خود خوری
روح سرگردان

خود خوری

نویسنده : heydaretebari

از خواب پریدم. شب از نیمه گذشته بود، تنم سرد شده‌بود. از لای در نیمه‌باز حمام خط نور افتاده بود توی چشمم. برق حمام را خاموش کردم. از دستشویی که برگشتم دوباره برق حمام را خاموش کردم. رفتم توی اتاق. یک لحظه ایستادم. برگشتم به سمت حمام. برق روشن بود. گوشه ناخنم را جویدم. مادرم با گریه به سمت حمام رفت و برق را خاموش کرد. پدرم در آغوشش گرفت و گفت:« آروم باش ، اینقدر برق رو خاموش و روشن نکن.»
مادرم ضجه زد و گفت:« یدونه پسرم توی همین حموم خودشو خلاص کرد. هرشب همین جاست. داره ناله می‌کنه.»
پدر سرش را به دیوار چسباند و گفت:« بس کن، آروم باش هیچکس اینجا نیست.»
من خودم را دیدم که از توی حمام بیرون آمدم. آمدم به سمت خودم و پایم را گاز گرفتم. همینکه که خواستم با دست خودم را پس بزنم، دستم را خوردم. داد زدم. رسیدم به صورتم. چشم‌هایم را گاز گرفتم. دیگر هیچی ندیدم. فقط صدای گریه بود که می‌پیچید توی جایی که نمی‌دانم کجا بود.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
پربازدیدتریـــن ها