پس گردنی آقای الف!
خاطرات تحصیل من

پس گردنی آقای الف!

نویسنده : م-نص

** کلاس سوم راهنمایی بودم. معلمی داشتم به نام الف.... معلمی که تمام مدرسه به خاطر تنبیه‌هایی که می‌کرد مثل سه نقطه ازش می‌ترسیدند. یعنی طوری تنبیه می‌کرد که تا چند هفته از ترس می‌لرزیدی.

یک روز برف خوبی آمد... ولی مدرسه تعطیل نشده بود. با بچه‌ها داشتیم برف بازی می‌کردیم، ما چهار نفر بودیم گروه مقابل‌مان ۱۴نفر. چون آن‌ها بیشتر بودند ما چهار تا بیشتر گلوله برفی می‌خوردیم، من داخل جیب‌هایم را پر از برف کردم، حمله کردم به طرف گروه مقابل، همه‌شان برف‌های‌شان و انداختن و فرار کردند. من هم توی دلم گفتم، عجب جنمی دارم ها!

در همین فکرها بودم که پشت گردنم داغ شد، بدون این‌که برگردم یک دانه گلوله برفی به پشت سرم پرت کردم، وقتی برگشتم پشتم و نگاه کنم... وای... دقیقا برف خورده بود توی صورت آقای الف و آن پس گردنی را او به من زده بود.

خودتون را بگذارید جای من، ببینید چه حس وحشتناکی داشتم.

 

** همین امسال، به استادمان می‌گویم سلام استاد. توی چشمایم با تعجب نگاه می‌کند، یک آن توی دلم گفتم: نکنه اشتباه گرفتم، چون کلا با آن استاد یک جلسه درس داشتم.

بهش گفتم: استاد مگه با شما درس مبانی ندارم؟

گفت: ای چرا. سلام....

حالا رفتیم سر کلاس، یک دفعه نمی‌دانم چی شد بحث حافظه افراد پیش آمد. استاده گفت نمی‌دانید من چه حافظه تصویری خوبی دارم. ده دقیقه پیش توی راهرو یک دانشجو که هشت ترم پیش با اودرس داشتم را، دیدم به من سلام کرد، من هم از روی چهره‌اش شناختمش و به او سلام کردم.

بنده خدا من را می‌گفت.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
نسیم
نسیم
٩٢/٠١/١٨
٠
٠
من بودم فلکتون می کردم! پس گردنی کم بوده!!!
hamta
hamta
٩٢/٠١/١٨
٠
٠
من برعكس يه لبخند بهت مي زدم كه از خجالت تو زمين فرو بري!!!! [نیشخند][نیشخند]
shiezadeh
shiezadeh
٩٢/٠١/١٨
٠
٠
جای معلمت بودم یقه ت رو میگرفتم ... میخابوندمت رو برفا تند تند برف میریختم توی چشم و حلق و دماغت تا یه هفته بت میخندیدم!!! آی مخندیدم ها!! و......
علیرضا
علیرضا
٩٢/٠١/١٨
٠
٠
:)))) از همون اولم حال همه رو میگرفتی ها :))
اسمانه
اسمانه
٩٢/٠١/١٨
٠
٠
عجب استادی بوده ها عجب حافظه تصویری داشته ها..
nikta_21
nikta_21
٩٢/٠١/١٨
٠
٠
یقه ات رو می گرفتم و می خوابوندمت رو برفا و دست راستمو یه جوری می بردم بالا که زاویه ی 180 درجه درست شده و بعد می خوابوندم تو گوشت!(روانی درون) پ.ن:(من تا حالا کتک نخوردم)
maede_kashiyan
maede_kashiyan
٩٢/٠١/١٨
٠
٠
ایییییییول:)))))))
nikta_21
nikta_21
٩٢/٠١/١٨
٠
٠
مرسی!
nikta_21
nikta_21
٩٢/٠١/١٨
٠
٠
خوب بود.
mo_so
mo_so
٩٢/٠١/١٨
٠
٠
چوب الف بر سر ما
maede_kashiyan
maede_kashiyan
٩٢/٠١/١٨
٠
٠
برف مگه سنگه که اونجوری میگی ریختم تو جیبام؟!تازه با این تفاسیر از جدیت و تنبیه های اقای الف بنده خدا تو تنبیهت تخفیف داده که فک کنم:)
nikta_21
nikta_21
٩٢/٠١/١٨
٠
٠
...
nikta_21
nikta_21
٩٢/٠١/١٨
٠
٠
چرا هیچ کی نمیفهمه؟پس گردنی قبل گلوله بوده آقا!ای بابا!!!
maede_kashiyan
maede_kashiyan
٩٢/٠١/١٩
٠
٠
نه بابا!قبلش واسه چی بزنه؟!تو خودتم که همین برداشتو کردی!
nikta_21
nikta_21
٩٢/٠١/١٩
٠
٠
لطفا متن رو یه بار دیگه بخون.اول پس گردنی.بعد پرتاب گلوله.بعد قیافه ی خوف.پس گردنی رو هم برای این زده که پسره با بقیه به جرم برف بازی فرار نکرده.
nikta_21
nikta_21
٩٢/٠١/١٩
٠
٠
راستی آواتارم رو عوض کردم.
nikta_21
nikta_21
٩٢/٠١/١٨
٠
٠
کیا الان ساعت10:36 تو سایتن و اینجان؟
افسانه بانو
افسانه بانو
٩٢/٠١/١٨
٠
٠
جالبـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ بود . سپاس
mahtab-k
mahtab-k
٩٢/٠١/١٨
٠
٠
دمت گرم خیلی کار باحالی کردی((((((:
Mahnaz_72
Mahnaz_72
٩٢/٠١/١٩
٠
٠
عجب استاد جالبی داشتی
taba_sa
taba_sa
٩٢/٠١/٢٣
٠
٠
ههههههههه خنده بازاری بوده پَ..... :))))))))))))) خخخخخخخ
پربازدیدتریـــن ها
آقا کجایی؟

سربازانت منتظرند

٩٥/١٠/٢٣
اصرار ازل را نه تو دانی و نه من

سجاده ی دوست داشتنی من

٩٥/١٠/٢١
شعری سروده خودم

برای درگذشت سیاست مدار با اخلاق مان

٩٥/١٠/٢١
شعری سروده خودم

تو خودت سجده شکری

٩٥/١٠/٢٢
تغییر نام و تحول در اوضاع و احوال کشور

غذا و سیمای ایران

٩٥/١٠/٢١
مزاج خود را اماده کنید!

این یک نوشته تند است

٩٥/١٠/٢٦
شاید هل ام داده باشند

افتاده به آب هیچ نفهمد که چه گویی!

٩٥/١٠/٢٢
چرا آدم ها را از روی ظاهر قضاوت می کنیم؟

چادر سیاه

٩٥/١٠/٢٢
لبخندت برای من قدیمی نمی شود

من و خاطره یک نیمکت رنگ و رو رفته

٩٥/١٠/٢٣
شما هم نظر بدهید!

پیشنهاد امتیاز دهی به نوشته های سایت جیم

٩٥/١٠/٢٢
دلم اتفاقات خوب می خواهد

تولدم مبارک!

٩٥/١٠/٢٣
ای کاش هر روز، روز آخر بود

روز آخر

٩٥/١٠/٢٦
سوغاتی برای دل خسته ما

مادربزرگ

٩٥/١٠/٢٣
با همان لبخند همیشگی

عقب‌ تر بایست!

٩٥/١٠/٢٦
داستان کوتاه

رز آبی

٩٥/١٠/٢٦
از زجر بیشتر نجاتش داده بود

دست های مهربان؟!

٩٥/١٠/٢٥
خیالبافی های عاشقانه

آغوش بی مثالت در ذهن من نشسته

٩٥/١٠/٢٧
آدم خوش قولی هستم

گل فروش

٩٥/١٠/٢٢
شعری سروده خودم

او می آید

٩٥/١٠/٢٧
شعری سروده خودم

گفتار در هم عشق

٩٥/١٠/٢٣
تبلیغات
تبلیغات