پیرزن بدشانس!
رد پای گرانی در داستان­‌های کودکان!

پیرزن بدشانس!

نویسنده : محسن انصاری نژاد

یکی بود، یکی نبود. یک پیرزن تنها، در جنگل زندگی می‌کرد. پیرزن سه دختر داشت که با زرنگی موفق شده بود آن‌ها را به خانه بخت بفرستد. یک روز پیرزن که از لاغری و گشنگی زیاد جانش درحال درآمدن بود تصمیم گرفت به دیدن دخترش که آن سمت جنگل زندگی می‌کرد برود. به‌خاطر همین دو سه‌تا دیگ خالی برداشت و راه افتاد. همین‌طور که توی جنگل درحال رفتن بود به گرگ گرسنه‌ای رسید. خانم گرگ (مگه چیه؟! تا کی تبعیض علیه مردان، یک‌بارم خانم باشه دیگه) که از شانس گند پیرزن تازه گیاه‌خواری را کنار گذاشته بود، گفت: بیا که خیلی گشنمه و می‌خوام بخورمت! پیرزن گفت: من که لاغرم! اما بذار برم خونه دخترم، مرغ و فسنجون بخورم، خورشت بادمجون بخورم، چاق بشم چله بشم بعد تو بیا من رو بخور. گرگ خنده‌ای کرد و گفت: انگار از قیمت مرغ خبر نداری ها، الان با حقوق بازنشستگی که می‌گیری فقط می‌تونی یک دونه مرغ بخری. پس بیا بخورمت و راحتت کنم! پیرزن که خیلی ترسیده بود گفت: به‌جاش فسنجون می‌خورم که ارزون‌ترم هست به جان مادرم. گرگ یکم فکر کرد و گفت: باشه برو ولی یادت باشه منتظرتم. پیرزن نفس راحتی کشید و به راهش ادامه داد.
پیرزن رفت تا به پلنگ رسید. پلنگ که به تازگی بوتاکس‌اش خراب و عصبی شده بود مثل حیوان پرید و یقه پیرزن را گرفت و گفت: وقت مردنت رسیده پیری. پیرزن که دیگ‌هاش ریخته بود گفت: من که لاغرم! اما بذار برم خونه دخترم، مرغ و فسنجون بخورم، خورشت بادمجون بخورم، چاق بشم چله بشم بعد تو بیا من رو بخور. پلنگ گفت: عسیسم قیمت‌ها اینقدر گرون شده که نه می‌تونی مرغ بخوری، نه فسنجون. پیرزن گفت: بادمجون! بادمجون می‌خورم که ارزون‌تره بخدا. پلنگ که هیکل استخوانی پیرزن را دیده بود گفت: ایششش! باشه برو ولی منتظرتم هاااا. پیرزن که از این همه استرس سه چهار کیلو کم کرده بود رسید به شیر. شیر درحال تمیز کردن دندان‌هایش بود که با دیدن پیرزن بدشانس ما با اشاره انگشت به پیرزن فهماند که: "هلو، بپر توی گلو" پیرزن که بخاطر شانس بدش به زمین و زمان فحش می‌داد با گریه گفت: من که لاغرم! اما بذار برم خونه دخترم، مرغ و فسنجون بخورم، خورشت بادمجون بخورم، چاق بشم چله بشم بعد تو بیا من رو بخور. شیر که خودش آخر سیاه‌کاری و از دلال‌های ارز بود و دلار 4200 می‌گرفت و 15 هزار تومانی به مردم قالب می‌کرد با لبخند گفت: ننه جان! الان نه می‌تونی مرغ بخوری، نه فسنجون نه دیگه بادمجون. همین الانم دخترت رو خوردم، اون بدبختم از گشنگی داشت می‌اومد پیش تو سرت خراب بشه...ها ها ها. ناگهان شیر پرید و پیرزن را تیکه پاره کرد و نوش جان کرد. خب بچه‌های نازنینم ما توی این داستان یاد ‌گرفتیم در باغ‌وحش با حیوانات مهربان باشیم چون امکان داره فردا ما را توی جنگل خفت کنند و داستان شود.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
SHAHRAM-BAZLI
SHAHRAM-BAZLI
٩٨/٠٣/٢٩
٣
٠
خخخخ.سلام ..ی طنز با لایه های اجتماعی و واژه های گویا و مشخص ...مرسی از این همه استعداد
محسن انصاری نژاد
محسن انصاری نژاد
٩٨/٠٣/٢٩
٠
٠
سلام. ممنون بابت لطفت شهرام خان.
m_bagherinezhd
m_bagherinezhd
٩٨/٠٣/٣٠
١
٠
عالی بودواقعا
محسن انصاری نژاد
محسن انصاری نژاد
٩٨/٠٤/٠١
٠
٠
ممنون :)