می بندم چشم ها را.
پایان است سرانجام این تاریکی

می بندم چشم ها را.

نویسنده : Amir_pazhman

سکوت است اینجا
تاریک است اینجا
سرد است اینجا
 من، در کنار عکست
به امید دیدارت، لبخند می‌زنم.
بستم چشم‌ها را
و تو را می‌بینم
سر‌زنده شادی
به سان گل‌های زرد لباسی آبی
که بر‌تن کردی، شادی و لبخند، بر‌لب داری
چقدر زیبایی
بستم چشم‌ها را
صدایی آمد
گویا از سوی توست
در میان درد و سرما
آن صدا، نشانیست بس غریب
که پایان است سرانجام این تاریکی.
بستم چشم‌ها را
که از این غربت تن خارج شم.
و روح خود را، به آسمان بسپارم
هم سفر با باد شوم
عبور کنم از این شهر کثیف
تا سرانجام به سویت آیم
بستم چشم‌ها را
این بار باز می‌کنم چشمانم
تا ببینم تو را
اما اتاقم، هنوز تاریک است
نه تو را میبینم، نه صدایی آمد
نه خارج شده‌ام از بدنم
غربت و تاریکی، مرا یاد مرگ انداخت، رفیق
سکوت بی رمقی، مرا یاد قبر انداخت، عزیز
سر تا پایم ترس، که نبینم تورا
توان دیدن ندارم این بار
می‌بندم چشم را که ببینم تو را
هنوز سکوت است اینجا
هنوز تاریک است اینجا
هنوز سرد است اینجا
می بندم چشم‌ها را
بستم چشم‌ها را

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی