تاب بچگی‌ها...
بچگی‌هایم چه خوب بود

تاب بچگی‌ها...

نویسنده : Golbarg

این همان حیاط بچگی‌هایم است. وقتی سوار تاب می‌شوم، پر از شوق بچگی می‌شوم. خاطرات مرا در آغوش می‌گیرند.

چقدر بی‌دغدغه بودن خوب است، بچگی‌هایم چه خوب بود، وقتی ترسم پرت شدن از تاب بود.

وقتی شادی‌ام تاب بازی بود، وقتی ناراحتی‌ام خاکی شدن عروسکم.

چقدر خوب..

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
t.m
t.m
٩١/١٢/٢٥
١
٠
یادش بخیر
t.m
t.m
٩١/١٢/٢٥
٠
٠
هعی خدا...من همیشه وقتی سوار تاب میشدم بابام محکم تاب میداد منو؛ منم هعی جیغ میزدم؛ دلم تنگ شده واسه اون روزا :(((((((((( الان که میریم پارک؛ بازم دلم میخواد بابام بیاد تابم بده... خعلی کیف میداد...
Eli-soltani
Eli-soltani
٩١/١٢/٢٦
٠
٠
خیلــــی وقت است کـــــــه "بی تــــــابم". . . دلـــــــم تــــــــاب میخواهد. . .! و یک هــــُــلِ محــــکم. . . کـــــه دلم هــُـــرّی بریزد پایین. . . هر چـــــه در خودش تلنبار کرده را. . .
سین سید هاشم صاد صفدری
سین سید هاشم صاد صفدری
٩١/١٢/٢٥
١
٠
بسیار زیبا!مچکر
Golbarg
Golbarg
٩١/١٢/٢٥
٠
٠
بسیار ممنون
Eli-soltani
Eli-soltani
٩١/١٢/٢٥
٢
٠
هعیییییییییی کاش بزرگ نمیشدیم ... عاشق تاب سواری ام ... به کسی نگین ها هنوزم تاب سوار میشم...هنوزم تاب بازی میکنم...خیلی دوس دارم
Milad
Milad
٩١/١٢/٢٥
٠
٠
من همیشه تاب سواری که میکردم حالم بد میشد!
نسیم
نسیم
٩١/١٢/٢٥
٠
٠
من همیشه از تاب می ترسیدم! چون یک بار خیلی فجیع از روش پرتاپ شدم پایین!!!
imanhkt
imanhkt
٩١/١٢/٢٥
٠
٠
الهه خانم خجالت بکشین ... جای مادر من هستین ... میرین تاب بازی میکنین ... الان خواهرم کنارم نشسته هر چقدر بهش میگم که این الهه خانم بیست سالشه باور نمیکنه ... از آخر از صندلی بلند شد یه سری تکان داد یه نگاه سنگینی هم به شما کرد و از اتاقم خارج شد ... خب من الان چجوری توجیهش بکنم .... هییییییییی ... گلبرگ ممنون ...
Golbarg
Golbarg
٩١/١٢/٢٥
٠
٠
بیچاره سرسره بازی که نکرده! خواهش..
Eli-soltani
Eli-soltani
٩١/١٢/٢٥
٠
٠
خخخخخخخخ ... مردم از خنده ... تاب بازی خیلی حال میده البته من بیرون تو پارک جلوی مردم که تاب بازی نمیکنم توی خونه منظورم بود مگه من چی کارمه ؟؟؟ دست شما درد نکنه :((( چی مامان جوونی دارین ... برو باهات قهرم :(((
imanhkt
imanhkt
٩١/١٢/٢٥
٠
٠
الهه خانم فعلا بگید این خواهر رو چجوری توجیهش بکنم بعدا قهر بکنید ...
m_sepehri
m_sepehri
٩١/١٢/٢٥
٠
٠
عه!دعوا نکنین دیگه!
t.m
t.m
٩١/١٢/٢٥
٠
٠
خخخخخخخخخخخخ
Eli-soltani
Eli-soltani
٩١/١٢/٢٥
٠
٠
شرمنده از نت رفته بودم ... مگه خواهرتون در مورد من چه فکری کردن؟ بگین بیاد وبم خودم توجیهشون میکنم :)
sasa10
sasa10
٩١/١٢/٢٥
٠
٠
کاشکی می شد برم اون دوران...هییی
m_sepehri
m_sepehri
٩١/١٢/٢٥
٠
٠
یادش بخیر...ولی یه چیزی،اگه بزرگ نمیشدیم هیچوقت خاطرات کودکی برامون شیرین نبود.ممنون
m-nik110
m-nik110
٩١/١٢/٢٥
٠
٠
یادش بخیر تاب بازی!بچگی!
Eli-soltani
Eli-soltani
٩١/١٢/٢٥
٠
٠
میترا جون دعوا نمیکنیم که عزیزم :)
m_sepehri
m_sepehri
٩١/١٢/٢٥
٠
٠
منم شوخی گفتم بخندیم!
S_maryami
S_maryami
٩١/١٢/٢٥
٠
٠
من که عاشق تاب هستم ولی متاسفانه مادر گرامی نمیخره
PAEEZ
PAEEZ
٩١/١٢/٢٥
٠
٠
من هنوزم پارک خلوت باشه میرم تاب بازی :)))
اسمانه
اسمانه
٩١/١٢/٢٥
٠
٠
دلت شاد و لبت خندان بماند..
Z_Yaghoobi
Z_Yaghoobi
٩١/١٢/٢٥
٠
٠
مــــچـــکـــر :)))))))
Em Ad
Em Ad
٩١/١٢/٢٥
٠
٠
بزرگترین اشتباه بچگیم این بود که آرزو میکردم بزرگ شم !
علیرضا
علیرضا
٩١/١٢/٢٥
٠
٠
یادش گرامی باد :دی /یه زمانی تاب بازی می کردم ولی دیگه گذشت اون زمون :)
Mahnaz_72
Mahnaz_72
٩١/١٢/٢٦
٠
٠
چه خوب میشداگه یه باردیگه برمیگشتیم
mahdi-h
mahdi-h
٩١/١٢/٢٦
٠
٠
یادش بخیر ...
taba_sa
taba_sa
٩١/١٢/٢٦
٠
٠
واقعا چقدر خوب بود..... یادش بخیر..... هِعیییییییییی....
Mostafa
Mostafa
٩١/١٢/٢٦
٠
٠
یاد ایام جوانی یاد باد..ممنون
A.hosseiny
A.hosseiny
٩٢/٠٣/٠٧
٠
٠
یاد باد آن روزگاران یاد باد ....ممنون
پربازدیدتریـــن ها
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تو ابراهیم نبودی

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تن‌های سرد

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

یاکریم

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

غریبه ها

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خرده‌شیشه‌های تردید

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

هنوز عاشقم بود؟!

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

فقط به خاطر مانی

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

گاهی به جای تردید، باید بلعید!

٩٦/٠١/٠٧
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

چهل سالگی

٩٦/٠١/٠٣
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

دخترکی با چشمان آبی رنگ

٩٦/٠١/٠٣
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خيانت به معشوق سي‌سي

٩٦/٠١/٠٦
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

انقلاب شکستن ظرف است

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

پیراهن گم شده

٩٦/٠١/٠٧
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

بهلول

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

ساعت بیست و پنج شب و روز سی و دوم ماه

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

آیه های زمینی در تردیدهای ناگریز

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

یکی غرب رفت و یکی رفت شرق

٩٦/٠١/٠٦
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تار به تار

٩٦/٠١/٠٧
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

زنگ

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

4 دقیقه به خودتان وقت دهید

٩٦/٠١/٠٦
تبلیغات
تبلیغات