عصربود. یک عصر زمستانی که سرما از همه جایش بیداد می‌کرد. باران بی‌صبرانه خود را به زمین و زمان می‌کوبید و صدای دل نشینش تنها آهنگ گوش‌نوازی بود که درفضای خانه طنین انداز شده بود. نشستن را تاب نیاوردم. ازپشت شیشه رقصیدن دانه‌های زیبای برف و پهن کردن خود در دامن زمین را نظاره‌گر بودم.
درحالی که درخانه کنار شومینه گرم، بارش برف را به نظاره نشسته بودم ولی از درون سرد و بی‌روح بودم و تمام خاطراتم مثل یک فیلم از جلوی چشمانم عبور می‌کرد.
دوست داشتم درگوش دانه‌های برف نام تو را زمزمه می‌کردم، ولی افسوس که دیگر شمع عشقم رو به خاموشی است. ازهمه دلگیرم حتی از همین قطرهای باران و دانه‌های سفید برف، درد مرا تنها خدا می‌داند. سرد و بی‌روحم، با دلی خسته‌تر از دیروز.
مرا ببخش و خدانگهدار زیباترینِ فصل‌ها، زمستان...
برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
پربازدیدتریـــن ها