آسانسور
داستان خنده دار

آسانسور

نویسنده : sasa10

روزی، یک پدر با پسرش وارد یک مرکز تجاری می‌شوند. پسر متوجه دو دیوار براق نقره‌ای رنگ می‌شود که به شکل کشویی از هم جدا شدند و دوباره به هم چسبیدند، از پدر می‌پرسد: این چیست؟

پدر که تا به حال در عمرش آسانسور ندیده می‌گوید:

پسرم، من تا کنون چنین چیزی ندیده‌ام و نمی‌دانم.

در همین موقع آن ها زنی بسیار چاق را می بینند که با صندلی چرخدارش به آن دیوار نقره ای نزدیک شد و با انگشتش چیزی را روی دیوار فشار داد، و دیوار براق از هم جدا شد ، و آن زن خود را به زحمت وارد اتاقک کرد. دیوار بسته شد. پدر و پسر، هر دو چشم‌شان به شماره‌هایی بر بالای آسانسور افتاد که از یک شروع و به تدریج تا سی رفت. هر دو خیلی متعجب تماشا می‌کردند که ناگهان، دیدند شماره‌ها به طور معکوس و به سرعت کم شدند تا رسید به یک، در این وقت دیوار نقره‌ای باز شد، و آن‌ها حیرت زده دیدند، دختر ۲۴ ساله‌ای از آن اتاقک خارج شد.

پدر در حالی که نمی‌توانست آن‌چه را دیده باور کند، به آهستگی، به پسرش گفت: پسرم، زود برو مادرت را بیار این‌جا…

 

 

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
نسیم
نسیم
٩١/١٢/١٤
٣
٠
ای پدر بی چشم و رو!!! (:
m_sepehri
m_sepehri
٩١/١٢/١٤
١
٠
هههههههههه!جالب بود.مرسی.مرده اول باید میرفته تو!
imanhkt
imanhkt
٩١/١٢/١٥
٠
١
اگه بشه زن ها برن تو و دیگه هیچی از در آسانسور بیرون نیاد خیلی خوب می شد ... ولی افسوس ...
sasa10
sasa10
٩١/١٢/٢٠
١
٠
شما خوبــــــــــــــــــــــــــــــــی...
Z_Yaghoobi
Z_Yaghoobi
٩١/١٢/٢١
١
٠
سبــــــــا ..... سبا دوست صمیمی من تو مدرسه اس حق نداری بهش توهین کنی جرئت نداری ... نفس کش
Z_Yaghoobi
Z_Yaghoobi
٩١/١٢/٢١
١
١
سبا با اینکه دوست صمیمی من توی مدرسه ای و با اینکه میدونم منو میکشی ولی برات متاسفم . این چه مطلبیه ؟؟؟
sasa10
sasa10
٩١/١٢/٢٢
٠
٢
اگه دیگه من از تو طرف داری کردم.وایسا و ببین.بعدا هم دیگه رو تو کلاس می بینیم...
mahdi-h
mahdi-h
٩١/١٢/٢٦
٠
٠
خیلی باحال بود .... خخخخخ
ارمان
ارمان
٩٢/٠٣/١٧
٠
٠
چه با حااااااااااااااااااااااال
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦