ماجرای صفحه 254

ماجرای صفحه 254

نویسنده : m.saberi
چندبار در روز به چشم‌های آدم‌های اطرافتان نگاه می‌کنید؟ آدم‌هایی که در کنارتان نفس می‌کشند. از روزمرگی‌هایشان می‌گویند. بی بهانه در آغوشتان می گیرند .خاطرات شان را با شما مرور می کنند ‌. شنونده غصه ها و دلخوری هایتان هستند بدون آنکه قضاوت‌تان کنند. بیننده از ته دل خندیدن‌هایتان هستند و هم‌پایتان می‌خندند. تا به حال در چشم‌هایشان نگاه کرده‌اید؟ یک بار، دوبار و شاید هم هیچ.
دست در جیب به آینه زنگار گرفتۀ روی دیوار زل زده بود و با کمی مِن و مِن کردن گفت: «به نظرت مظلوم‌ترین عضو بدن کدوم یکیه؟» دیگر او را یاد گرفته بودم. حالا می‌دانستم وقت‌هایی که مِن و مِن کنان از من سوالی می‌پرسد، یعنی مغزش در تله فکرهایش افتاده است. این را هم می‌دانستم در این وقت‌ها تمام وجودش له له می‌زند جوابی بدهم که بحث‌های نیمه جدی‌مان را پیش بکشد و ذهن من را هم طعمه بعدی فکرهایش کند. تنها راهی که برای دَر رفتن از دام فکرهایش شناخته بودم، پیچیدن به همان کوچه معروف علی چپ بود که آبکی‌ترین جواب ممکن را در پی داشت. همان طور که دعوت نامه‌های نمایشگاه را در پاکت‌هایشان می‌گذاشتم گفتم: «به نظرم مظلوم‌ترین عضو بدن دماغه!» گلویم را صاف کردم و با لحنی که مختص گویندگان رادیو و تلویزیون است ادامه دادم: «طبق بررسی‌های انجام شده در یک طرح آماری، بخش عمده افراد از عضو مذکور نالان بوده و سعی در بازسازی این بنای کاربردی دارند.» عمو رضا که تا آن لحظه چشم از حساب و کتابش بر نداشته بود، خندید و سری تکان داد و دوباره با ارقام خرج و دخلش گلاویز شد. 
 بدون آن‌که چشم از آینه بردارد گفت: «تو هیچ وقت آدم نمی‌شی!» بعد از کمی مکث با صدای آهسته‌ای که خودش هم به زور می‌توانست بشنود زیر لب گفت: «چشم‌ها!» آخرین دعوت نامه را هم در پاکتش گذاشتم و گفتم: «چرا؟ چرا چشم‌ها؟» چشم از آینه برداشت. روی میز مقابلم که پاکت‌ها رویشان قرار داشت تکیه زد و تا خواست دهان به پاسخِ چرا باز کند. عمو رضا گفت:« چشمم چو به چشم خویش چشم تو بدید / بی‌چشم تو خواب چشم از چشم رمید»
با صدای نشات گرفته از تعجبش درحالی که سرش را می‌خاراند رو به عمو رضا گفت: «شم... ا..‌. شما... خوند... خوندینش؟»
قیافه متعجبش عمو رضا را به خنده‌ای بی‌‌سابقه واداشت و گفت‌: «وقتی رو برگه کتاب امانت گرفته از من چیزی می‌نویسی، می‌خوای نخونم و به روی خودم نیارم؟»
من که تا آن لحظه چیزی از حرف‌هایشان سر در نیاوردم گفتم: «ماجرا چیه؟ بگید منم بدونم خب»
به سمت عمورضا جست زد تا مانع جواب عمورضا به من شود. اما برد پرش پرشتابش اندازه‌ای نبود که موفق شود جلوی عمو رضا را بگیرد.
«ماجرای صفحه ۲۵۴ کتاب بزرگ علویه... کتاب چشم‌هایش»
بماند که از آن روز دیگر عمو رضا رنگِ کتابش را ندید و من در فهمیدن ماجرای صفحه ۲۵۴ ناکام ماندم. آخرین روزهای سال پیش بود که به دیدن عمورضا رفتم. همانطور که پیش‌بینی می‌کردم، انتظار دیدنم را نداشت. همانی بود که بود، بدون هیچ تغییری. دکور مغازه‌اش هم بدون تغییر باقی مانده بود. همان میز کار، همان سنگ‌های رنگ به رنگ، همان گلدان‌های حسن یوسف و همان کتابخانه معروفش. همانطور که از هر دَری با عمورضا صحبت می‌کردم، چشم‌هایم جز به جز مغازه را وارسی می‌کرد تا قطعات پازل خاطرات ذهنم را کنار هم بچیند. در همین حین کتابی در قفسه آخر کتابخانه توجهم را جلب کرد. خودش بود، همان کتابی که ماجرای صفحه ۲۵۴اش را هیچ وقت نفهمیده بودم. عمورضا که رد نگاهم را دنبال کرد، گفت : «سه، چهارماه پیش که اومد دیدنم بالاخره کتاب غارت کرده رو هم برام آورد.» بلند شدم و کتاب را برداشتم. با وجود گذشت آن روزها، هنوز کنجکاوی من درباره ماجرای صفحه ۲۵۴ ادامه داشت. ورق زدن کتابی که بدانی نگاهی آشنا خط به خطش را خوانده باشد چه حسی می‌تواند داشته باشد؟
برگه‌ها را تند تند می‌گذراندم تا به صفحه ۲۵۴ رسیدم. دستانم عرق کرده بود. صدای ضربان قلبم گوشم را پُر کرده بود و فقط خدا خدا می‌کردم عمورضا صدایش را نشنود. در بالای صفحه همان مصرع شعر که عمورضا آن روز خواند، نوشته شده بود و در زیر آن تاریخ  مرداد ماه ۹۳ حک شده بود. کمرنگ شده بود اما هنوز می‌شد بخوانی. واژه به واژه صفحه را سریع از نگاه گذراندم تا به آنجایی رسیدم که زیرش خط کشیده شده بود. خطوط دوار دور واژه «چشم‌هایش» یادم را پرت تیله‌های سیاهی کرد که مدت ها بود دلم برای دیدنشان لک زده بود.
«زیر تابلو، زیر قاب عکس، استاد به خط خود نوشته بود: چشم‌هایش. یعنی چشم‌های زنی که او را خوشبخت کرده یا به‌روز سیاه نشانده. چشم‌های زنی که درهرحال در زندگی استاد اثر سنگینی گذاشته و نقاش را برانگیخته است. به چه قصد این صورت را ساخته بود؟ آیا بدین منظور که از غربت پس از مرگش هدیه‌ای برای معشوقه‌اش فرستاده و بدین‌وسیله وفاداری و دلدادگی خود را بروز داده باشد؟ یا این که می‌خواسته به زنی که با چشم‌هایش او را اسیر کرده بود بگوید که من تو را شناختم به‌طوری‌که خودت نتوانستی خویشتن را بشناسی، و من می‌دانم تو باعث شدی که من امروز زجر بکشم. شاید هم می‌خواهد بگوید: ای چشم‌ها، اگر صاحب شما با من بود من تاب می‌آوردم و خوشبخت می‌شدم...»
از حرف های مچاله شده درون آدم ها در صفحه ۲۵۴ وجودشان ساده نگذرید...
برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
نسیم پهلوان
نسیم پهلوان
٩٧/١٢/١٢
٠
٠
خیلی خوب بود واقعا.. لذت بردم :)
s_ehsan
s_ehsan
٩٧/١٢/٢٠
٠
٠
بسیار لذت بردم. نوع اشارات و بیان موضوع و شیوه ی پایان بندی برایم جذاب بود.