حس می‌کنم و این بدترین حس ممکن است؛ حس می‌کنم جاهایم را گم‌کرده‌ام؛ کنج‌ها و گوشه هایم را. کَس‌هایم را از دست داده‌ام. مانده‌ام خودم و خودم و کم کم یاد می‌گیرم تنها و صمیمانه خودم را در آغوش بگیرم و گریه کنم. یاد می‌گیرم کنج و گوشه خودم باشم و یاد می‌گیرم آدم خودم باشم. اما می‌دانی چیست؟ لابه‌لای این یاد گرفتن‌ها لحظه‌هایی هست که سرگردان‌ترم. شبیه شاخۀ جدا افتاده پیچک که نظم گیاه را به هم ریخته. به هم ریخته‌ام. جایی در ذهنم باران می‌بارد، جای دیگری آفتاب نمور زمستانی می‌تابد. یک لحظه در گیر و دار خواستن‌ام، لحظه بعد پُرم از خستگی.
جاهایم را گم‌کرده‌ام. کنج و گوشه‌ام را... و مانده‌ام میان برهوت لخت و عور. می‌دانی؟
برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
Ali_emadi
Ali_emadi
٩٧/١٢/٢٣
٠
٠
خوب بود