Notice: Memcache::pconnect(): Server localhost (tcp 11211) failed with: Connection refused (111) in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/1.php on line 42 Warning: Memcache::pconnect(): Can't connect to localhost:11211, Connection refused (111) in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/1.php on line 42 Warning: Memcache::get(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/1.php on line 72 Warning: Memcache::set(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/1.php on line 75 Warning: Memcache::get(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/1.php on line 95 Warning: Memcache::set(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/1.php on line 98 Warning: Memcache::get(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/php/footer.php on line 33 Warning: Memcache::set(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/php/footer.php on line 36 Warning: Memcache::get(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/php/footer.php on line 49 Warning: Memcache::set(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/php/footer.php on line 52 Warning: Memcache::get(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/php/footer.php on line 65 Warning: Memcache::set(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/php/footer.php on line 68 Warning: Memcache::get(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/php/comment.php on line 36 Warning: Memcache::set(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/php/comment.php on line 39 Warning: Memcache::get(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/php/most_seen.php on line 45 Warning: Memcache::set(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/php/most_seen.php on line 48 جیم - ماهی در حوضِ قالی www.jeem.ir
ماهی در حوضِ قالی
در باب ریشه‌های موفقیت

ماهی در حوضِ قالی

نویسنده : عین_شین
خاطرم می‌آید سال‌های دور از تحصیلات عالیه و آن دوران که قدرت تشخیص ح از ب را نداشتیم، موضوع انشایی به ما داده شد با عنوان: «ماهی در حوض قالی!»
خب در آن دورانِ نخود مغزی و عدمِ دانشِ فراوان -که البته کماکان همراهی‌مان می‌کند- اولین چیزی که به طبلِ حلبی بنده خطور کرد، دست و پا شکسته‌ترین حالتش بود و آن اینکه «چرا قالی خانه ما حوض ندارد که ماهی داشته باشد؟» یادم می‌‌آید فردای بعد از مدرسه، بعد از شنیدن انشای دیگران، بلای جانِ مادر شده بودم که «چرا فرش اتاق نرگس ماهی دارد اما من اصلا اتاقی ندارم که هم مال خودم باشد و هم فرشش ماهی داشته باشد؟!»
می‌دانید؟ فرش‌های ما اصلا نه آبی فیروزه‌ای بودند و نه حتی آبی نفتی؛ که بخواهم یا بتوانم بین گل و بته‌اش ماهی هم پیدا کنم! فرش‌های ما سبز بودند، سبزتر از سبزی‌های جعفر، سبزی فروش محله‌مان؛ پسر طیب خانوم را می‌گویم، سبزِ سبزِ سبز بودند.
جعفر پسر طیب خانوم، پسر ساده و بی زرق و برقی بود، ولی بعید بود با او آشنا شوید و مشتری زرق و برق رفتارش نشوید؛ خیلی اوقات جنس مغازه‌شان جور نبود؛ اما حتی همان موقع هم مشتری مغازه‌شان جورِ جور بود!
مجید از آن دست آدم‌هایی بود که زبر و زرنگی اش زبان‌زد اهالی محل بود، حتی غریبه‌ها. مجید هم سن و سال من بود اما رفتارش چیزی فراتر از یک کلاس چهارمی بود؛ او به هرآنچه که داشت راضی بود؛ به پدری که نداشت، به عصرهای بعد از مدرسه‌ای که کار می‌کرد، به آشپزخانه‌شان که خلاصه می‌شد در میز چرخ خیاطی مادرش کنار نشیمن، به کفش‌هایی که در عین پارگی به پا داشت، به پلاستیک زیر جورابش که باید سخت با برف‌های زمستانی کشتی می‌گرفت. به خیلی چیزها...
مجید همیشه به همان که داشت راضی بود. بر خلاف من! منی که هر روز حباب آرزوها یا بهتر است بگویم حباب توقعات بی‌جایم پُربادتر از قبل می‌شد.
آن روز عصر، بعد از مدرسه که بی‌افسار می‌تاختم برای نداشتن فرش آبی، برای نداشتن اتاق شخصی و برای چرایی‌ِ داشته‌های نرگس، مادرم بی‌درنگ می‌گفت می‌خریم. اخلاقش بود، مسافرت هم که نمی‌رفتیم، می‌گفت می‌رویم، اگر امسال نشود، سال بعد حتما می‌رویم. دست خودش نبود، اکثرشان همین اخلاقیات را دارند، و به همین دلیل هم نسل آن‌ها، تکرارنشدنی‌ترین نسل پدران و مادران است. آن‌ها خودشان را قربانی آرزوهای ما کردند؛ چرا کردند؟ هنوز هم می‌کنند، هنوز هم بخش اعظم زندگی‌شان فدای ما شده است. فدای نسل خودخواهی که فرزندش را پیش آن‌ها می‌گذارد به بهانه کار، اموز منزل بلادوش مادر می‌شود به بهانه تحصیل، و در پیری هم کنارشان نیستیم به بهانه ادامه تحصیل. ما نسل خودخواهی هستیم که هیچ‌گاه به خوشی آن‌ها، به پیری آن‌ها، به دل داشتن آنها ذره‌‌ای فکر نکردیم که نکردیم! نمی‌دانم شاید هم مادر نشده‌ام و نمی‌دانم قربانیِ فرزند شدن چه لذتی دارد، اما با اطمینان می‌گویم که ما، پدرها و مادرهای امروزی، هیچ چیزمان شبیه آن نسل دیروزی نیست.
آنها نفس می‌کشند تا قربانی شوند، ما نفس کشیدیم و قربانی گرفتیم، و حال همگی بر تخت امپراطوری قربانگاهی نشسته‌ایم که نابودیِ روزگار عزیزانمان شده است مسند ما. حاشا به غیرت نداشته‌مان! حاشا و کلا! نابودشان کردیم. نمی‌دانم نوع فکرم درست است یا غلط؛ اما بنظرم نباید به بچه‌ها وعده آیندۀ ناخوانا را داد. اشتباه نکنید! نمی‌گویم امید را از زندگی‌شان قطع کنیم، خیر! حرفم این است که به جای وعده آیندۀ ناخوانا، به آن‌ها یاد دهیم به آنچه که دارند و ندارند راضی باشند، و اگر به نداشته‌ای اعتراض دارند، نگوییم «می‌خریم، می‌رویم، می‌آوریم»، بگوییم «بخر! برو! بیاور!»
بیایید این پسوند جمع همراهی را از زندگی‌شان حذف کنیم، کنارشان باشیم اما بیشتر یادشان دهیم خودشان معجزه زندگی‌شان باشند. آنوقت نسل آن‌ها حتما بهتر از ما خواهد بود.
اگر آن روز عصر که از مادرم طلب فرش ماهی‌دار می‌کردم، به‌جای شنیدن «می‌خریم»، مادرجان تاکید می‌کرد که خودم باید آن را بخرم، دیگر به این حجم از توقع عادت نمی‌کردم. توقع نمی‌شدم کارم باید فلان کارِ پشت میزی باشد با هزار پاداش و مزایا، دیگر برای خودم قانون بی‌خود «در حدّ من نیست!» را دستاویز تنبلی‌ام نمی‌کردم. اگر این‌گونه می‌شد، قطعا جهان امروز من، چیزی شبیه به جهان امروز جعفر می‌شد!
خیلی سال بود که بی‌خبر از جعفرِ محله‌ی قدیمی‌مان بودم؛ تا این‌ که امروز که به بهانه نیازمندی‌ها روزنامه را خریدم، عکس جعفر را دیدم؛ جعفری که امروز جواب «قانع بودنش» را به خوبی گرفته بود؛ زیر عکسش به نقل از خودش نوشته بودند: «مادرم یادم داده است قهرمان زندگی خودم، خودم باشم.»
ماجرا چنین بود که به عنوان کارآفرین نمونه بخش خصوصی انتخاب شده بود. این روزها جعفر با طیب خانوم در فرنگ زندگی می‌کنند، خلاصه آنجا و اینجا برای خودش کسی شده است؛ او حالا یکی از بزرگان صنعت تولید عرقیات گیاهی‌ست! جعفر این روزها دیگر جعفر نیس، او مهندس جعفر» است، و مثل ما بیخود یدک کش پیشوند «مهندس» نیست؛ او واقعا یک مهندس است!
برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
YaseenNateghi
YaseenNateghi
٩٧/١١/٢٩
٠
٠
یادداشت خیلی خوبی بود. خسته نباشید. تکه های طنز آمیز هم خوندنش رو راحتتر میکرد. ترجیحاً کمتر از کسره استفاده کنید. خیلی جاها نیازی نبود بهش. / ضمن این که مگه قالی‌ای هس که توش ماهی باشه؟ :)) ندیدم من تا حالا. سرچ هم کردم، بازم نبود چیزی! / یادمه این ماهی حوض قالی از اون موضوع انشاهای مرسوم بود که تو دبستان و اوایل راهنمایی زیاد میگفتن معلم ها بهمون. معمولا هم ساده بودن در تیتر. اما این یکی حتی ترکیب اضافه استعاریش رو نمیشد درک کرد، چه برسه به این که ازش استفاده کرد برای نوشتن یک انشا. / و شرمنده که تاخیر افتاد بین ارسال و انتشارش. صف یه قدری شلوغ بود. / موفق باشید
[دخــتر آبــــــان]
[دخــتر آبــــــان]
٩٧/١١/٣٠
٠
٠
خوش به حال جعفر :) به یک جعفر برای ادامه زندگی نیازمندیم :// خیلی خوب بودش :)
عین _ شین
عین _ شین
٩٧/١٢/٠٥
٠
٠
ها بوخودا.... به این دست جعفرها برای مدیریت کشور نیازمندیم از محبتتونم ممنونم، نظر لطفتون بود
عین _ شین
عین _ شین
٩٧/١٢/٠٥
٠
٠
سپاسگزارم....دیگ‌ ناامید شده بودم از انتشارش😅 درست گفتین ازون موضوعات انشای همون ایامه، ولی حقیقتا من باهاش برخورد نداشتم، بجاش از موضوعات خواهرزاده جان بودو فرمودن که معلم اینو برا انشا گفته، بنویس عریضه خالی نباشه😅 کل متن هم زاییده تخیلات بود و طبعا فرش ماهی داریم نیس و ندیدم
ردپای قلم
ردپای قلم
٩٧/١٢/١٠
٠
١
سلام.خیلی عالی بودش...جای ما خالی بودش...احسنت...