وقتی دست من و بابام توی یک کاسه است...

وقتی دست من و بابام توی یک کاسه است...

نویسنده : imanhkt

اول راهنمایی که بودم مدیر مدرسه یک بار یقه من را گرفت برد در دفترش. حالا خداییش کار خاصی هم نکرده بودم، الکی پیاز داغش را زیاد کرده بود. مدیر گوشی را برداشت... می‌خواست زنگ بزند به پدرم...

مدیر ایمان: الو...
پدر ایمان: سلام بفرمایید؟
مدیر ایمان: همراه آقای پدر ایمان
پدر ایمان: بله فرمایید
مدیر ایمان: من مدیر ایمان هستم از مدرسه با شما تماس گرفتم
پدر ایمان: (کمی مکث می‌کند) باز ایمان چیکار کرده؟
مدیر ایمان: متاسفانه پسر شما همراه با بچه‌های دیگر در کلاس زدن و رقصیدن
پدر ایمان: کی؟ ایمان؟ محاله!!! درسته پسرم آدم نیست ولی نه در این حد!
مدیر ایمان: (شکلک تعجب)
پدر ایمان: ببینید جناب مدیر ایمان ... پسر من اهل این حرف‌ها نیست ... فوقش اگه خبط بکنه میاد یه پس گردنی به شما می‌زنه ... همین
مدیر ایمان: (شکلک تعجب همراه با عصبانیت)
مدیر ایمان: من با چشم‌های خودم دیدم. شما باید فردا به مدرسه بیایید و تکلیف پسرتون رو روشن کنید
پدر ایمان: ببینید جناب مدیر ... حالا پسر من یه کار خطایی کرده شما ببخشش
مدیر ایمان: امکان نداره ... اولین بارش که نیست
پدر ایمان: آقای مدیر ... پسر من الان دوره نوجوونی رو داره پشت سر میذاره...  اگه این نوجوون توی کلاس نرقصه ... انتظار دارین من بیام اونجا بزنم و برقصم
مدیر ایمان: یعنی چی؟ چی دارین می‌گین؟
پدر ایمان: ببخشید من وقت ندارم دیگه غذا روی گازه باید برم
مدیر ایمان: عجب ... باشه بفرمایید
پدر ایمان: خداحافظ
مدیر ایمان : (یعنی خفن عصبانی شده ... میخواد سنگ گرانیت روی دیوار رو گاز بزنه) خدا نگهدارتون باشه

مدیر گوشی را با فشاری برابر دویست کیلو پاسکال بر روی تلفن کوبانده سپس به من دستور می‌دهد که به کلاسم رهسپار شوم.
و ایمان با رویی گشاده به کلاس خود می‌رود
پایان
 
 
 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
sam.ariyaee
sam.ariyaee
٩١/١٢/١٨
٢
٠
عالی واقعا عالی خیلی خوب بود ممنون کلی خندیدم مخصوصا اینجاش :فوقش اگه خبط بکنه میاد یه پس گردنی به شما می‌زنه ،اگه این نوجوون توی کلاس نرقصه ... انتظار دارین من بیام اونجا بزنم و برقصم مدیر ایمان: یعنی چی؟ چی دارین می‌گین؟ پدر ایمان: ببخشید من وقت ندارم دیگه غذا روی گازه باید برم عالی عالی عالی خیلی خندیدم
m-nas
m-nas
٩١/١٢/١٨
١
١
اوف تو هم مثل من اراذلی..........
imanhkt
imanhkt
٩١/١٢/١٨
١
٠
چاکریم ...
sam.ariyaee
sam.ariyaee
٩١/١٢/١٨
٢
٠
خدا بده از این پدرااااااااااااااااااا ها ها ها واسه ما که همه اش حق با مدیر و ناظم بود و هنوزم حق با استاده :))))
m_sepehri
m_sepehri
٩١/١٢/١٨
٢
٠
آره.الان که همش حق با استاده!
imanhkt
imanhkt
٩١/١٢/١٨
١
٠
عجب ...
s.a
s.a
٩١/١٢/١٨
١
٠
هاااااااااااااااا ؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
imanhkt
imanhkt
٩١/١٢/١٨
٠
٠
آها ...
نگارا
نگارا
٩١/١٢/١٨
٢
٠
دمه بابات گرم!!
imanhkt
imanhkt
٩١/١٢/١٨
٠
٠
دم شما هم گرم ...
m_sepehri
m_sepehri
٩١/١٢/١٨
٥
٠
جالب بود آقا ایمان.بهترین جمله اش این بود:درسته پسرم آدم نیست ولی نه در این حد!
imanhkt
imanhkt
٩١/١٢/١٨
٠
٠
عجب ... داریم برای شما ... صبر کنین ...
m_sepehri
m_sepehri
٩١/١٢/١٨
٢
٠
ههه!شوخی کردما!هرچند بیای جلو باید در برابر لانچیکا مقاومت کنی!:)))
v-qavam
v-qavam
٩١/١٢/١٨
٢
٠
ایمان باید برقصه....از آقا مدیر نترسه...دس دس
imanhkt
imanhkt
٩١/١٢/١٨
٠
٠
آها ... بیا وسط ... دس دس ... گور بابا اقدس ...
علیرضا
علیرضا
٩١/١٢/١٨
٣
٠
امان از دست تو ایمان ! لازم شد با پدر گران یک دیدار فیس تو فیس داشته باشیم :))))))
imanhkt
imanhkt
٩١/١٢/١٨
٠
٠
علیرضا ولش کن ... بیا وسط ... اها ... کوچه بالایی دختری میشینه ...
آرشام ایرانی
آرشام ایرانی
٩١/١٢/١٨
٢
٠
شرررررررری
imanhkt
imanhkt
٩١/١٢/١٨
١
٠
یعنی به من میاد ... ؟
علیرضا
علیرضا
٩١/١٢/١٨
٢
٠
اگر من یک کارگردان میبودم یک فیلم میساختم با نام "ایمان به مدرسه میرود" :))))))))) جایزه اسکار میگره باور کن :)))))
imanhkt
imanhkt
٩١/١٢/١٨
٠
٠
علیرضا شاپاش ها رو جمع کن ...
علیرضا
علیرضا
٩١/١٢/١٨
١
٠
به خاطر ابراز نظرتان بسیار سپاسگذاریم
imanhkt
imanhkt
٩١/١٢/١٨
٠
٠
علیرضا خرابتم ... علیرضا ... اون فوکولات توی دستگاه گوارشی ام ...
سین سید هاشم صاد صفدری
سین سید هاشم صاد صفدری
٩١/١٢/١٨
٢
٠
ایول ایمان.دمت گرم.کلی خندیدم.هوای باباتو داشته باش خیلی بهت حال میده هاااا
imanhkt
imanhkt
٩١/١٢/١٨
٠
٠
سید خرابتم ... بیا وسط ...
m-nik110
m-nik110
٩١/١٢/١٨
١
٠
سوال به پدر ایمان!
imanhkt
imanhkt
٩١/١٢/١٨
٠
٠
بپرس جانم ... بپرس ...
پسر جهنمی
پسر جهنمی
٩١/١٢/١٨
٢
٠
آی اگه بابای بنده می بود می گفت از طرف من هم بزنش
imanhkt
imanhkt
٩١/١٢/١٨
٠
٠
باور کن من از همون دوران ابتدایی از معلم ها کتک میخوردم ... هییییییییییییییی ... بچه مظلوم گیرآورده بودن ...
taba_sa
taba_sa
٩١/١٢/١٨
٢
٠
چه بابایی...... ایول..... نکنه دس تو مماغت کرده بودی؟؟؟؟ خخخخخخخ
imanhkt
imanhkt
٩١/١٢/١٨
٠
٠
من هیچ وقت دست توی دماغم نمیکنم ... البته مگر در مواقع اضطراری ...
نسیم
نسیم
٩١/١٢/١٨
٢
٠
حقا که زلزله تشریف دارید!!!!خخخخخخخخخخخخخخخ
imanhkt
imanhkt
٩١/١٢/١٨
٠
٠
من به این مظلومی ...
PAEEZ
PAEEZ
٩١/١٢/١٨
٢
٠
پدرتونم مثل خودتون باحاله پس!
imanhkt
imanhkt
٩١/١٢/١٨
٠
٠
میسیز پاییز ممنون که بها دادید به مطلبمان ...
mahtab-k
mahtab-k
٩١/١٢/١٨
١
٠
شما و پدرتون چه باحالین (:
imanhkt
imanhkt
٩١/١٢/١٨
٠
٠
عصبانیت شون هم جالبه ...
Eli-soltani
Eli-soltani
٩١/١٢/١٩
١
٠
خخخخخخخخخ دمت گرم یعنی هر وقت مطالبتو میخونم کلی میخندم ... تا حالا تو جیم یکی از کسایی که تونسته خیلی شادم کنه شمایین مرسی بازم ازین مطلبا بنویس روحمون شاد شه بازم ممنون
imanhkt
imanhkt
٩١/١٢/١٩
٠
٠
عجب ... مگه من دلقکم ... خیلی هم جدی ام ... دستتان درد نکند ...
Eli-soltani
Eli-soltani
٩١/١٢/١٩
١
٠
عجب ... حالا بیا و تعریف کن ... دستمان نمک ندارد ...
imanhkt
imanhkt
٩١/١٢/١٩
٠
٠
شوخی کردم بابا ... چی به خودش هم میگیره ...
Eli-soltani
Eli-soltani
٩١/١٢/١٩
١
٠
منم شوخی کردم بابا ... چرا به خودت میگیری ... :)))
imanhkt
imanhkt
٩١/١٢/١٩
٠
٠
عجب ...
Eli-soltani
Eli-soltani
٩١/١٢/١٩
١
٠
وا عجبا ...
imanhkt
imanhkt
٩١/١٢/١٩
٠
٠
خدایا توبه ...
Eli-soltani
Eli-soltani
٩١/١٢/٢٠
١
٠
خخخخخخخخ توبه توبه ...
imanhkt
imanhkt
٩١/١٢/٢٠
٠
٠
منو بیچاره کردی ... برو بیرون از مطلبم ... منو دیوانه کردی به خدا ...
Eli-soltani
Eli-soltani
٩١/١٢/٢٠
١
٠
خخخخخخخخ نمخوام ... جرات داری بیرونم کن :))))
imanhkt
imanhkt
٩١/١٢/٢٠
٠
٠
عجــــــــــــــــب ... حیــــــــــف که من مظلوم هستم وگرنه ...
Eli-soltani
Eli-soltani
٩١/١٢/٢٠
١
٠
وگرنه چی؟ با دارنده کمربند مشکی تکواندو طرفی ... خخخخخ بی خیال عاغا تا بیرونمون نکردی خودمون میریم هعیییییییییی
imanhkt
imanhkt
٩١/١٢/٢٠
١
٠
خب ... این از الی خانوم ... کس دیگه ای نبود ؟ ... من چقدر قدرتمندم ... من آرنولدم ... به من نزدیک نشید ...
Niva
Niva
٩١/١٢/١٩
٢
٠
من اگه مدیر اون مدرسه بودم زنگ میزدم منکرات بیاد ببرت بلکم به درجات بالایی از آدمیت دست پیدا کنی:))) البته آدم که پشتش به پالایشگاه نفت گرم باشه باید هم بندری برقصه! :)
imanhkt
imanhkt
٩١/١٢/٢٠
٠
١
جـــــــــــــــــــــــــــــان ...
mahshid
mahshid
٩١/١٢/٢٣
١
٠
ایول
imanhkt
imanhkt
٩١/١٢/٢٧
٠
٠
داش مجید و ایول ...
Em Ad
Em Ad
٩١/١٢/٢٥
١
٠
^_^
imanhkt
imanhkt
٩١/١٢/٢٧
٠
٠
عجب ...!
parisa
parisa
٩١/١٢/٢٥
١
٠
ایول بابا..............
imanhkt
imanhkt
٩١/١٢/٢٧
٠
٠
بعله ... حق با شماست
mahshid2
mahshid2
٩١/١٢/٢٦
١
٠
مردم از خنده محششششششششششششششششر و مععععععععععععععععععرکه بوووووووووووووووووووووود
imanhkt
imanhkt
٩١/١٢/٢٧
٠
٠
ناقابل مهشید خانم ...
hach_zanboori
hach_zanboori
٩٢/١١/٢٣
٠
٠
D:
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٢/١٢/٢٠
٠
٠
سلام: زیبا بود متشکرم.خوشحال میشم برا شعرام نظربدید.
neyosha
neyosha
٩٣/٠٣/٣٠
٠
٠
خخخخخخخخخخ..شما دیگه آخر آخرشین ...البته پدرتون هم ایول داره زیاد :))))))///// پدر ایمان: کی؟ ایمان؟ محاله!!! درسته پسرم آدم نیست ولی نه در این حد!خخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ معرکه بود:))
پربازدیدتریـــن ها
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تو ابراهیم نبودی

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تن‌های سرد

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

یاکریم

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

غریبه ها

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خرده‌شیشه‌های تردید

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

هنوز عاشقم بود؟!

٩٦/٠١/٠٤
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

گاهی به جای تردید، باید بلعید!

٩٦/٠١/٠٧
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خيانت به معشوق سي‌سي

٩٦/٠١/٠٦
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

پیراهن گم شده

٩٦/٠١/٠٧
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

انقلاب شکستن ظرف است

٩٦/٠١/٠٤
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

ساعت بیست و پنج شب و روز سی و دوم ماه

٩٦/٠١/٠٥
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

یکی غرب رفت و یکی رفت شرق

٩٦/٠١/٠٦
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تار به تار

٩٦/٠١/٠٧
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

4 دقیقه به خودتان وقت دهید

٩٦/٠١/٠٦
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

بزهکار

٩٦/٠١/٠٨
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تردید پس از آیت الله فقید

٩٦/٠١/٠٥
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

ساندویچ همبرگر

٩٦/٠١/٠٨
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

مِهر هایی که به آبان آورد

٩٦/٠١/٠٤
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

تکذیب های پادری‌ها راست بودند

٩٦/٠١/٠٥
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

پای من لغزید

٩٦/٠١/٠٤
تبلیغات
تبلیغات