ماجراهای ویلیام هوک، کارآگاه خصوصی/ قسمت چهارم
شطرنجی بدون شاه

ماجراهای ویلیام هوک، کارآگاه خصوصی/ قسمت چهارم

نویسنده : o_edman

لطفا برای فهم بهتر ماجرا، به اولین پست این داستان بروید. با سپاس

 

سری به نشانه تشکر نشان دادیم و داخل شدیم. اتاق کوچک و نموری بود که تقریبا به جز یک تخت و میز کوچک کنارش که یک لیوان و یک پارچ آب رویش گذاشته بودند، چیز دیگری نداشت. پرده‌هایش را هم خیلی محکم بسته بودند تا مثلاً از اذیّت شدنِ ماینتس جلوگیری کنند.

ماینتس، جوان بیست و چند ساله‌ای نحیف و ظریف می‌نمود که به نسبت سن‌اش، موی کمی داشت که همان هم به طرز آشفته‌ای روی صورت پر از عرقش پراکنده شده بود. برخلاف پدرش، بینی استخوانی و عقابی شکلی داشت و ابروهای گردویی و پُرپشتش، زیباترین اجزای صورتش به شمار می‌رفتند. سِرجاناتان به محض مشاهده او، به طرف پرده رفت و آن را کنار زد و در حالی که برمی‌گشت تا «بیمارش» را از نزدیک معاینه کند، با لحن تندی به آقای توآین گفت:

ـ رنگ پوست پسر شما تقریبا زرد شده! متوجه نمی‌شوید که نور آفتاب باید به او بخورد؟

آقای توآین نگاهش را از سِرجاناتان به پسرش و از او به سِر جان انداخت و با لکنت گفت:

ـ من... من نمی‌دانستم... گمان می‌کردم...

ـ آه، خدای من! بدنش از تمام بیمارهایی که تا به حال داشته‌ام، داغ‌تر است! اما به نظرم نمی‌آید که مشکل چندان حادی باشد... آقای توآین، تا من می‌روم داروهای لازم را با خود بیاورم، شما هم لطف کنید و تشتِ آبی آماده کنید و پسرتان را پاشویه کنید...

سِرجاناتان این را گفت و به سرعت از اتاق خارج شد. آقای توآین بیچاره هم که از ظاهرش معلوم بود به عمرش کسی را پاشویه نکرده است، چند لحظه بعد پشت سر او از اتاق بیرون رفت و در را پشت سرش بست. نمی‌دانم به خاطر صدای بسته شدن در بود یا نه، امّا به هر حال ماینتس پس از آنکه پدرش رفت، چشم‌هایش را به آهستگی باز کرد و به من خیره شد.

لرزش خفیف بدنش را حتی از زیر پتو می‌توانستم تشخیص دهم. به گمانم آمد که جرعه‌ای آب حالش را جا بیاورد، پس خیلی آرام سرش را بالا آوردم و کمی آب به او خوراندم. پس از آن، او زیر لب تشکری کرد و پرسید:

ـ شما کی هستید؟

وقتی که خودم را به او معرفی کردم، چهرۀ مریضش کمی بازتر شد و آن لحن ناامیدانه‌ای که در جمله اول‌اش احساس کرده بودم، از بین رفت:

ـ آه، پس کارآگاه هوک معروف شما هستید... دقیقاً شبیه تصویری هستید که از شما در ذهن خودم مجسم می‌کردم... آخر تا به حال عکسی از شما ندیده‌ام.

ـ بله. بنا به دلایلی تا کنون نگذاشته‌ام تصویری از من در جراید منتشر شود. اما فعلا این من نیستم که اهمیت دارم، بلکه شما هستید. پدرتان به من گفته‌اند که احساس کرده‌اند شما مشکلی دارید که فکرتان را سخت به خود مشغول کرده و هرچه که هست، آنقدر تنش‌زا و حساس است که باعث شده به چنین روزی بیفتید. خواهش می‌کنم هرچه می‌دانید، نه بعنوان موکل، بلکه بعنوان یک دوست با من در میان بگذارید؛ شاید کمکی از دستم ساخته باشد.

مانتیس توآین آه نگران کننده‌ای کشید و گفت:

ـ بسیار خوب، فکر می‌کنم بتوانم به شما بگویم... شاید شما را خداوند برای کمک به من فرستاده است تا از این ماجرای پلیدی که درگیرش شده‌ام، نجاتم بدهید.

و بعد، اخم‌هایش را در هم کشید تا ببیند از کجا باید شروع کند. عاقبت، سرفه مختصری کرد و گفت:

ـ دوازده سال پیش، وقتی که ده سالم بیشتر نبود، به همراه مادر خدا بیامرزم به سیرکی رفتیم که اسمش را به خاطر نمی‌آورم. آن موقع خیلی هیجان داشتم که هرچه سریع‌تر، نمایش‌های یک سیرک واقعی را از نزدیک ببینم. حیوان‌های مختلف و مربی‌هایشان آمدند و رفتند و بند بازها هم حسابی با کارهایشان جمعیت را به هیجان آوردند، سپس نوبت به دلقک رسید، که جوانی هجده، نوزده ساله بود اما در کارش بسیار چیره‌دست و خبره می‌نمود...

ماینتس لرزید و ادامه داد:

ـ در آخرین نمایش، داشت با خودش شطرنج بازی می‌کرد و ما را می‌خنداند. البته، شوخی‌هایش بزرگانه بود و من چون چیز زیادی از حرف‌هایش نمی‌فهمیدم، چرتم گرفته بود. اما در وسط‌های کار، دلقک تازه فهمید که مهره‌ شاه سفیدش نیست، و به میان جمعیّت پرید و جیب افراد مختلف را جست و جو کرد... همه هم به کارهای او می‌خندیدند... وقتی که به من رسید، برای اولین بار توانستم قیافه‌اش را به وضوح ببینم... هرگز آن صحنه از ذهنم خارج نمی‌شود... چشم‌های ترسناکش را که مردمک‌های کوچکی داشتند، ثابت روی من نگاه داشت و ناگهان به طرفم خم شد...

 

ادامه داستان را در قسمت بعدی بخوانید

 

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی