آدم‌ها می‌ترسند!
آدم‌ها یک جوری شده‌اند

آدم‌ها می‌ترسند!

نویسنده : پری سا

این روزها آدم‌ها می‌ترسند، لب‌های‌شان را کمی گشاد کنند و برای لحظه‌ای هم که شده لبخند بزنند!

می‌ترسند دست‌های خودشان را برای کمک به نیازمندی دراز کنند.

می‌ترسن به کودکی  مظلوم نگاهی محبت‌آمیز کنند.

می‌ترسند برای نگه داشتن دوستی‌شان کلماتی زیبا به زبان بیاورند.

می‌ترسند گریه کنند تا خدایی نکرده، کسی از احوالات درون‌شان آگاه شود.

این روزها آدم‌ها شده‌اند؛ آدم آهنی!

دیگر احساسی ندارند تا گریه کنند، بخندند، کمک کنند و...

کلا این روزها آدم‌ها از همه چیز می‌ترسند، حتی از سایه خودشان.

 

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
m_sepehri
m_sepehri
٩٢/٠١/٠٢
١
٠
آره پریسا جون.متاسفانه اینقدر برای حرف مردم زندگی کردیم که خودمون رو هم فراموش کردیم و عادت کردیم بترسیم از چیزای بیخود!ممنون بابت نوشته خوبت:))))
Niva
Niva
٩٢/٠١/٠٢
٠
٠
چون پریسا در حال حاضر در دسترس نمی باشد من به جاش از همتون بابت نظراتتون تشکر میکنم. ممنون دوستان
parisa
parisa
٩٢/٠١/٠٨
٠
٠
ممنون دختر عمه.....
سین سید هاشم صاد صفدری
سین سید هاشم صاد صفدری
٩٢/٠١/٠٢
١
٠
خیییییییلی قشنگ نوشته بودی پریسا خانوم.واقعا لذت بردم!
parisa
parisa
٩٢/٠٢/٠٤
٠
٠
قابل نداش.........
imanhkt
imanhkt
٩٢/٠١/٠٢
٠
٠
ولی من قوی هستم ... من نمیترسم ... نه اینجوری نمیشه باید دوباره پشت بازوم رو نشونتون بدم ...
m_sepehri
m_sepehri
٩٢/٠١/٠٢
١
٠
خال کوبی هارو هم نشون بده!
سین سید هاشم صاد صفدری
سین سید هاشم صاد صفدری
٩٢/٠١/٠٢
١
٠
ایمان پودر مصرف کردی یا آمپول زدی؟؟آخه ندیدم همچی پشت بازویی تاحالا:))))
imanhkt
imanhkt
٩٢/٠١/٠٢
٠
٠
سید من روزی دویست تا بارفیکس میرم ... فکر کردی من کم الکی ام ... نخیر ... من زیاد الکی ام ...
باران
باران
٩٢/٠١/٠٢
١
٠
ای بابا تا حدودی درست میگی
وصال
وصال
٩٢/٠١/٠٢
٠
٠
این حرفا چیه دوستم هنوز هم احساس رو میشه احساس کرد
Mostafa
Mostafa
٩٢/٠١/٠٢
١
٠
معلوم نيس!!
mahtab-k
mahtab-k
٩٢/٠١/٠٢
١
٠
اصلا انگار ما آدما دیگه از نفس کشیدن هم میترسیم
Mostafa
Mostafa
٩٢/٠١/٠٢
١
٠
آدمهاي آهني... خيلي خوب. ممنون
علیرضا
علیرضا
٩٢/٠١/٠٤
٠
٠
واقعا این روزها همین طور شده... خیلی ممنونم پریسا خانوم .متشکرم
nikta_21
nikta_21
٩٢/٠١/٢٦
٠
٠
چه می دونم والا.
A.hosseiny
A.hosseiny
٩٢/٠٣/١٦
٠
٠
خیلی زیبا بودممنون
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨