نرگسش عربده جوی!

نرگسش عربده جوی!

نویسنده : خاتون :)
طول خیابان را قدم می‌زدم و سخت مشغول فکر بودم که ناگهان پسر نوجوانی دسته‌های بزرگ و شاداب نرگس را سمتم گرفت. به خودم آمدم و ایستادم. به صورتش لبخند زدم و گفتم: «دسته‌های نرگس‌ات چند؟» درحالی که چشم‌های درشت مشکی‌اش حالا برق می‌زدند گفت: «هرچقد کرمته آبجی!» همانطور که به آن نگاه مردانه جا خوش کرده میان صورتش نگاه می‌کردم، خندیدم و گفتم: «اگر کرمم قد یه شاخه‌شم نبود چی؟» من همیشه موقع برخورد با بچه‌های کار بیشتر از این که به خرید وسیله داخل دستشان فکر کنم، به معاشرت با آن‌ها توجه دارم.
بلند بلند خندید. با صدایی که مشخص بود بعد این سال‌ها کار کردن هنوز هم نتوانسته درست و حسابی کت و کلفت باشد، گفت: «نگاتون ولی راستشو می‌گه آبجی. شما اهل بز خری نیستی. مشخصه که اهل دلی. اهل فهم فلسفه نرگس!» مبهوت از حرف‌هایش بی‌هیچ حرفی گوشه پارک ایستادم. باورم نمی‌شد. چقدر خوب حرف می‌زد. بی‌اختیار خم شدم و روی زانو‌هایم نشستم. طوری که حالا او از بالا به من نگاه کند و حرف بزنیم. گفتم: «تا حالا کسی بهت گفته خیلی پسر فهمیده و باهوشی هستی؟» غش غش خندید و گفت: «نه خانم، ته تهش به ما می‌گن چش خوشگله!» لبخند زدم و گفتم: «راست می‌گن. تو یه چش خوشگله خیلی فهمیده و باهوشی.»
لبخند زد. یکی از دسته‌های نرگس را جدا کردم و خواستم پول را بگیرم سمتش که گفت: «این دسته نرگسو مهمون ما باش آبجی» خندیدم و گفتم: «اینارو نگفتم که نرگساتو مجانی بدی بهم» خندید و گفت: «‌می‌دونم. البته شما حق داری یادت نباشه ما رو، ولی ما خوب شناختیم‌تون. البت باید زودتر از اینا می‌شناختم شمارو ولی خب. اون روز تو کافی شاپم همین قد خفن با ما برخورد کردید. گفتید بریم درسمونو بخونیم. گفتید آدمی می‌شیم واسه خودمون. بعدشم واسه‌مون یه نمی‌دونم چی چی خریدید دادید خوردیم. مام خر کیف شدیم. از فرداش هر بار خواستیم کلاس و درسو بپیچیم قبلش حرف شما پیچید تو مخمون و طعم شیرین اون نمی‌دونم چی چی. بعد رفتیم مدرسه، درس خوندیم. خانم ما الان شاگرد اول کلاسمونیم. به قرآن!»
مبهوت‌تر از بار اول نگاهش کردم. باورم نمی‌شد. زمان چه چیزهایی را که به آدم نشان نمی‌دهد. آدم با چه کسانی که بعد سال‌ها برخورد نمی‌کند. بهتم را که دید ادامه داد: «وقتی نشستید شناختمتون. از رو تسبیح دور دستتون و نگاهتون. درسته ما درسخون شدیم ولی هنوز اونقد پول نداریم که چیزی مهمونتون کنیم. پس لاقل این دسته نرگسارو از ما قبول کنید آبجی» لبخند زدم به صورتش. لبخندی که نمی‌دانم دقیقا چقدر عمقش را می‌شد از چهره‌ام تشخیص داد. دسته نرگس را از پسرک گرفتم. از داخل کوله پشتی‌ام کتاب محبوبم را در آوردم، به سمتش گرفتم و گفتم: «من این کتابو خیلی دوست دارم. اونقدری که تا این لحظه حاضر نشدم حتی از خودم جدا کنمش. ولی امروز می‌خوام بدمش به تو تا دست تو باشه از این به بعد. چون فکر می‌کنم صاحب لایقش رو امروز پیدا کردم. خوب بخونش، مثل درس‌هات. مطمئنم توش چیزهای خیلی خوبی برای یادگرفتن پسر باهوشی مثل تو هست. این کتاب رو نگه دار و سال ها بعد که یک آدم موفق شدی یاد من بکن و ببین که من چقدر درست فکر می‌کردم که تو یک پسر چشم خوشگل باهوشی.»
کتاب را از دستم گرفت. هیچ کداممان دیگر حرفی نزدیم. هردو به هم لبخند زدیم و رفتیم. من با یک دسته نرگس و او با یک کتاب...
برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
Ali_emadi
Ali_emadi
٩٨/٠١/٢٠
٠
٠
خیالی بود؟ آفرین! یا واقعی بود؟؟؟ خیلی عالی! واقعا آفرین!
خاتون :)
خاتون :)
٩٨/٠١/٢٩
٠
٠
واقعی بود :) بزرگوارید شما.لطف دارید.
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٨/٠١/٢٩
٠
٠
راستش موقع خوندن دیالوگ های رد و بدل شده بین شما و اون پسر چش قشنگِ فهمیده، صدای قلبم رو واضح تر می شنیدم. خیلی قشنگ بود :)
سیما کاشف
سیما کاشف
٩٨/٠٢/٠٣
٠
٠
عزیزممم... چه خوب کاری کردی. امیدوارم یه روز ببینیش باز. البته نه توی چهارراه!! توی دانشگاهی، سیمناری، جایی. یه جا که توش نتیجه تلاش هاتونو ببینین. کم پیدایی؟ بیشتر بنویس خاتون جان
پربازدیدتریـــن ها