شیشه های خاک خورده

شیشه های خاک خورده

نویسنده : دایناسور
از جا برخاستم. خاک قهوه‌ای تیره‌ای که کمی هم نرم بود به کف دستان و لباسهایم چسبیده بود. سعی کردم با دستم خاک‌ها را بتکانم. نمی‌داستم کجا هستم. هوا تاریک و روشن بود. شبیه وقتی که هنوز خورشید طلوع نکرده اما تاریکی هوا کیفیت همیشگی‌اش را ندارد. گیج به اطرافم نگاه می‌کردم و سعی می‌کردم در آن تاریکی بفهمم کجا هستم. کورمال کورمال میان تاریکی و روشنی پیش می‌رفتم. کم کم سرعتم زیاد و زیادتر می‌شد. گویی کسی دنبالم باشد، اما کسی دنبالم نبود. برای چندمین بار بود که می‌افتادم زمین، نفس نفس می‌زدم و خسته شده بودم، وقتی سر بلند کردم، دیدمش. انگار کسی آنجا بود. کسی که چیزی در درونم مرا وادار می‌کرد با سرعت خودم را به او برسانم. انگار تمام مدت بدون آنکه بدانم در جست‌وجوی او بودم. در همان حالی که روی زمین، شبیه آدمی که دمر خوابیده افتاده بودم، خودم را روی زمین کشیدم، چهار دست و پا شدم و سپس دویدم. خودم را به او رساندم و با شدت او را که دو زانو روی زمین نشسته بود و به زمین نگاه می‌کرد، به طرفی پرت کردم. تمام دستانش تا مچ خاکی بود. شروع کردم به کندن جایی که داشت رویش خاک می‌ریخت و تقریبا کامل پرش کرده بود. بعد از مدت کوتاهی، خودش را از پشت رویم انداخت و گلویم را گرفت. با هم گوشه‌ای افتادیم. سعی می‌کردم دستانش را از گلویم جدا کنم و نفس بکشم، اما با تمام قدرت از پشت گلویم را میان بازوانش گرفته بود و رها نمیکرد. لحظه ای با تقلاهایم و ضربه ی آرنجم به پهلویش بازی را به نفع خودم به پایان رساندم و زودتر از او برخاستم.
از او فاصله گرفتم و ایستاده نگاهش کردم. هر دو نفس نفس می‌زدیم. انگار آرام شده بود. روی زمین نشسته بود و بی‌رمق نگاهم می‌کرد. آنقدر به چشم‌های هم نگاه کردیم تا ریتم نفس‌هایمان معمولی شد. به او که نگاه می‌کردم، چیزی در وجودم آرام‌تر میشد. دوست داشتم نوازشش کنم. شاید دل سوزی بود، بی‌آنکه بدانم چرا. بی‌اراده قدم برداشتم به سویش و مقابلش نشستم. چیزی را در قلبم تکان می داد. دست راستش گرفتم و تک تک انگشتانش را به آرامی بوسیدم. او با تعجب، سست و با چشمانی که اشک در آن‌ها جمع شده بود، تنها نگاهم می‌کرد؛ انگار که توان هیچ کار دیگری را نداشت. با همان لطافت دست چپش را گرفتم  و تک تک انگشتانش را بوسیدم. به ارامی با نوک انگشت، موهای روی پیشانی اش را کنار زدم و پیشانی اش را بوسیدم. و قلبش را ...
دستانش را گرفتم و در حالی که تماس چشمی‌ام را با او قطع نمی‌کردم به سمت گودال نیمه پر هدایتش کردم. مثل معلمی که دست شاگردش را به دست می‌گیرد و با هم روی کاغذی می‌نویسند، دستان سردش را گرفته بودم و با هم خاک ها را کنار می‌زدیم. اشک از چشمانش روی گونه اش می‌غلتید و به چانه‌اش می‌رسید. گاهی مظلومانه به من نگاه می‌کرد و گاهی به خاک زیر دستش. کمی بعد، دستانم را پس زد، در جایش بی‌حرکت ماند و به شیشه توی خاک زل زد. وقتی بالاخره از خیره نگاه کردن دست کشید، صورتش را به سمت من چرخاند، چشم در چشمم نفسش را رها کرد و به سمت شیشه خم شد. بالا آوردش و لبخند کوچکی نثارش کرد. چشم چرخاند و نگاهم کرد. پلکی زدم و لبخندی بر صورتم نشاندم. آرام در شیشه را شل کرد. برخاست و به آرامی در را برداشت. پروانه‌های خیلی زیبا و زیادی از شیشه کوچک بیرون جهیدند و در هوا پرواز کردند.
نفس عمیقی کشیدم. حالا کارم تمام شده بود و می‌توانستم از خواب برخیزم.
برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
مائده رئیس الساداتی
مائده رئیس الساداتی
٩٨/٠٢/٠٣
٠
١
مطلبت تا آخر کشوندم که بفهمم چی میشه ولی آخرش به نظرم یکم کشش کلی اش رو حیف کرد،آخرش میتونست قشنگ تر باشه:)
محمدرضا مهدیزاده
محمدرضا مهدیزاده
٩٨/٠٢/٠٣
٠
٠
خیلی خیلی خوب بود و آنچه نوشته بودید رو دوست داشتم ، واسه-م جالب بود که حتی تونستم از نیمه ی نوشته به بعد کمی ذهن تون رو هم بخونم و اتفاقی که می خواد بیفته رو حدس بزنم :) ولی خب ناقص بود ! ناقص نه به این معنی که باید بیشتر می نوشتین ، بلکه به کمال نرسیده و دارای نقصان بود . هم می تونم ایراد بگیرم و هم می تونم تمجید کنم ، اگه بخوام تمجید کنم باید بگم که نوشته تون به معنی واقعی یک اثر هنری بود . شما درک تون از هنر درسته و سطحی و تک بُعدی نمی اندیشید و این خیلی با ارزشه ! ولی کمال در قشر های مختلف یک اثر هنری و ایجاد هارمونی مناسب هم مهمه و از این جهت هم باید سعی کنید کامل تر بشین . اگه نوشته هاتون رو بخوایم بررسی کنیم ؛ باید دو مورد بررسی بشه ، کلام و اندیشه ی هنری . بی تعارف آنچه می نویسید چندان فصیح و بلیغ نیست و در نوشتن صاحب سبک هم نیستید . ولی این فعلاً مهم نیست ‌. در اندیشه ی هنری اما اوضاع اینطور نیست و شما از این جهت هنرمند هستین و فقط بایستی کمی پخته تر بشین و به نظرم در مسیر خوبی حرکت می کنید و سعی در بهتر شدن و هنرمند تر شدن دارین :) اصلاً قصد اینکه مطلب تون رو نقد کنم ندارم ، چون خود به خود هر چه بیشتر بنویسید بهتر خواهید شد . سعی بر این بود که به اندازه ای که میشه در کلمات محدود یک کامنت تشویق تون کنم که نگاه تون رو کامل تر کنید و هر چه زود تر بهتر و بهتر بشین ‌. بیشتر خوندن و بیشتر نوشتن رو از خاطر نبرید ، ما هر دو مون در مسیر یک مکاشفه قرار داریم و اون رسیدن به درکی نسبی از اعجازی به نام «هنر»ه . من انقدر جویا و خوش شانس بودم که قسمت قابل توجهی از راه رو شناختم و فقط باید مسیری که باید رو طی کنم . امیدوارم شما هم آنقدر جویا و خوش شانس بوده باشید که آنچه که باید رو مطالعه کنید و یاد بگیرید رو شناخته باشید و طی مسیر کنید . از بیشتر شناختن خودتون هم غافل نشید . عذر خواهم اگه کامنتم کمی طولانی شد ، انشاءاللّٰه که موفق باشید :)
محدثه_ظریفیان
محدثه_ظریفیان
٩٨/٠٢/٠٨
٠
٠
خسته نباشید مطلبتون خاص و جالب بود. اما واجب دونستم چند نکته رو خدمتتون عرض کنم. اول از همه اینکه من گاهی در مابین جملات تصویر را گم میکردم و اصلا متوجه نمیشدم منظورتون چیست‌. شاید به آن علت بود که یک صحنه و حرکت را چندین بار تکرار کرده بودید. البته این ضعف نیست یک پیشنهاد است که به جای تکرار چندین باره جملات، با توجه به محتوای درونگری متن تون بهتر بود از راوی اول شخص با زاویه دید درونی استفاده میکردید تا کشش داستان بیشتر و بیشتر شود. منظور از زاویه دید درونی یعنی رجوع هرازگاهی شخصیت به درون خود و بازگو کردن وقایعی در گذشته، حال و خاطرات است (البته در نوشته های کوتاه بهتر است تنها به بیان عقاید و نظرات شخصی بسنده شود). هرچند که این درونگری میبایست در خور محتوا و برای پیش بردن داستان باشد نه طولانی کردن داستان. و بعد از بیان جملات درونی میبایست به فضای بیرونی و حال بازگشت و این روند درون و بیرون همچنان تا پایان داستان ادامه دارد. و در آخر باید بگویم که به عنوان یک داستان من تصویر کلیدی و مشخصی در داستان ندیدم. به جز تصویر پایانی که خیلی خوب بود. هرچند بهتر بود برای یک داستان، تصویری بیشتر به ما نشان میدادید. اما در مجموع نگاه جدیدتون رو پسندیدم. و مخصوصا که در پایان ما رو با گفتن جمله ی" حالا کارم تمام شده بود و می‌توانستم از خواب برخیزم" قافلگیر کردید‌. موفق باشید.👌🏻😊🌱
AsedHamid
AsedHamid
٩٨/٠٤/٠٧
٠
٠
خلاصه بگم قشنگ بود :)) و البته برای ذهن کوچک من کمی سنگین :)