ماجراهای ویلیام هوک، کارآگاه خصوصی/ قسمت سوم
شطرنجی بدون شاه

ماجراهای ویلیام هوک، کارآگاه خصوصی/ قسمت سوم

نویسنده : o_edman
لطفا برای فهم بهتر ماجرا، به پُست اول این داستان بروید. با سپاس
من به ساعت مُچی‌ام که پنج و چهل دقیقۀ عصر را نشان می‌داد، نگاهی انداختم و در همین حال، مرد تاجر ادامه داد:
ـ ...خودتان که می‌توانید حدس بزنید چه حالی پیدا کردم. فی‌الفور سوار کالسکه‌ام شدم و همراه آن جوان، خود را به آن مسافرخانه رساندم که چند متر پائین‌تر است. ماینتس همانجا بود، بی‌حال و بی‌رمق داشت در تب می‌سوخت. هرچه تلاش کردم قضیه را از زیر زبانش بیرون بکشم، چیزی بروز نداد. این ویژگی‌ش، به مادر خدا بیامرزش رفته که این قدر تو دار است. اما می‌توانستم تشخیص دهم که اضطراب و ناراحتیِ روحی برایش ایجاد شده، که چه بسا عامل بیماری فیزیکی‌اش هم همین بود. به همین جهت اوّل به سراغ شما آمدم، آقای هوک، چون احساسم به من می‌گفت مشکل مهم‌تر پسرم، مسئه‌ای‌ست که ذهنش را به خود مشغول کرده. ماجرای کیتی پری و شما را پیش از این چند بار مطالعه کرده یا از زبان ماینتس شنیده بودم و می‌دانستم چقدر به شما ارادت دارد... آه، بالاخره رسیدیم. حالا همه چیز را به چشم خواهید دید.
و به مسافرخانه‌ «گراز وحشی» اشاره کرد -که نه تنها برای من ناشناخته نبود، بلکه در آن زمان یکی از پاتوق‌های من به شمار می‌رفت، چرا که سوژه برای پرونده‌هایم، تا دلت بخواهد آنجا پیدا می‌شد. ناشناختگی‌اش برای آقای توآین احتمالاً به این خاطر بود که شهرتش به پای هتل چهار ستاره ملکه الیزابت نمی‌رسید!
در هر حال، وارد گراز وحشی شدیم که در آن هنگام، بوی مطبوع بره بریان در سرتاسر آن پیچیده بود و بخار رقیق آب هم فضای گرم آنجا را به طرز اسرار آمیزی مه آلود کرده بود. در حالی که پشت سر آقای توآین در طول راهروی ابتدای مسافرخانه پیش می‌رفتیم، صدای یکی از آن قصه‌گوهای دوره‌گرد که امروزه دیگر لنگه‌شان را نمی‌توانی توی لندن پیدا کنی، توجهم را به خود جلب کرد. مرد پیری بود که داستان کوتاهش را تازه داشت شروع می‌کرد:
ـ ...روزی روزگاری، در یک قلمرو خیلی خیلی دور، شاه و ملکه‌ای زندگی می‌کردند که زندگی بسیار شاد و خرسندی داشتند و از همه‌ی امکاناتِ رفاهی بهره‌مند بودند. خداوند همه چیز به آنها داده بود، به جز فرزند. سال‌ها گذشت وگرد پیری بر چهره‌ی آن دو نشست، در حالی که دیگر مثل دورانِ جوانی‌شان خوشحال نبودند چرا که بچه‌ای نداشتند تا از بزرگ کردن او و مشاهده‌ جست و خیزها و جیغ‌های کودکانه‌اش، لذت ببرند. در یکی از شب‌هایی که آن دو به تنهایی شام را، که بره بریان بود، تناول می‌کردند، ملکه با چشم‌هایی پر از اشک رو به همسرش کرد و گفت که حاضر است هر کاری بکند تا یک بچه داشته باشد. شاه هم سری به تأیید تکان داد و گفت که حاضر است دار و ندارش را در ازای یک بچه بدهد. بعد از گفتن این جمله، هنوز فرصت نکرده بودند تا لقمه دیگری بردارند که ناگهان شیطان پیش رویشان ظاهر شد. آن دو که از وحشت محکم یکدیگر را گرفته بودند، با ترس و لرز از او پرسیدند که چه از جانشان می‌خواهد.
شیطان در جواب، عصایش را تکان داد و با این کار، نوزادی به زیبایی خورشید و لطافت گُل رز در دستانش ظاهر شد. او رو به شاه و ملکه‌ی هراسان گفت: «اگر تاج و تخت خود را به من واگذار کنید، حاضر خواهم شد این بچه را به شما بدهم.» ملکه تقریبا بلافاصله پذیرفت، اما شاه جلوی همسرش را گرفت و پرسید: «اگر تاج و تختمان را به تو بدهیم، تو چگونه بر مردم فرمانروایی خواهی کرد؟» شیطان پاسخ داد: «مالیات‌های بسیار از آن‌ها خواهم گرفت، ثروت‌هایشان را به یغما خواهم برد و ظلم بسیاری بر آن‌ها خواهم کرد، به طوری که پیوسته آرزوی مرگ کنند.»
حالا در دل ملکه هم تردید افتاده بود. شاه و همسرش در دو راهی سختی گیر افتاده بودند؛ از یک طرف داشتن یک بچه که تنها آرزویی بود که در این دنیا به آن دست نیافته بودند و از این رو، حرصشان برای داشتن او صد چندان شده بود، و از طرف دیگر می‌دانستند معامله‌ی با شیطان هیچ‌گاه با خیر و خوشی همراه نبوده است. بالاخره، آنها پیشنهاد ابلیس را نپذیرفتند و او با خشم به همراه کودک از نظر ناپدید شد، در حالی که یک لحظه پیش از آن، آن نوزاد سیمای هیولایی و واقعی خود را به آن زوج پیر نشان داده بود. شاه و ملکه خداوند را به این خاطر که آنها را از دام اهریمن رهایی داده بود، شکر کردند و به خواب رفتند.
صبح روز بعد وقتی که بیدار شدند، از تعجّب فریادی برکشیدند چرا که هر دو دوباره جوان و زیبا شده بودند و در میانشان هم، کودکی به زیبایی خورشید و لطافت گل‌های رُز قرار داشت. آنها سال‌های سال، به خوبی و خوشی در کنار یکدیگر زندگی کردند و خداوند به پاس دست رد زدن بر سینه شیطان، فرزندان نیکو و بسیاری به آنها هدیه کرد... پایان.
در میان هلهلۀ حضار، ما از پله‌های چوبی و زهوار در رفته‌ی مسافرخانه بالا رفتیم و پشت سرِ آقای توآین، به اتاقی رفتیم که پسرش آنجا بود. پیش از آن که وارد اتاق شویم، او به ما گفت:
ـ هر چه به این پیرمرد قصّه‌گو گفتم یکی، دو شبی را دندان روی جگر بگذارد و قصه‌هایش را بگذارد برای بعد، قبول نکرد که نکرد. حتی خواستم با پول او را راضی کنم اما باز هم فایده نداشت... این جماعت فکر می‌کنند قصه‌هایشان وحی منزل است و اگر آنها را بازگو نکنند، در حق مردم ظلم بزرگی کرده‌اند! متوجّه نیستند که عده‌ای می‌خواهند بخوابند یا مریض بدحال دارند، از صبح تا شب معرکه می‌گیرند و مغز مردم را با این جور داستان‌های خرافه‌ای مسموم می‌کنند. این یکی که آورده‌اند که نو بر است! باور کنید از موقعی که من برای اولین بار به اینجا آمدم تا همین حالا، یک نفس دارد قصه می‌گوید! خدا می‌داند دقیقا از کِی شروع کرده! بیخود نیست که این جا این قدر مهجور مانده... بفرمائید داخل، آقایان.
ادامه داستان، در قسمت بعدی...
برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
پربازدیدتریـــن ها