حاج آقا یک زنگ می‌زدی لااقل...

حاج آقا یک زنگ می‌زدی لااقل...

نویسنده : l3igl3oy

قصد ریا ندارم، اهلش هم نیستم، می‌نویسم چون ذهنم درگیرش شده، همیشه وقتی یک چیزی ذهنم را درگیر خودش می‌کند، می‌نویسم!
امروز صبح بر خلاف همیشه که نمازم قضا می‌شد، زود بیدار شدم قبل از اذان!
در واقع اصلا نخوابیدم که بیدار شوم...
تصمیم گرفتم حالا که نخوابیدم و فرصت هست نماز صبح را در مسجد محل بخوانم.
مقدمات را فراهم کردم و راه افتادم، چند دقیقه به اذان رسیدم، راهی هم نیست شاید صد متر!

وقتی رسیدم به جز خادم مسجد یک آقای مسنی هم در مسجد بود، سلام کردم و نشستم...
ساعت 4:22 دقیقه اذان را گفتند و کم‌کم مردم هم می‌رسیدند جالب این‌جا بود که تقریبا همه بالای 50 سال داشتند و جوان شاید یکی دو تا !
من طبق معمول داشتم توی فکرم با خودم کلنجار می‌رفتم که ای بابا این‌ها که همه پیرند، پس جوان‌ها کجایند؟ این حاج آقا پیش نماز چرا نیامد پس...
بار اول که به ساعتم نگاه کردم 8 دقیقه، بار دوم 15 دقیقه و بار آخر 22 دقیقه از اذان گذشته بود و حاج آقا هنوز تشریف نیاورده بودند!
دیگه واقعا عصبانی بودم نکته قابل تامل این‌جا بود که حتی خادم مسجد هم نمی‌دانست که آیا حاج آقا قصد آمدن دارند یا خیر!
با خودم می‌گفتم یعنی وقت این مردم این‌قدر بی‌ارزش است؟حاج آقا نمرده که! یک تلفن می‌توانست بزند که بابا خلق‌ا... من نمی‌آیم سر کارید!

سرتان را درد نیاورم، شوری تشکیل شد و یک آقای جوان ظاهرالصلاح مامور پیش نماز شدن شد و ما هم به ایشان اقتدا کردیم و نماز صبح را خواندیم...
موقع بیرون رفتن هنوز داشتم با خودم فکر می‌کردم که چرا نیامد... بعد گفتم بهتر که نیامد وگرنه جلو آن همه آدم سر صبح در مسجد پاچه‌اش را گرفته بودم و...

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
babak_babaki
babak_babaki
٩١/١٢/٢٣
٢
٠
خوب شد نيومده اگه نه ميكشتيش!
Z_Yaghoobi
Z_Yaghoobi
٩١/١٢/٢٤
١
١
عکس شما که به خونخوارها و قاتل ها بیشتر میخوره ...:)))))))))
سین سید هاشم صاد صفدری
سین سید هاشم صاد صفدری
٩١/١٢/٢٣
١
١
خب عزیزم اون خواب مونده!اگه بیدار میشد که میومد!نتونسته خواب شیرینشو ول کنه یحتمل :))))))
Mostafa
Mostafa
٩١/١٢/٢٣
١
٠
شایدم معذور بوده..(مثلا مریض بوده)
سین سید هاشم صاد صفدری
سین سید هاشم صاد صفدری
٩١/١٢/٢٣
٠
٠
آقا مصطفی :))))) ولی خب مریضم که باشه زندس دیگه!خدارو خوش نمیاد اون ملت رو اونجا بکاره
Z_Yaghoobi
Z_Yaghoobi
٩١/١٢/٢٤
١
٠
شما خودتو ناراحت نکن :)
نسیم
نسیم
٩١/١٢/٢٣
١
٠
بازم غیرت همون پیرمرداش که نماز صبحشون میرن مسجد...
Z_Yaghoobi
Z_Yaghoobi
٩١/١٢/٢٤
٠
٠
جوونا هم میرن . البت کم و بیش داره :)
PAEEZ
PAEEZ
٩١/١٢/٢٣
١
٠
به حاج اقایی که خودش خواب بمونه میشه اقتدا کرد؟
Mostafa
Mostafa
٩١/١٢/٢٣
١
٠
از کجا معلوم که خواب بوده یا از کجا معلوم که نمازش قضا شده.. فقط نیومده.. حالا هزار و یک نتیجه گیری اخلاقی و غیر اخلاقی بکنین...والا به خدا/..!@
PAEEZ
PAEEZ
٩١/١٢/٢٣
٠
٠
من کلی گفتم منظورم شناخت کم ماها از ائمه جماعاته ،شخصا من هیچکدوم از امام جماعتای مسجدای محلمونو نمی شناسم!
m_ghorbanzadeh
m_ghorbanzadeh
٩١/١٢/٢٣
٠
٠
بازم غیرت همون پیرمرداش که نماز صبحشون میرن مسجد...
علیرضا
علیرضا
٩١/١٢/٢٣
١
١
بابا حالا خوبه مسجد شما نماز صبح می خونن،مسجد ما که اصلا نماز صبح نمی خونن، یک سیستم اتوماتیک داره صبح ها اذون رو پخش می کنه بعدشم خاموش میشه...:|
mr.majdator
mr.majdator
٩١/١٢/٢٣
٠
٠
واقعا چرا خیلیا تو مسجد پیرن؟
Mostafa
Mostafa
٩١/١٢/٢٣
١
٠
دلایل: تمام شدن شر و شور جوانی.. تجربه به آخر رسیدن و ثمره ای دریافت نکردن.. درک اینکه بهترین پناهگاه محضر خداست.. بیدار شدن از خواب غفلت ولی دیر... بعضی هاشونم عادت..(مهم اینه که ما جوونا درس عبرت بگیرم..)
Mostafa
Mostafa
٩١/١٢/٢٣
١
٠
حالا یک روز رفتی مسجد نماز صبح بخونی ها... همون بهتر که نری عزیزجان. دعوایی ، قتلی چیزی راه نندازی..! خوبه همون پیرمردا برن مسجد .. اعصاب نداری ها..خخخخخخخ
Z_Yaghoobi
Z_Yaghoobi
٩١/١٢/٢٤
٠
٠
ایــــول به هوشت . دست مریزاد !
Em Ad
Em Ad
٩١/١٢/٢٣
٠
٠
^_^ ! تنها چیزی که ارزش نداره ، وقته ...
Z_Yaghoobi
Z_Yaghoobi
٩١/١٢/٢٤
١
٠
برا من که خیلی ارزش داره ... دی:
Em Ad
Em Ad
٩١/١٢/٢٤
٠
٠
ایول به شما !
Z_Yaghoobi
Z_Yaghoobi
٩١/١٢/٢٤
١
٠
بابا حتما مشکلی داشته که نیومده ....:)
m-nik110
m-nik110
٩١/١٢/٢٥
٠
٠
ارامش خودتون حفظ کنید!
taba_sa
taba_sa
٩١/١٢/٢٧
٠
٠
حتما مشکلی داشته.....
mahdi-h
mahdi-h
٩١/١٢/٢٨
٠
٠
ناراحت نباش حالا
آرتمیس
آرتمیس
٩٢/٠١/٠٨
٠
٠
دروه آخرو زمونه دیگه امام جماعتا هم نماز صب خاب میمونن
پربازدیدتریـــن ها
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

همواره شک مهمان من است

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تو ابراهیم نبودی

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تن‌های سرد

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

نمی دانستم!

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

غریبه ها

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

یاکریم

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خرده‌شیشه‌های تردید

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

گوجه سبز

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تردید، تصمیم و تغییر

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

هنوز عاشقم بود؟!

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

فقط به خاطر مانی

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

چهل سالگی

٩٦/٠١/٠٣
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

دخترکی با چشمان آبی رنگ

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

گاهی به جای تردید، باید بلعید!

٩٦/٠١/٠٧
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

حجم نبودنت

٩٦/٠١/٠٢
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

یک جهان مقابل من

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

انقلاب شکستن ظرف است

٩٦/٠١/٠٤
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

بهلول

٩٦/٠١/٠٣
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خيانت به معشوق سي‌سي

٩٦/٠١/٠٦
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

شاه بی سپاه

٩٦/٠١/٠٢
تبلیغات
تبلیغات