سه حرفی مرگ
این تقدیر ما نبود

سه حرفی مرگ

نویسنده : Saleheh_sh79
مرگ! یک مسئله حل نشده. شاید هم یک صورت مسئله پاک شده. مرگ! اخرین تلاش برای فراموش نشدن! شایدم هم راهی برای پاک کردن خود از بطن کثیف زمین. مرگ! یک تصمیم، شاید هم یک اتفاق... انتخابی سخت، بین سقوط از یک اپارتمان، یا سال‌ها بعد جان دادن روی تخت خانه سالمندان، در زوال مغزی که نمی‌فهمد چرا زندگی کرد، کی عاشق شد، خوشبختی را کجا دید، و قبل از این که بمیرد، در قلب چه کسی زنده بود! مرگ! گناه نابخشودنی، یا در قبال آن پیشکش بهشت برین. تفاوت در جبهه‌ای است که در آن می‌جنگید، تفاوت در این است که طرفداران خدا کدام طرف‌اند. و اما خدا کدام سو به جان دادن تو می‌نگرد؟ اگر لحظه اخر نگاهت را می‌نوشتند، بلاخره جواب این سوال را می‌گرفتم...
مرگ! بوی تعفن جسدهای گمنام در گور دسته جمعی، خاک‌های ریخته شده با دست کثیف جنگ، دهان‌های پر شده از خاک‌های پر از خون... و ما چه ساده‌لوحانه فراموش می‌کنیم‌، انتهای این سفرۀ رنگی، در شور و شوق تنفس شکوفه‌های بهاری، میان رقص ممتد زندگی، مرگ گوشه‌ای آرام به تنگ کوچک‌مان خیره شده، و ما همان ماهی سر خوشی هستیم که تا طلوع آفتاب با زندگی می‌رقصیم. ما حسادت مرگ را برانگیخته‌ایم! وگرنه شناور شدن روی آب، آن هم در روز اول سال نو، تقدیر ما نبود! ما نباید عاشق می‌شدیم، نباید بلند می‌خندیدیم، نباید به مرگ یادآوری می‌کردیم که می‌خواهیم زندگی کنیم! ما حسادت او را برانگیخته‌ایم! وگرنه ایستاده مردن، در پیاده‌روهای بی‌روح شهر با گوش‌های پر و مغزهای خالی، تقدیر ما نبود...
مرگ! این آرامِ ترسناکِ غیرقابل انکار... پشت تمام دیوارهای بلندی که جلوی خانه‌اش کشیده‌ایم، دارد با آرامش از پشت پنجره به این تنگ نگاه می‌کند، چه ساده تمام دیوارها می‌ریزند و او‌ همچنان ایستاده و منتظر ماست، نگاه‌هایمان گره می‌خورند، نمی‌خواهیم اما به سمت پنجره می‌رویم‌ با زجه‌های بلندی که می‌گوید: «این تقدیر ما نبود...»
برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
Saleheh_sh79
Saleheh_sh79
٩٨/٠١/٢٧
٠
٠
کامنت بزارین خب :(((
لیلی
لیلی
٩٨/٠٤/٠١
٠
٠
و باید بگم مرسی🙃
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٨/٠١/٢٩
٠
٠
شروع پاراگراف دوم خیلی قشنگ تعبیر شده بود :) راستش آدم خیلی وقتا احساس می کنه، زندگیش کوچیک تر از لیاقت و حد و حدودشه ولی خب این حال تلخ یک حس مشترک بین تمام آدم هاس. همه حس می کنیم این تقدیر ما نیست ولی خب شنیدین میگن اگر یکی رو دوس داری باید همون طوری که هست دوسش داشته باشی و همه جوره باهاش بسازی، زندگی هم برای من یک همچین معنایی داره . حالا که قبول کردیم و به این دنیا اومدیم، در واقع خدا لیاقت این رو بهمون داده که زندگی کنیم با آغوش باز پذیرای همه جور چیزی باشیم که ازمون انتظار میره. با این نگاه زندگی هر چقدر هم ناگوار، باز یک جور لطافت خاص و مثبتی پیدا میکنه برامون :)
Saleheh_sh79
Saleheh_sh79
٩٨/٠١/٣١
٠
٠
بله الهام جان حرفت درسته ^_^
m_zarifian
m_zarifian
٩٨/٠١/٢٩
٠
٠
نثرتون واقعا دلنشین و روان بود. من از نوشتتون لذت بردم.👌🏻😊
Saleheh_sh79
Saleheh_sh79
٩٨/٠١/٣١
٠
٠
لطف دارین خوشالم خوشتون اومده ❤❤❤
YaseenNateghi
YaseenNateghi
٩٨/٠٢/٠٣
١
٠
مرگ احتمالا جزء معدود درگیری های ذهنی انسانه که از همون ابتدای رشد فکریش تا همین امروز، سعی میکرده براش یه جوابی پیدا کنه. هنوز هم ملت میرن دنبال روش های مختلفی که ذهنشون رو یا از فکر مرگ دور کنه، یا کمک شون کنه با مرگ کنار بیان. / یه جا میگفتن به آدما قراره حقّ این داده شه که پیش از ابتلا به آلزایمر، وصیت کنن که آروم بکشن‌شون! (روش جالبیه.) / خسته نباشید. نسبت به مطلبای قبلی تون خیلی متفاوت بود. / منتظر بعدیاش هستیم
Saleheh_sh79
Saleheh_sh79
٩٨/٠٢/٠٣
٠
٠
ممنون ایشالا بعدی یه نوشته ی خیلی قویتره :))))
مائده رئیس الساداتی
مائده رئیس الساداتی
٩٨/٠٢/٠٣
٠
٠
متن قشنگی بود تعابیر قشنگی هم داشت. مخصوصا اون تیکه که گفته شد بود مرگ خیلی آرام به تنگ کوچکمان خیره شده... فقط شاید یک جاهایی کلمه مرگ خیلی توش تکرار شده بود به نظرم...
Saleheh_sh79
Saleheh_sh79
٩٨/٠٢/٠٣
٠
٠
بلع درست میگین ، اون یدستی ک میخاستم و نداشت خودم راضی نبودم
notareal
notareal
٩٨/٠٢/١٦
٠
٠
« وگرنه شناور شدن روی آب، آن هم در روز اول سال نو، تقدیر ما نبود! »// چرا اینهمه زندگی در این مرداب شناورست؟// بی برو برگرد نوشته ی شما ادب فاخر زبان ماست.
Saleheh_sh79
Saleheh_sh79
٩٨/٠٢/٢٧
٠
٠
ممنونم ازینکه خوندین ، میتونستم بهتر بنویسمش ، لطفا وقتی نوشته ی بعدیم روسایت اومد بخونین نظرتونو بگین😊
notareal
notareal
٩٨/٠٣/٠٩
٠
٠
این یک رسته(جمله) به تنهایی بسیاری در خود پنهان و آشکار دارد. می دانم می دانید خوب نوشتید آن را، گرچه شاید که ندانید تا به کجا.// رسته، کرانه ی نازک بینِ هستی و نیستی، هنگام و نابهنگام، امید و ناامیدی، هوشیاری و دیوانگی، چنان پدیدار کرد، که دَم در بازدم زندانی شد.// رسته، خردسالی و بزرگ سالی همه ی ما، از دورهای دور تا نزدیکِ نزدیک را همچنان پیکر بی جان ماهی سرخ هفت سین به روی آب آورد.// همچنین، رسته نوشته نبود، بَل نخشی(نقشی) از وَن گاخ هلندی بر روی بومِ ایرانی.// نوشته ی دیگرتان را خوانده ام، بازنیز خواهم خواند. شما هماره(همواره) خوب می نویسید، شوربختانه، و یا این که نیک بختانه، اندیشه ی این مهرورز چون والی(نهنگی) در ژرفای ژرف زیرشناورست؛ آرام و گریزان می رود تا آن که شورش و شوریده ای به خود آوردش. رسته شما آن شوریده بود. از این رو رخصت دهید تنها آن گاهی دیدگاه بگذارم که شوریده ام کند. از سوی دیگر، بسیار دیدگاه ها در کافه «جیم» امروزها پدیدار نمی گردد - «جیم» ارزشمند نیز از کاستی نیروی کارمندی شاید در رنج است. با این همه پایگاه اندیشه ای امیدوار کننده ای ست.// روز خوبی در پیش رو داشته باشید.
Saleheh_sh79
Saleheh_sh79
٩٨/٠٣/١٢
٠
٠
ممنونم ازتون 💗💗💗
لیلی
لیلی
٩٨/٠٤/٠١
٠
٠
و اما مرگ یعنی جاودانه شدن..شاید همین برای ما کافیست🙄
لیلی
لیلی
٩٨/٠٤/٠١
٠
٠
و اگر در بند بند سلولهای ما جاودانگی بود شاید عنصری به اسم مرگ به طعم تلخ به حس بد به بوی گند دیگر نبود
پربازدیدتریـــن ها