مادر آرام و قرار نداشت، دست‌هایش می‌لرزید و زیر لب صلوات می‌فرستاد :

اللهم صل علی محمد و آله محمد

 

ناگهان در راهرو بزرگ بیمارستان باز شد و دخترش، کسی که شیر جانش را به او داده بود و همه زیبایی و جوانی‌اش را به پای او ریخته بود، داخل شد .

 

اشک در چشمان مادر حلقه زده بود و باورش نمی‌شد چیزی که دارد می‌بیند واقعیت است؛ فکر می‌کرد باز هم دارد خواب می‌بیند و چند دقیقه دیگر با دینگ دینگ ساعت بیدار می‌شود. دخترش هم وضعی بهتر از او نداشت؛ او هم باورش نمی‌شد که پس از آن حادثه دلخراش توانسته باشد دوباره مادرش را ببیند، روی پیشانی‌اش عرق کرده بود و بغضی در گلویش گیر کرده بود که توان حرف زدن را از او گرفته بود .

چند ثانیه ای به سکوت گذشت .

 

دیگر مادر طاقت نداشت، بغضش ترکید و جلو رفت و دخترک را در آغوش گرفت. در دلش جشنی برپا بود و انگار همه عالم در شادی او شریک بودند. احساس می‌کرد دوباره متولد شده است و تازه می‌توانست طعم واقعی زندگی را بچشد و خوشبختی بی‌قید و شرط را تجربه کند .در عمق چشمانش دریایی بی‌کران از محبت وجود داشت که هر کس آن را می‌دید آرزو می‌کرد در آن دریا غرق شود .

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
wolf
wolf
٩٢/٠١/١٧
٠
٠
چه مسخره!!!!!!!!!
نسیم
نسیم
٩٢/٠١/١٧
٠
٠
چی مسخره بود؟ نوشته؟!
شکوفه گیلاس
شکوفه گیلاس
٩٢/٠١/١٧
٠
٠
آخی جانم....واقعا برگشت عزیز خیلی خوبه و جانی دوباره است
نسیم
نسیم
٩٢/٠١/١٧
٠
٠
یعنی تصادف کرده بودند آیا؟!!
nikta_21
nikta_21
٩٢/٠١/١٨
٠
٠
عزیزم!!!!!!!
m-roohangiz
m-roohangiz
٩٢/٠١/١٧
٠
٠
جریان چیه دقیقا؟فدرت امید؟معجزه؟مهربانی مادر؟؟؟؟...به هر حال نوشته ی جالبی بود!!
PAEEZ
PAEEZ
٩٢/٠١/١٧
٠
٠
محبت مادر وفرزند انکار نشدنیه،مامان عزیزم دوستت دارم...می شد کوتاه تر نوشت مرسی
افسانه بانو
افسانه بانو
٩٢/٠١/١٧
٠
٠
یه مقدار مبهمه نوشتت دوستم اما زیبا بود ممنونم . خدا هیچ وقت دل هیچ مادری را نمیشکند .
اسمانه
اسمانه
٩٢/٠١/١٧
٠
٠
زیبا بود ممنون..خدا همه ی مادرها رو حفظ کنه..
Niva
Niva
٩٢/٠١/١٨
٠
٠
مادر این واژه وصف ناپذیر.زیبا و طولانی سپاس
maede_kashiyan
maede_kashiyan
٩٢/٠١/١٨
٠
٠
معجزه!
mahdiarkermani
mahdiarkermani
٩٢/٠١/١٨
٠
٠
آخ ...مادر.
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

الغوث خدایا

٩٦/٠٣/٢٥
بغضم می گیرد

تله پاتی

٩٦/٠٣/٢٥
شعری سروده خودم

همه جا صوت غریبانه آن آهنگی است

٩٦/٠٣/٢٨
حرف‌هایم را برای شما بگویم

روزمرگی های گارسون جوان

٩٦/٠٣/٢٧
در دنج ترین گوشه دل

شمعدانی کوچک من

٩٦/٠٣/٢٧
آرامش من در کدام است؟

مرگ درخت هشتاد و یک ساله

٩٦/٠٣/٣١
شهادت مبارکش باشد

چند می گیری عاشق بشی؟

٩٦/٠٣/٢٧
در باب خبرهای بی‌اهمیتی که برایمان مهم می‌شوند

قسمت آخر خندوانه لو رفت...

٩٦/٠٣/٢٩
لطفا ما را گارسون صدا نزنید

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت دوم

٩٦/٠٤/٠١
لطفا خانم ها با دقت بیشتری بخوانند

بازار کاری که خانم ها خرابش کردند

٩٦/٠٣/٢٨
او اکنون کلاس چهارم است

پدربزرگ دوست داشتنی

٩٦/٠٣/٢٨
شعری سروده خودم

از درد می رسم به همان نقطه، باز درد

٩٦/٠٣/٢٩
جایگاه مقدس یک پدر

پدر ظالم

٩٦/٠٣/٢٨
شعری سروده خودم

دوست داری بروی؟

٩٦/٠٣/٣١
محال است یادم بروند

خاطرات وبلاگ نویسی

٩٦/٠٣/٣١
همه چیز را ندانی

غرور و تردید

٩٦/٠٣/٢٥
در جاده زندگی هم مسیر شویم

همکلاسی

٩٦/٠٣/٢٥
شعری سروده خودم

حکومت عشق

٩٦/٠٣/٢٩
شعری سروده خودم

چشم ها در انتظار آشنای نیمه شب

٩٦/٠٣/٢٥
آدم ها چقدر زود عوض می شوند

ساعت 1:29 دقیقه بامداد

٩٦/٠٤/٠١
تبلیغات
تبلیغات