من کودک کارم

من کودک کارم

نویسنده : A_Emadi
ما را «کودکان کار» می‌نامند.
 ناف ما را با درماندگی بریده‌اند، بس که این در و آن در زده‌ایم برای نانی و همیشه هم در آخر مانده‌ایم در حسرتش. سکه زندگی را فقط از سمت سیاه‌ش نظاره‌گر بوده‌ایم و سپیدی برایمان جز در احوالات عوام نبوده است...
ما کودکیم؛ نه آن‌قدر بزرگ شده‌ایم که اگر کسی با زورگویی آن چندرغازی که در می‌آوریم را از ما ستاند بتوانیم از خود دفاع کنیم، و نه آن‌قدر کوچک مانده‌ایم که درک فقر و گرسنگی و نگاه از بالا به پایین مردم را متوجه نشویم و بغض‌های پیاپی‌مان را مثل دیواری تا ثریا روی هم نچینیم. نمی‌دانم روزی کسی می‌آید با آغوشی دستان ما را گرم کند از دست این سرمای بی‌محبتی و مهرنادیدگی یا مطابق انتظارمان سرانجام این دیوار بلند ویران خواهد شد بر روی معدود آرزوهایمان و زیر آوارِ رنج و اندوه و اعتیاد مدفونی بی سنگ مزار خواهیم مرد.
دیروز پشت چراغ قرمزی که برخلاف مردم هشتاد ثانیه‌اش برای ما با چشم بر هم زدنی تمام می‌شود، مادری از من دسته‌ای نرگس خرید، کودکش از دستان مادر گل‌ها را قاپید تا او خودش بعدا به پدر هدیه دهد، در حالی که من نه گرمای دستان مادر را تجربه کرده‌ام و نه درک درستی از پدر دارم.
دوباره این داغ بی‌پدر بودن برایم تازه شد، کاش باقیمانده گل‌های امروز را مجبور به خوردنش نبودم تا آنها را به اولین مردی در خیابان می‌دیدم تقدیم می‌کردم! از فردا اما هرروز این‌کار را خواهم کرد! شاید یکی از همین مردان پدرم باشد...
برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
خورشید
خورشید
٩٨/٠١/٢٠
٠
٠
کودک وکار هر دو کلمات خوبی هستن ، هر دو دنیایی انرژی به همراه دارن ولی فقط و فقط کافیه بی هیچ کلمه دیگه ای در بینشون کنار هم بیان میشه کودک کار و دردناک ترین چیزی که میشه شنید
پربازدیدتریـــن ها