تنها، تلخ و دیگر هیچ!
روزمره هایی که خدا کند برای هیچ کسی اتفاق نیفتد

تنها، تلخ و دیگر هیچ!

نویسنده : mahsa.ht

می‌آیم خانه. خسته‌ام. همه جا شلوغ پلوغ است. توی خیابان‌ها، توی خانه، توی سرم!

با مامان چند سال است قهریم. بعد از طلاقم ؟ نه! قبل‌تراش. حتی سکته‌ی مغزی پارسالش هرچه کردیم نتوانست ما را به هم نزدیک کند. با مهلا هم دو سه هفته است به خاطر اینکه مقاله‌اش را دیرتر برایش نوشتم قهریم. فحشم داد و در اتاق را به رویم کوبید و کاغذهای مقاله را با خودش برد که بخواند و برای فردا که ارائه داشت آماده شود.

مهلا تنها خواهر من است. وقتی به دنیا آمد کلاس پنجم بودم، لی لی کنان رفتم مدرسه و از همان روز مادرش شدم. محسن خانه نیست. مغازه‌اش است. از وقتی نوجوان بود مادر با حرفهایش جدامان کرد و حالا چند سال است با همه‌ی ما قهر است. احسان هم که خب طبیعتا نیست. وقتی کوچک بودند احسان را روی پایم می‌گذاشتم و محسن را کنارم می‌نشاندم و براشان لالایی‌های من درآوردی می‌خواندم. فقط چهار سال و نیمم بود. بابا جواب سلامم را آرام می‌دهد. چند روز پیش پرسید: «مهسا اصلا معلوم هست چیکار میکنی؟» صدای تلوزیون بلند است: به به دوباره آمد فصل بهاری.

می‌روم توی اتاقم. همسترم را دستم میگیرم خمیازه می‌کشد و خودش را کش می‌دهد. مامان نمی‌داند وقتی به همسترم می‌گویم دختر مامان چطوری؟ دارم تمام احوال‌پرسی‌هایی که او از من نکرد را با خودم نمایش بازی می‌کنم. مهلا ندید وقتی در اتاق را به رویم کوبید چقدر روی بالشم چشمهایم را فشار دادم و گریه کردم. محسن خبر ندارد چقدر جایش پشت سرم توی این اجتماع خالی است. تلفن خانه زنگ می‌زند. احسان است. میگویم داداش به فکرت‌ام مغازه میزنم برات! زود بیا! سالم بیا! پوزخند میزند!

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
علیرضا
علیرضا
٩٢/٠١/٠٤
٠
٠
یکی داره تو سرم آواز می خونه!!
علیرضا
علیرضا
٩٢/٠١/٠٤
٠
٠
همستر!! وا ویلا!! ولی خیلی جالب نوشتی ممنونم:)
S_maryami
S_maryami
٩٢/٠١/٠٤
٠
٠
مرسی جالب بود ممنونم
e.niyazi
e.niyazi
٩٢/٠١/٠٤
٠
٠
من همسترم همين چندوقت پيش مرد...هيييييممممم...:(
سین سید هاشم صاد صفدری
سین سید هاشم صاد صفدری
٩٢/٠١/٠٥
٠
٠
آخ جان!چیه مایه بیماری:))))))))
سین سید هاشم صاد صفدری
سین سید هاشم صاد صفدری
٩٢/٠١/٠٥
٠
٠
هرچی فکر میکنم میبینم بازم خندم میگیره همسترت مرده!حالا چی باکلاسشم میکنه!موشه دیگه!:))))))))
سین سید هاشم صاد صفدری
سین سید هاشم صاد صفدری
٩٢/٠١/٠٥
٠
٠
من هی میگم همستر ماکارونی نمیخوره باز هرروز ماکارونی فرمی میبستی به خیک اون همستر بدبخت!الان دلت خنک شد کشتیش؟:))))))))
e.niyazi
e.niyazi
٩٢/٠١/٠٥
٠
٠
اتفاقا بهش گردو ميدادم اينقده ناز ميخورد روحش شاد...
imanhkt
imanhkt
٩٢/٠١/٠٤
٠
٠
خانوم واقعا شما خیلی سختی کشیدید ... من نمیتونم اینجا چیزی بگم ...
Em Ad
Em Ad
٩٢/٠١/٠٤
٠
٠
فقط میتونم بگم صبــــــر ایوب ...!
m-nik110
m-nik110
٩٢/٠١/٠٥
٠
٠
بگم!چیزی ندارم بگم
mahtab-k
mahtab-k
٩٢/٠١/٠٥
٠
٠
..........چقدر روی بالشم چشمهایم را فشار دادم و گریه کردم........ این حال دیشب منم بود )-:
سین سید هاشم صاد صفدری
سین سید هاشم صاد صفدری
٩٢/٠١/٠٥
٠
٠
واقعا الان چی بگم؟؟؟!!!
golara-h
golara-h
٩٢/٠١/٠٥
٠
٠
مهسای عزیزم تا الان مثل کوه بودی هم برا خودت هم برا خواهر و برادرت مابقیه زندگیتم باش!اما به فکر خودت بیشتر باش .خیلی بیشتر.برو دنبال کارایی که دوسشون داری .هر کاری که ازش لذت میبری.هنوز خیلی فرصت داری .خوشبختی در انتظار توست.ان شائ الله خوشبخت بشی و موفق.
mo_so
mo_so
٩٢/٠١/٠٥
٠
٠
حرفی ندارم
نسیم
نسیم
٩٢/٠١/٠٥
٠
٠
هر کی به یک طریقی سختی می کشه... :(
nikta_21
nikta_21
٩٢/٠١/٢٦
٠
٠
آخ...!
لیلی رضایی
لیلی رضایی
٩٥/٠٢/٠٣
٠
٠
وزهای خوب در راه است..امیدوار باش
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
گفت: «من به دنیا اومدم پیاده بیام تا حرم آقا»

مشغول می زدم

٩٥/٠٩/١٠
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣