گودال
آسمان هم با من غریبه شد

گودال

نویسنده : Saleheh_sh79

دست‌هایم را دراز کردم که از گودال بیرونشان بکشم؛ آمدند بیرون، لبخند زدند، دست‌هایم را قطع کردند،
پرتم کردند توی گودال،
تا اگر کسی دستش را دراز کرد و خواست بیرونم بکشد؛ نتوانم دستش را بگیرم...
باز هم دلم خوش بود که آسمان را می‌بینم ! حرف زدم با آسمان،
گفتم از دردهایم، از اینکه چه به سرم آمد، به من گوش می‌داد.
حتی شب‌ها برایم آبی رنگ می‌ماند که نترسم از سیاهی! باورش کردم، دوستش داشتم، از همین فاصله حتی...
ولی نمی‌دانستم بقیه دل آسمان را سیاه کرده بودند و من برای آبی ماندن دلش خیلی دلیل کمی بودم.
گریه کرد، می‌خواستم دلداریش بدهم اما به من گوش نمی‌داد.
بالاسر گودال ایستاد،
دلش خیلی سیاه بود،
باران اسیدی شد!
چشم‌هایم با درد آب شدند و کور شدم، دهنم سوخت، گوشت روی حلقم آب شد و بغض‌های توی گلویم ریختند بیرون...گریه‌هایش را که کرد، سبک که شد، چشم‌هایش را که باز کرد،
با من غریبه شد! انگار من را هیچوقت نمی‌شناخته!
شب شده، و من  نمی‌دانم  آسمانم هنوز بخاطر اینکه نترسم آبی مانده یا نه‌.‌.. شاید بهتر باشد همیشه توی این تردید بمانم، شاید کور شدن بهترین اتفاق توی این گودال بود.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٧/١٠/١٢
٠
٠
پایان بندی تون رو دوست داشتم، موفق باشید
Saleheh_sh79
Saleheh_sh79
٩٧/١٠/١٣
٠
٠
مرسییی*_*
Saleheh_sh79
Saleheh_sh79
٩٧/١٠/١٣
٠
٠
سلطان ادیت فقط کسی ک این متنو ادیت کرده ://///
لیلی
لیلی
٩٧/١٠/١٤
٠
٠
واییییی فقط حرف دیگه ای ندارم برا این پست
Saleheh_sh79
Saleheh_sh79
٩٧/١٠/٢٣
٠
٠
عزیزدلی لیلی جان*_*
[دخــتر آبــــــان]
[دخــتر آبــــــان]
٩٧/١٠/١٨
٠
٠
:))
YaseenNateghi
YaseenNateghi
٩٧/١٠/٢٣
٠
٠
«شاید کور شدن بهترین اتفاق توی این گودال بود.» زیبا نوشته بودین. منتظر مطالب خوب بعدیتونم هستیم. قلمتون مانا
Saleheh_sh79
Saleheh_sh79
٩٧/١٠/٢٣
٠
٠
اون امیدی ک پشت سیاهی چشمای کور میمونه باعث ادامه ی زندگی تو همچین گودالیه... :)
f_Hoseini
f_Hoseini
٩٧/١٠/٢٣
٠
٠
چه غمناک نوشته بودی عزیزم. موفق باشی. دوستش داشتم.
Saleheh_sh79
Saleheh_sh79
٩٧/١٠/٢٣
٠
٠
تلخی همیشگی :/
پربازدیدتریـــن ها