فراموشی موقت یک درد دائم
حلوای فراموشی

فراموشی موقت یک درد دائم

نویسنده : مانا منصوری

دیشب یک ثانیه مانده به بسته شدن درهای قطار مترو پریدم داخل واگن. نفس راحتی کشیدم و دور و برم را نگاه کردم که یک جای خالی پیدا کنم. یکی از آن صندلی‌های دوتایی ته واگن خالی بود. روی صندلی دیگر زن سی و خرده‌ای ساله نشسته بود. چتری‌های مش کرده‌اش نامرتب روی پیشانی ریخته و بینی‌اش ملتهب و به طرز عجیبی سرخ بود.
یک کوله پشتی و چندین کیسه با خودش داشت که آنها را روی صندلی خالی نشانده بود. با احتیاط جلو رفتم و پرسیدم که می‌توانم بنشینم؟ بینی‌اش را با صدا بالا کشید و وسایلش را جمع کرد:
"آره عزیزم، بیا."
سعی کردم تا حدّ ممکن جمع و جور بنشینم که بتواند کیسه‌هایش را بینمان بگذارد. کتاب قصه‌ام را روی پا باز کردم اما حواسم مرتب از خطوط کتاب به او پرت می‌شد. حالا موبایلش را برداشته و یکی یکی عکس های گالری‌اش را تماشا می‌کرد. سر هر عکس سی چهل ثانیه مکث می‌کرد و بعد انگشتش روی آیکن سطل زباله می‌رفت.
شخصیت مشترک همه‌ عکس‌ها مردی با موهای جوگندمی و صورتی گرم و خندان بود. در یکی از عکس‌ها دستش به میله فلزی واگن قطار بود و دست دیگرش دور شانه‌های زنی حلقه شده بود. شبیه هم قطار من بود. با یک تفاوت عظیم: لبهایش می‌خندید.
صدای بم فروشنده‌ای هردویمان را از جا پراند. حلوای خانگی می‌فروخت. یک تکه هم سر چنگال زده و می‌گفت امتحان کنید. هم قطارم امتحان کرد. خوشش آمد.
یک فین محکم در دستمالش کرد و فروشنده را صدا زد. یک بسته حلوا خرید و گوشی‌اش را ته کیفش سراند. با اشتیاق کیسه حلوا را باز کرد.
چشم‌هایش رنگ خوشحالی داشتند. رنگ فراموشی موقت یک درد دائم به واسطه شیرینی حلوا. دلم غنج رفت از دیدن برق چشمانش. سرم را چرخاندم. گذاشتم در آرامش با شیرینی ملایمی که ذره ذره زیر زبانش پخش می‌شد و تلخی نشسته بر وجودش را-هرچند کوتاه مدت- در خود حل می‌کرد، عشق کند.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
heydaretebari
heydaretebari
٩٨/٠٣/٢١
١
٠
و شاید آرزو می کرد که هیچوقت به مقصد نرسد تا میان همان تونل های تاریک خاطراتش را دفن کند / /
پربازدیدتریـــن ها