هرآنچه بود فقط نور بود
من تو را ملکه‌ای می‌بینم

هرآنچه بود فقط نور بود

نویسنده : A_tavassolii

ساحل آرام فیروزه‌ای‌ام را
به طوفانی به هم می‌ریزد آن نگاه شور انگیزت
آنگاه که نگاهم می‌کنی، در من چه می‌بینی؟
من تو را ملکه‌ای می‌بینم
حاکم بر سرزمین عاشقان
که در شایستگی و زیبایی نظیر ندارد
و من
من از نوادگان پادشاه سرزمین همسایه‌ام
که رانده‌شده‌ام از مقام و از وطن
پس به سوی سرزمین تو روان‌شدم
نخست که دیدمت
هرآنچه بود فقط نور بود
نور سیمای پری گونه‌ات و نور لبخند آسمانی‌ات و نور تاج یاقوت و الماس بر سرت
نوری بر فراز نوری دیگر
آنگاه خوشبختی را در لبخندت دیدم و وطنم را در آغوشت
و چون دل باختم
سرمستانه به پیشگاهت آمدم
 سروده‌های عاشقانه سر دادم
زیباترین کلمات را آفریدم
و غزل‌هایم را چنان گردن‌آویزی از ستارگان به تو هدیه دادم
و تو با ارزش‌ترین گنجینه جهان را
قلب بلورین نازنینت را
به من بخشیدی
و من به ماه و آسمان و به تمام ستارگان سوگند یاد کردم که همچون جان دارمش، بلکه هزار مرتبه عزیز‌تر
و نگاه دارمش از هر گزند، حتی نگاه بیگانه‌ای
و بیگانه را کجا شایستگی تماشای تو؟
آنگاه پرندگان بر شانه‌ات نشستند و زیباترین نغمه‌ها را سر‌دادند
و من نیز زیباترین نغمه‌ها را سر‌دادم
که تو را جز این سزاوار نیست ای فرشته نازنین و ای ستاره نورانی
من تو را اینگونه می‌بینم
تو آنگاه که نگاهم می‌کنی، در من چه می‌بینی؟

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی