ماجراهای ویلیام هوک، کارآگاه خصوصی / شطرنجی بدون شاه
قسمت دوم

ماجراهای ویلیام هوک، کارآگاه خصوصی / شطرنجی بدون شاه

نویسنده : o_edman
 برای فهم بهتر ماجرا، قسمت اول را از اینجا بخوانید.
- در این صورت به گمانم شما به یک پزشک بیشتر نیازمند باشید، تا یک کارآگاه.
سِر جاناتان که عادت نداشت به او بی‌اعتنایی شود، این را با لحن ملایمی گفت که شاید فقط افراد نزدیک به او، یعنی کسی مثل من، می‌توانستند باریکه‌ای از رنجیدگی خاطر را هم در آن حس کنند.
مخاطبش به او نگاهی انداخت و در حالی که سعی می‌کرد بی‌توجّهی غیر عمدی خود را جبران کند –همان‌طور که به درستی متوجه شده بودم، او واقعاً آدم محترمی بود که اگر نگویم هر روز، ولی مشخص بود که یک روز در میان به کلیسا می‌رودـ با لحنی که اکنون آرام‌تر شده بود، گفت:
- بله، حق با شماست. ولی بدبختانه فرزند من، فقط به بیماری جسمی مبتلا نیست، چیزی که بیشتر او را عذاب می‌دهد، افکار پلیدی‌ست که گرچه آنها را حتّی برای پدرش هم بازگو نمی‌کند، امّا مشخص است که آن افکار دارند از داخل، ذهن او را می‌خورند.
ـ در این صورت بخت با شما یار بوده که با یک تیر، دو نشان زده‌اید؛ چرا که سِر جاناتان زودیاک، از دوستان قدیمی من و یکی از بهترین پزشکان در سرتاسر اروپا هستند که چند روزی‌ست افتخار داده و میهمانِ من هستند. آقایان، فکر می‌کنم وقتمان تنگ باشد، پس هرچه سریع‌تر راه بیفتیم، احتمالِ نجات فرزند آقای «توآین» بیشتر خواهد بود.
من این را گفتم و هر سه به راه افتادیم. آه، آن گونه نگاهم نکن پترسون! می‌دانم چه می‌خواهی بگویی. دفعه‌ی بعد که سِرجاناتان به دیدنم آمد، حتماً او را با تو آشنا خواهم کرد. خواهش می‌کنم بقیه‌ی ماجرا را گوش بده.
آقای توآین چون خیلی عجله داشت، حواسش به این نبود که من بدون آن که بپرسم، نامش را گفته‌ام. البته اعتراف می‌کنم که آن موقع، از این نظر، بسیارخام و نپخته بودم و دوست داشتم مردم را تحت تأثیر هوش خود قرار دهم؛ که خداوند به خوبی موفق شد حالِ مرا بگیرد.
به هر صورت، او را از روی تصویری که چند وقت پیش در یک روزنامه دیده بودم، شناختم. «ماریوس» توآین، یک تاجر سرشناس انگلیسی بود که به همراه خانواده‌اش، در قصری باشکوه در لندن زندگی می‌کرد. احتمالاً دلیل سؤالی که چندی بعد، دوستِ طبیبم از جمع پرسید نیز همین بود.
هنگامی که از خیابان سنت آرتور خارج شدیم، سِرجاناتان پرسید:
ـ ما برای چه از کالسکه استفاده نمی‌کنیم؟
حق هم داشت و من، حتّی آن موقع هم از شنیدنِ این سؤال، ناراحت نشدم. آخر خودت که می‌دانی، این خانه در حومه لندن و در جایی که تقریباً محلّه‌ی پایین نشین محسوب می‌شود، واقع شده که هیچ قصری تا شعاع سه کیلومتری آن وجود ندارد. بیشتر توجهم به این موضوع جلب شد که سِرجاناتان هم گویا ماریوس توآین را شناخته بود، چرا که من او را معرفی نکرده بودم.
آقای توآین که به خاطر تند رفتن به نفس نفس افتاده بود (و آن صدای ته گلویی‌اش هم گاهی به شدّت آدم را نگران می‌کرد که نکند دارد خفه می‌شود)  جواب دوستم را چنین داد:
ـ پسرکوچک‌تر من، «ماینتس»، یک شطرنج باز قهار است. یکی از افتخاراتش این است که دوازده سال متوالی‌ست که هیچ روزی را بدونِ حداقل یک دست شطرنج بازی کردن پشت سر نگذاشته. روز قبل هم او دقیقاً به همین خاطر به مسافرخانه‌ ناشناخته‌ای در همین حوالی آمد. به من گفته بود که یک دوره مسابقات شطرنج قرار است آنجا برگزارشود و جایزه‌ی قابل توجهی هم به نفر اول خواند داد. من یک تاجر هستم و شطرنج بازی کردن را کاری پوچ و بی‌ارزش می‌دانم، هرچند که هرگز تلاشی برای فهمیدن قوانین آن نکرده‌ام. ولی از آنجا که می‌گفت پانصد پوند جایزه تعیین کرده‌اند، برایش آرزوی موفّقیّت کردم و او را فرستادم تا با دست پُر برگردد. امروز صبح، هنگامی که در دفترم مشغول حسابرسی به امور مالیاتی یک ماهه‌ی اخیر بودم، جوانک سبزه و لاغر اندامی آمد و با دادن این خبر که ماینتس به مرحله‌ی نهائی مسابقه رسیده، حسابی مرا ذوق‌ زده کرد بطوریکه ده پوند از کشوی میزم در آوردم و کف دستش گذاشتم.
آقای تواین لحظه‌ای ایستاد تا نفسی چاق کند و هنگامی که دوباره به راه افتاد، ادامه داد:
- امّا به فاصله‌ی کمتر از دو ساعت، همان جوانک آمد و گفت پسرتان به شدت مریض شده و دارد روی یکی از تخت‌های مسافرخانه جان می‌دهد، در حالی که مسابقه‌ی نهائی شطرنج امشب، رأس ساعت هفت آغاز می‌شود...
ادامه ی داستان، در قسمت بعدی...
برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
پربازدیدتریـــن ها