انشای یک کودک نابغه
بعضی وقت ها که نمی شود مستقیم انتقاد کرد باید انشا نوشت!

انشای یک کودک نابغه

نویسنده : Mostafa

** موضوع انشا: «می خواهید در آینده چه کاره شوید؟»

ما دلمان می خواست در آینده دکتر شویم و متخصص بدن انسان بشویم و همه‌ی مریض‌ها را درمان کنیم. ما تا حالا شکم چند تا قورباغه را هم عمل کرده‌ایم و اصلن از خون نمی‌ترسیم اما برادرمان یک روز به ما گفت: «چون تو خوش خط هستی، پس نمی توانی دکتر خوبی شوی.» و بعد هم گفت: «اگر دکتر شوی، ممکن است هنگام تشخیص علت مرگ یک نفر که در بازداشتگاه فوت کرده، خودت هم ناگهان خودکشی شوی.»

ما منظور برادرمان را نفهمیدیم اما توی فیلم‌ها هم دیدیم که خیلی از دکترها ساختمان می‌ساختند. بنابراین ما تصمیم گرفتیم که مهندس شویم تا ساختمان‌ها را محکم‌تر بسازیم و بعد پول‌دار شویم، اما برادر بزرگ‌ترمان که خودش چند سال پیش مهندس شده، هنوز پولدار نشده است.

او به ما گفت که این روزها هر پاره آجر را هم که بلند کنی یک مهندس از زیرش می‌پرد بیرون و بعد درخت نارگیل توی حیاط را نشان‌مان داد و گفت: «همین درخت را اگر الان تکان دهی دست کم  بیست سی تا مهندس ازش پایین می‌ریزد.» برادر ما معتقد است هرکس که توی کوچه و خیابان به چشم می‌خورد مهندس است، مگر آن که خلافش ثابت شود. برای همین است که همه همدیگر را مهندس صدا می‌زنند.

ما این‌ها را نمی‌دانیم، اما خلبان شدن را هم خیلی دوست داریم و هنگامی که برادران رایت موفق شدند پرواز کنند، ما در پوست خود نمی‌گنجیدیم اما الان، هر بار که اخبار را گوش می‌کنیم یک هواپیما سقوط می‌کند و همیشه هم مقصر اصلی خلبان است و ما نمی‌دانیم چرا تقریبن خیلی از خلبان‌ها اسم‌شان توپولوف است.

ما همچنین خیلی دوست داشتیم که دانشجو شویم اما برادرمان که قبلن دانشجو بود به ما گفت که دانشجوها نمی‌توانند حرف‌شان را به مسئولان بفهمانند و زمانی که موفق به فهماندن آن می‌شوند، بلافاصله کتک می‌خورند و بعد به زندان می‌افتند.

بنابراین ما چون به فوتبال علاقه‌مند هستیم و دوست داریم یک روز به برنامه ی نود برویم و در آن جا بین صفر تا یک میلیون، چندتا عدد را انتخاب کنیم، تصیمیم گرفتیم داور فوتبال شویم. زیرا داورها با سوت همه کار می کنند و خیلی کیف می‌کنند. اما چند وقت پیش در استادیوم دیدیم که تماشاچی‌ها با داور و شیر سماور جمله می‌ساختند و بلند بلند فریاد می زدند و داور قرمز می‌شد. بعد تماشاچی‌ها با داور و توپ و تانک و فشفشه جمله می‌ساختند و داور خیلی عصبانی می‌شد. بدین ترتیب ما دل‌مان تقریبن خیلی برای داور سوخت.

ما هم چنین خیلی دوست داریم که نویسنده شویم و آدم معروفی بشویم اما برادرمان می‌گوید: «دراین مملکت اگر شکار لک لک شغل شد، نویسندگی هم شغل می شود.» ما منظور برادرمان را اصلن نفهمیدیم. او می گوید که یک نویسنده برای این که معروف شود، یا باید بمیرد یا به زندان بیفتد. ما دیگرخیلی خسته شدیم و نمی دانستیم که چه کاره شویم، در نتیجه از برادرمان پرسیدیم:

«پس من چه کاره بشوم؟» برادرمان گفت: «نمی دانم، اما سعی کن کاری را انتخاب کنی که همیشه تک باشی و معروف شوی و هیچ وقت در هیچ موردی مقصر اصلی نباشی و کسی هم جگر نکند بگويد كه بالاي چشمت ابروست و بلند بلند با اسمت جمله بسازد.»

و ما تصمیم گرفتیم كه رییس جمهور شویم.

این بود انشای من

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
من
من
٩٢/٠١/٠٧
٠
٠
خخخخخخخخخخ
Mostafa
Mostafa
٩٢/٠١/٠٧
٠
٠
بایدم بخندییییییییییییییییییییییییییی!!
mahshid
mahshid
٩٢/٠١/٠٧
٠
٠
واقعا خخخخخخخخخخخخخخخخخ
Mostafa
Mostafa
٩٢/٠١/٠٧
٠
٠
واقعنِ واقعا؟!!!خخخخخخخخخخخخخخخخخ
saiideh70
saiideh70
٩٢/٠١/٠٧
١
٠
عجب انشایی...
Mostafa
Mostafa
٩٢/٠١/٠٧
٠
٠
حالا بگو ببینم یاد گرفتی شما؟ چند تا درس عبرت گرفتی ازش؟
s.a
s.a
٩٢/٠١/٠٧
٠
٠
ها؟!!!!!!!!!!!!! اممممم...... چی بگم! بذارید لبخند تلخ تحویل بدم :)
Mostafa
Mostafa
٩٢/٠١/٠٩
٠
٠
اونم قبوله..ممنون
وصال
وصال
٩٢/٠١/٠٧
٠
٠
مرسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسی عالی بود
Mostafa
Mostafa
٩٢/٠١/٠٧
٠
٠
واقعا؟!! خواهش میشوم..
m_kashiyan
m_kashiyan
٩٢/٠١/٠٧
٠
٠
هه باحال بود.مرسی:))
Mostafa
Mostafa
٩٢/٠١/٠٧
٠
٠
خواهش!!
مجید
مجید
٩٢/٠١/٠٧
٠
٠
عجب>>>>>>>
Mostafa
Mostafa
٩٢/٠١/٢٠
٠
٠
عجبا
f_bi3daa
f_bi3daa
٩٢/٠١/٠٧
٠
٠
:)))) الان دقيقا چي بايد بگم؟
Mostafa
Mostafa
٩٢/٠١/٢٠
٠
٠
بووووووووووووووووووووووووووووووووووووق
آرشام ایرانی
آرشام ایرانی
٩٢/٠١/٠٧
٢
٠
فک نکنین الان روزای آخرشه اگه زد و زنده باد بهارش کار دستتون داد .سایت جیم میاد پایین ها.خطر ناکه این شوخیا از ما گفتن بود
Mostafa
Mostafa
٩٢/٠١/٢٧
٠
٠
ممنون از تذکر آرشام خان ایرانی اصل حلوا
مریم
مریم
٩٢/٠١/٠٧
٠
٠
ای ول بسیار زیبا بود کلی خندیدیم
Mostafa
Mostafa
٩٢/٠١/٢٠
٠
٠
خدا رو شکر .. ما که اول گریه کردیم.. بعد دیدیم شما میخندین با خودم گفتم نکنه باید بخندم .. خندیدم..
imanhkt
imanhkt
٩٢/٠١/٠٧
٠
٠
خیلی هم عالی ...
Mostafa
Mostafa
٩٢/٠١/٢٠
٠
٠
خیلی هم ممنون
اسمانه
اسمانه
٩٢/٠١/٠٧
٠
٠
وقتی هیچ کس مسئولیت کارش رو به عهده نگیره همینه دیگه..
Mostafa
Mostafa
٩٢/٠١/٢٠
٠
٠
بعله
mr.majdator
mr.majdator
٩٢/٠١/٠٧
٠
٠
بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــله..........................
Mostafa
Mostafa
٩٢/٠١/٢٧
٠
٠
مبارکه... شولولولولولولوولولولولولوولوللوووووووووووووووووو
mahtab-k
mahtab-k
٩٢/٠١/٠٧
٠
٠
سید خیلی خیلی جالب بود.... ممنون....
Mostafa
Mostafa
٩٢/٠١/٢٠
٠
٠
خواهش میشم
علیرضا
علیرضا
٩٢/٠١/٠٧
٠
٠
دقیقا شما چند نفرید !؟ همش گفتی "ما" :خخخخخخخ!
Mostafa
Mostafa
٩٢/٠١/٢٠
٠
٠
احترام به خود..
علیرضا
علیرضا
٩٢/٠١/٠٧
٠
٠
ولی درست الان مهندس و دکتر زیاد شده اما مهندس داریم تا مهندس... /خیلی قشنگ نوشتی مصطفی عزیز ،جالب بود ممنونم.
Mostafa
Mostafa
٩٢/٠١/٢٠
٠
٠
خواهش میشم
سین سید هاشم صاد صفدری
سین سید هاشم صاد صفدری
٩٢/٠١/٠٧
٠
٠
(آیکن نحرفیدن از ترس دیدن عسک مطلب)
Mostafa
Mostafa
٩٢/٠١/٢٠
٠
٠
آیکن با دست زدن به پشتت که غذا تو گلوت گیر نکنه..
سین سید هاشم صاد صفدری
سین سید هاشم صاد صفدری
٩٢/٠١/٠٧
٠
٠
ولی پسر عمو واقعا قشنگ بود!ینی خعععععععلی باحال بود
Mostafa
Mostafa
٩٢/٠١/٢٠
٠
٠
خب آخه چرا ولی؟؟!!
Mostafa
Mostafa
٩٢/٠١/٢٠
٠
٠
خواهش میکنم پسر عموجان..
Em Ad
Em Ad
٩٢/٠١/٠٧
٠
٠
داش مصطفی ایولا ...
Mostafa
Mostafa
٩٢/٠١/٠٩
٠
٠
داش عماد نوکرتیم به مولا..خواهش..
saheb zaman
saheb zaman
٩٢/٠١/٠٧
٠
٠
برادرش درست میگه... احسنت بخاطر جمله آخرش...
Mostafa
Mostafa
٩٢/٠١/٠٩
٠
١
به افتخار همه برادرها دست بزنییییییییییییییییییییییییییییییید!! حالا هر کی گفت باید به کجای برادرها دست بزنییییییییییییییییییید؟؟!!
نسیم
نسیم
٩٢/٠١/٠٨
٠
٠
حیف تو ایران زن رئیس جمهور نمی‌شه وگرنه همین الآن می رفتم واسه انتخابات 92 کاندید می‌شدم!!خخخخخخخخخخخخخخ
Mostafa
Mostafa
٩٢/٠١/٠٩
٠
١
واقعا حیف.. (یواشکی: اما خدا رو شکر..!!خخخخخخخخخخخخخخخخ)
نسیم
نسیم
٩٢/٠١/٠٨
٠
٠
کار نون و آب داری هم هست ها! رئیس جمهورای قبلی که از شغلشون و پولش... راضی بودن!!!
Mostafa
Mostafa
٩٢/٠١/٠٩
٠
٠
جدی میگی؟! پس بچه با اجازتون ما میریم کاندید بریم بره دوره بعدی..!! کی به من رأی میده؟؟
نسیم
نسیم
٩٢/٠١/٠٩
٠
٠
من اولین نفری هستم که بهتون رأی میدم به شرطی که ریاست راه آهن تهران رو بدید به من!
Mostafa
Mostafa
٩٢/٠١/٢٠
٠
٠
اون که صدالبته.. حتی ریاست راه آب و راه خاک و راه باد تهران رو هم میدم به شما..( نمونه ای از وعده های توخالی)!!
taba_sa
taba_sa
٩٢/٠١/١٩
٠
٠
خخخخخخخخخخ .... منم با حرف برادرش موافقم..... خخخخخخ
Mostafa
Mostafa
٩٢/٠١/٢٠
٠
٠
منم هم.. (آخ جون نوشابه!!)
nikta_21
nikta_21
٩٢/٠١/٢٨
٠
٠
من نویسنده خواهم شد و در رگ ها نور خواهم ریخت...
پربازدیدتریـــن ها
دیگر نگران دیر رسیدن نیستم

من گم شده بودم

٩٥/١٢/٠٤
سقوط به سرزمین ارواح

من بودم

٩٥/١٢/٠٤
شعری سروده خودم

کسی خبر ندارد

٩٥/١٢/٠١
نسل های بعد

خسته تر از آنیم، که فکرش بکنی

٩٥/١١/٣٠
می شود ساده بود و از ته دل خندید

اندر احوالات دغدغه های ریز دخترانه

٩٥/١٢/٠٣
یتیم شدم، همین

هر چه صدا می زنم بابا!

٩٥/١١/٣٠
دارم دیوانه می شوم

دختری در آینه

٩٥/١٢/٠٣
خاطراتی از نمایشگاه پژوهش سال 94

از هم فکری تا اثبات توانایی ها

٩٥/١٢/٠٢
شعری سروده خودم

کودکم نیست توی آغوشم

٩٥/١٢/٠٤
مطمئنم اینجاست

هیس، آرام، کسی بو نبرد

٩٥/١٢/٠٢
یعنی چه شده بود؟

طبق عادت / قسمت سوم

٩٥/١٢/٠٢
چای نخوردن ها بهانه است

تو بیا تو بمان

٩٥/١٢/٠٢
از کرامات آقا بود

زیباترین سه شنبه ی سال

٩٥/١٢/٠٤
وقتی چهار ماهه بودم

عشق، مادر و معجزه

٩٥/١٢/٠٣
نسل ما

من آخر دیروزم

٩٥/١١/٣٠
برو فاش می کن، مگو چیست فاش!

راز و رمزهای رازداری

٩٥/١٢/٠١
وقتی همه ایران یک رنگ می شود

اولین روز آبی

٩٥/١٢/٠١
راهکارهای غیر مشروع

تابو های موقت

٩٥/١٢/٠٥
خاطرات باهم بودن

ساعت یازده

٩٥/١١/٣٠
اگرچه سخت، روزی تمام می شود

انتظار سخت ترین کار دنیاست

٩٥/١٢/٠٣
تبلیغات
تبلیغات