که فصل نوبهار آمد...
بهار در شهر و من در عجب

که فصل نوبهار آمد...

نویسنده : h-hidarpoor

نشسته‌ای روبه‌روی مانیتور و هی فکر می‌کنی به سوژه‌های امروزت. هی سوژه‌های امروز به تو فکر می‌کنند و التماس برای رفتن توی قصه‌هایت. و تو نمی‌دانی از کدامشان شروع کنی. از آن عینک فروشی شروع می‌کنی که همه عینک‌های روی آکاسیوش را یکجا برداشته و دنبال جای بهتری می‌گردد و تو نمی‌دانی با آن همه عینک‌های تیره دنیا را چگونه می‌بیند؟!

می‌روی سراغ آن جوانک جاسوئیچی! همانی که کنار ایستگاه راه‌آهن بساط کرده. قلب‌های چوبی می‌فروشد، مُفت... دریا، پروانه، باران ، حتی آرزو را می‌داد «هر کدوم فقط هزار» و هزار را بلند می‌گفت! و زوج جوانی که روی «دریا» جر و بحث می‌کردند و سایه‌های عابرانی که افتاده بود روی دریا، پروانه، باران و حتی آرزو... و «آرزو» ی جوان که فقط هزار تومان قیمت داشت!

 

ذهنت می‌رود سراغ  پیرمرد سبز پوش شبکه مدیریت پسماند! همانی که برگه‌های سبز و سفید و قرمز و بلکم آبیِ تبلیغات را از روی دیوار آهنی کنار بی.آر.تی جمع می‌کرد... پیرمرد عمران، ریاضی، حسابداری، علوم تربیتی و علوم سیاسی همه را یکی‌یکی می‌کَند و می‌گذاشت کفِ دستش... یکی آدرس پرسید؟ آقا خیابان انقلاب کدام طرفی باید برم؟! و سمت آزادی را نشانش داد...

مسیر دانشگاه تهران تا انقلاب را پیاده، از روی مانیتور! می‌روی. بقچه فکرت هی باد می‌خورد و گره‌اش باز می‌شود. دیوارها و کتاب‌ها و کاغذهای عمران و ریاضی و حسابداری و بعدش هم علوم تربیتی و سیاسی! زیر پایت له می‌شوند و تو فکر می‌کنی به دخترکِ کتاب فروشِ کنار خیابان ... کتاب‌های نایاب می‌فروشد. از «فاطمه فاطمه است» شریعتی بگیر تا «حاجی دوباره» تا «جاناتان مرغ دریایی» تا «خسرو و ...» و... . دو دختر دانش‌آموزِ خوش خنده که سراغ «لیلی و ...» را می‌گیرند و جواب معنادار دختر که «امروز نداریم، تموم کردیم!!»

 

از روی مانیتور، بی.آر.تی سوار می‌شوی و حواست می‌رود به آن دختری که راهنمای مسیر خط یک را از پشت شیشه‌های عینک دودی‌اش نگاه می‌کند! یا آن جوانک دست فروشِ نقشه به دست. یا آن پیرمردی که جایت را به او امانت می‌دهی... همانی که بعد پیاده شدن می‌بینی پای چپش می‌لنگد ... و همراه او چشمت هم پیاده می‌شود و می‌رود سمت بنرها... «فصل دل تِکانی» ... «بیمه مسئولیت»... «حاجی نوروز» ... «دلت را آب و جارو کن ... که فصل نوبهار آمد» ... و گوشت سمتِ گوینده رادیوست که می‌گوید: «تقویم تقدیر انسان‌های عادی است و تقدیر تدبیر انسان‌های عالی است» و بعد رادیویی دیگر مدرسه موش‌ها را پخش می‌کند ... «ب مثل بهار...» و دو عطسه‌ای که سرمایی می‌زند ... «پ مثلِ پسته ... نباش خسته!» و تو خسته از این همه «نگاه» و «دل» و «مسئولیت»های کهنه، می‌روی سراغ بیمه فصلی حاجی نوروز! و ناخودآگاه سفره خالی عیدت یادت می‌آید... سفره‌ای که سین اولش «سیم خاردارِ نفس» است و شاید سین آخرش «سنگِ قبر مادربزرگ» ... پسر بچه کناری برای مادرش و ما شعر می‌خواند: صدایش در  شلوغیِ بزرگی‌مان گم می‌شود  «... بهار یواش یواش میاد ... شکوفه‌ها رو دوست دارم...» بعد تو می‌مانی و بقچه باز فکر و آب و جارو و دلی که نمی‌دانی کجا و همراه کی می‌رود به سوی تنهایی...

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
آرشام ایرانی
آرشام ایرانی
٩١/١٢/٢٨
١
٠
سال نو مبارک
h-hidarpoor
h-hidarpoor
٩١/١٢/٢٨
٠
٠
سال و حال شما هم نکو باد!
mahshid
mahshid
٩١/١٢/٢٨
١
٠
توصیف خوبی بود
h-hidarpoor
h-hidarpoor
٩١/١٢/٢٨
٠
٠
ممنون از لطف تون سال و حال تان نکو باد!
سین سید هاشم صاد صفدری
سین سید هاشم صاد صفدری
٩١/١٢/٢٨
١
٠
زیبا بود!مچکر
h-hidarpoor
h-hidarpoor
٩١/١٢/٢٨
٠
٠
ممنون متشکر!!
hamta
hamta
٩١/١٢/٢٨
١
٠
قیشنگ بود.... سال نوتان مبارک....
h-hidarpoor
h-hidarpoor
٩١/١٢/٢٨
٠
٠
میمنون! ... سال نو شما هم مبارکا باشه
taba_sa
taba_sa
٩١/١٢/٢٨
١
٠
سال نو پیشاپیش مبارک.... جالب نوشتین....
h-hidarpoor
h-hidarpoor
٩١/١٢/٢٨
٠
٠
پیش پیش سال و حال شما هم مبارک ...
علیرضا
علیرضا
٩١/١٢/٢٨
١
٠
خیلی زیبـــا،سال نوتونم مبارک :)
h-hidarpoor
h-hidarpoor
٩١/١٢/٢٨
٠
٠
خیلی ممنون، سال نوتونم مبارکا باشه ایشالله...
S_maryami
S_maryami
٩١/١٢/٢٨
١
٠
ممرسی زیبا بود سال همگی مبارک باشه از جمله سال خودم
Milad
Milad
٩١/١٢/٢٨
١
٠
سال نو همه ی برو بچه های جیم مبارک
saheb zaman
saheb zaman
٩١/١٢/٢٨
١
٠
سفره‌ای که سین اولش «سیم خاردارِ نفس» است احسنت.............
اسمانه
اسمانه
٩١/١٢/٢٨
٢
٠
سلام خیلی خوب می نویسید ولی کمی پیچیده گی دارد قلمتان..یه پیچیدگی دوست داشتی..عیدتان مبارک سال خوبی باشد برای شما و دلتان...
Mostafa
Mostafa
٩١/١٢/٢٩
٠
٠
سلام و صد درود به سال نو. صد رحمت هم به سال کهنه... ممنون زيبا توصيف شد
mahdi-h
mahdi-h
٩١/١٢/٢٩
٠
٠
قشنگ بود سال نو مبارک بر همگی !
Em Ad
Em Ad
٩١/١٢/٢٩
٠
٠
قشنگ بود ، آفرین ...
پربازدیدتریـــن ها
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

همواره شک مهمان من است

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تو ابراهیم نبودی

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

نمی دانستم!

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تردید، تصمیم و تغییر

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

یاکریم

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

گوجه سبز

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تن‌های سرد

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

هنوز عاشقم بود؟!

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

فقط به خاطر مانی

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

چهل سالگی

٩٦/٠١/٠٣
کار بزرگ پرسپولیس

نگاهی متفاوت به لیگ برتر ۹۵_۹۶

٩٥/١٢/٢٨
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خرده‌شیشه‌های تردید

٩٦/٠١/٠٥
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

یک جهان مقابل من

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

غریبه ها

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

دخترکی با چشمان آبی رنگ

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

حجم نبودنت

٩٦/٠١/٠٢
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

بهلول

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

انقلاب شکستن ظرف است

٩٦/٠١/٠٤
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

شاه بی سپاه

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

آیه های زمینی در تردیدهای ناگریز

٩٦/٠١/٠٣
تبلیغات
تبلیغات