به سمتی نامعلوم....
عشق هم کم‌کم شبیه یک معامله می‌شود

به سمتی نامعلوم....

نویسنده : سحر نیکو عقیده

در اتاقم می‌نشینم... به صفحه کتاب تاریخ دوم دبیرستان پیش رویم نگاه می‌کنم. به تکرار این مکررات، به کنکور، به سرک کشیدن‌های پدرم داخل اتاق که بارها کتاب درسی را پیش رویم ببیند، برود، در را پشت سرش ببندد.

و من بارها فقط به این خطوط درهم نامانوس سیاه پوچ نگاه کردم، فقط نگاه کردم و نگاه کردم...

نگاهم را بارها از پنجره به شاخه‌های درخت داخل حیاط دوختم، به تنه محکمی که روز به روز بیشتر قد می‌کشد و در صفحه آسمان شاخه شاخه می‌شود، جدا و پراکنده....

به خودم و مادرم، به این‌که عشق شاید یک وابستگی زودگذر بیشتر نیست، یک وابستگی کودکانه، که هرچه بیشتر رشد کنی کمرنگ‌تر می‌شود، شاخه شاخه می‌شود.

به این‌که که عشق هم کم‌کم شبیه یک معامله می‌شود، شبیه حساب و کتاب‌های دودوتا چهارتا....

به خودم، به نیمه‌های تابستان سال پیش، که کنکور را لمس کردم، شاخه‌ای شدم جدا از این تنه تنومند، شاخه‌ای باید خودش به تنهایی صفحه آسمان را بشکافد و اگر نتواند، هرس می‌شود.

به این‌که دیگر مدت‌هاست با پدر و مادرم حرفی نمی‌زنم، آن‌ها هم حرفی نمی‌زنند، حرفی نیست این بین برای گفتن، برای شنیدن، برای لمس کردن...

مدت‌هاست که در ابعاد تاریک اتاقم گرفتار شده‌ام... گرفتار این خطوط سیاه نامانوس...

مدت‌هاست که به خودم فکر می‌کنم به افکارم که هرلحظه شاخه شاخه می‌شوند، به این‌که چقدر شبیه شاخه‌های درخت حیاطمان شده‌ام، شبیه یکی از همین شاخه‌ها که هرلحظه دور می‌شود از گذشته، هرلحظه به سمتی نامعلوم پیش می‌رود....

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
sahar
sahar
٩١/١٢/٢٧
٢
٠
ممنون که زود این مطلبمو گذاشتین....دقیقا حال این روزای منه :((((((
nikta_21
nikta_21
٩١/١٢/٢٧
٠
٠
اول
sasa10
sasa10
٩١/١٢/٢٨
٠
٠
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!خخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ
taba_sa
taba_sa
٩١/١٢/٢٧
٠
٠
چه غمگین.... :((((((
sahar
sahar
٩١/١٢/٢٧
٠
٠
:(
Mostafa
Mostafa
٩١/١٢/٢٧
٠
٠
مدت‌هاست با پدر و مادرم حرفی نمی‌زنم... این کار خیلی بده... به نظر من دلیل اصلی تمام حیرانی و سرگردانی میتونه همین نکته باشه.. اگه فرزند با والدین خودش رفیق باشه و بتونه راحت حرفش رو بهشون بزنه (یعنی ازشون نترسه و ایمان و اعتقاد داشته باشه که بهترین دوستهایش همون پدر و مادرش هستن) خیلی از مشکلاتش حل میشه.. یک نصیحت بشنون از من کاندر آن نبود غرض.. : حتما با مامان درد دل کن.. رفیق باشیم .. محبتمون رو نثارشون کنیم تا محبوب باشیم.. به امید امیدواری
sahar
sahar
٩١/١٢/٢٧
٠
٠
ممنون از راهنماییتون....شاید حق با شما باشه...نمیدونم
nikta_21
nikta_21
٩١/١٢/٢٧
٠
٠
مرسی سحر.واقعا خوب نوشتی.
sahar
sahar
٩١/١٢/٢٧
٠
٠
خواهش میکنم دوست عزیز..ممنون
nikta_21
nikta_21
٩١/١٢/٢٧
٠
٠
روحم شاد شد.
نسیم
نسیم
٩١/١٢/٢٧
٠
٠
هیچ چیزی بدتر از سردرگمی نیست.... :(
sahar
sahar
٩١/١٢/٢٧
٠
٠
دقیقا
آرتمیس
آرتمیس
٩١/١٢/٢٧
٠
٠
من تورو کاملا درک میکنم تو بهتر ا هر کسی با مشکلاتی که من دارم آشنایی اما سحر به آینده فکر کن به این که تو با هنرت یه روزی باعث افتخار همین مادر پدری میشی که الان ا سر نگرانی بات نمیحرفن سحر وقتی حس پوچی میکنی برو تو رویا رویاهایی که توش تو بهترینی پرداختن رویلهایی که بش اعتقاد داری باعث میشه خلی زود بهش برسی تو میدونی من الان تو ترکم ترک یک احساس قشنگ که بش نیاز دارم اما مجبورم فراموشش کنم فراموشیه کسی که تمام قلب واحساسته ینی فراموشی همه چی من دارم این استخون درد ترکمو که تو قلب و مغزمه با مسکنایی مثه تو و جیم درمان میکنم سحر به این فکر کن جامعه ما به جوونای با استعدادی مثل تو نیاز داره بعد تو میخای با این نارحتیایی که واس کنکور داری خط بکشی روی تماتم نیازای جامعه و مردمت نکن ، به زیبایی که الان تو وجودته فکر کن تا ذهنتم زیبا شه
m_sepehri
m_sepehri
٩١/١٢/٢٧
٠
٠
عزیزم کاملا درکت میکنم.می فهمم چی میگی.خیلی سخته یکسال دور بودن از خونواده.خونواده ای که هروقت صحبتی میشه تهش به کنکور میرسه و دلخوری پیش میاد.لحظه هایی که دوست داری با یکی حرف بزنی،مجبوری بشینی تو اتاق درس بخونی.کلمات تکراری که دوس داری بریزیشون دور.ولی باید نگهشون داری.لحظه هایی که نمادین کتاب رو میگیری جلوت تا خونواده فکر کنن داری درس می خونی.ولی همه اینا میگذره سحر جان.اور کن این روزای تلخ یک روز تموم میشه.وقتی تو کنکورت نتیجه بگیری هرچند هم که خوب نباشه می فهمی که ارزششو داشته.طاقت بیار دوست من...این نیز بگذرد:)))
sahar
sahar
٩١/١٢/٢٧
٠
٠
ممنون دوستم....این خیلی خوبه که دوستی داشته باشی که با تمام وجود درکت کنه وبا این حرفای قشنگش بهت انرژی بده....ممنون عزیزم :)
sahar
sahar
٩١/١٢/٢٧
٠
٠
چه تجربه های مشابهی...منم دقیقا همینجوریم....ممنون که درکم کردی...ممونو عزیزم بابات حرفای خوبت :)
m_sepehri
m_sepehri
٩١/١٢/٢٧
٠
٠
خواهش میکنم عزیزم.به عنوان یه دوست وظیفمو انجام دادم.دوستی به درد همین وقتا می خوره:)))
sahar
sahar
٩١/١٢/٢٧
٠
٠
اِ اون نظر اولیم مال مهدیس بود...چرا اومده اینجا؟!!!!
a_davoodi
a_davoodi
٩١/١٢/٢٧
٠
٠
دقیقا...خیلی سخته...ولی وقتی به لحظه ای فکر میکنم که دارم رتبم و خوشحالی پدر ومادرمو میبینم انگیزه ی بیشتری هم پیدا میکنم
Eli-soltani
Eli-soltani
٩١/١٢/٢٧
٠
٠
خیلی سخته خیلی ... ولی سحر جون کنکور اینقدر که فکر میکنی سخت نیست با مامان بابا راحت تر باش ... باهاشون حرف بزن ... شاید اینجوری به آرامش برسی
sahar
sahar
٩١/١٢/٢٧
٠
٠
شاید الی جون...ممنون از همدردیت عزیزم
Eli-soltani
Eli-soltani
٩١/١٢/٢٧
٠
٠
فدات سحر جون ...
imanhkt
imanhkt
٩١/١٢/٢٧
٠
٠
آخه بابا باغت آباد منو درکم کن ...
sahar
sahar
٩١/١٢/٢٧
٠
٠
ها؟!!!!!!!!!!
اسمانه
اسمانه
٩١/١٢/٢٧
٠
٠
این نیز بگذرد سحر جان..
mahshid2
mahshid2
٩١/١٢/٢٧
٠
٠
آخی سخته...
m-nik110
m-nik110
٩١/١٢/٢٧
٠
٠
بگذار عشق همانطور نایب بماند شاخه شاخه اش نکن!پای معامله اش نگذار!
سین سید هاشم صاد صفدری
سین سید هاشم صاد صفدری
٩١/١٢/٢٧
٠
٠
آخه چرا منو تو این وضعیت قرار میدین؟؟چرا مطلبای سنگینی میذارین که من تمرکز کنم و به مانیتور خیره شم و چشام ضعیفتر بشه!ولی قشنگ بود!مچکر
باران
باران
٩١/١٢/٢٧
٠
٠
دعا می کنم یه روز خودت یه مقامی مسئولی بشی خودت کلا کنکورو از همه مقاطع حذف کنی .
علیرضا
علیرضا
٩١/١٢/٢٧
٠
٠
خیلی جالب نوشته بودید :) و این نیز می گذرد... ولی این رو می دونم که پدر و مادر همیشه یک تکیه گاه خوب برای فرزندانشونن، یک تکیه گاه بی منت....
S_maryami
S_maryami
٩١/١٢/٢٧
٠
٠
ولی من واقعا نمیتونم درکش کنم اصلا هیچ وقت این جوری به قضیه نگاه نکردم هیچ وقت نخواستم ونشده که این اتفاق ها واسم بیفته واسه همین اصلا درک نمیکنم هوممممممممممممممممممممممممم پیچیده است
a_davoodi
a_davoodi
٩١/١٢/٢٧
٠
٠
زیبا بود...منو یاد فاصلم با خونواده انداخت...ولی چه کنیم ، خودمون انتخاب کردیم با درس خوندن بهتر زندگی کنیم...
mahdi-h
mahdi-h
٩١/١٢/٢٧
٠
٠
خیلی قشنگ بود ... منم یه مدت همین احساسارو داشتم ...
Mahnaz_72
Mahnaz_72
٩١/١٢/٢٧
٠
٠
منم ازاینکه مجبورم این همه مطلبای تکراری درساروبخونم خسته شدم ولی نباید ناامید شد باید تلاش کرد
Em Ad
Em Ad
٩١/١٢/٢٩
٠
٠
همش ب خاطر کنکور ؟!؟!؟!؟!!؟
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣