استاد عشق
تو همانی

استاد عشق

نویسنده : kimia_ka_

بارها از عشق نوشتم. این بار اما برای تو می‌نویسم. برای تویی که به ما آموختی با تمام وجودت. تویی که آثاری نداری و اثر بسیار داری...

و در این لحظه آرزو کردم کاش دقیقه ها کش می‌آمد تا تو در کنارمان می‌ماندی و تکرار می‌کردی :(آتش، استعاره از عشق) و ما می‌نوشتیم.

تو همانی که به کتابخانه‌ای بزرگ می‌مانی.ادبیات تدریس می‌کنی علیه بی‌خدایی. آری تو همانی که هر آن وصفی که گویم بیش از آنی. آری تو همانی.

دوست دارم از نو در کلاس درس بنشینم به انتظار، تا که بیایی و نامم را بخوانی که من با لبخندی پر از انرژی بگویم: حاضر! و روز های بعد را سپری کنم تا دوباره سه شنبه فرا رسد و تو از در بیایی و چندین جلد مثنوی معنوی روی میز بگذاری.  همه را از حفظ تعریف کنی و بعد درحالی که ما با دقت گوش می‌دهیم، شعری بخوانی و همه را از فکر بیرون بیاوری: (آن منی کجا روی بی تو به سر نمی شود).

یا اینکه برایمان کباب غاز بخوانی و بی هوا بخندی...

یا شاید هم آنقدر ما را در اخوان ثالث غرق کنی که ندانیم در کجای این شهریم: (گفت در دل: رخش، طفلک رخش)

گویی که خداوند علم عشق را در تو پنهان کرده است و تو همان علم عشقی که علم می‌آموزی.

جناب آقای زاهدی، تو همانی... بی شک تو همانی...

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
نسیم پهلوان
نسیم پهلوان
٩٨/٠٢/٢٦
١
٠
فکر میکنم همه ی اساتید ادبیات دوست داشتنی هستن..چون درس شیرینی رو تدریس میکنن :)