روزِ من...
انگار امروز روز من نیست

روزِ من...

نویسنده : نسیم پهلوان
پشت میز گرد دو نفره که در کنج دنجی قرار دارد نشسته‌ام و به دفترچه و قلمی که روی میز گذاشته‌ام زل زده‌ام. به تو می‌اندیشم، به اینکه الان در چه حالی و به چه فکر می‌کنی. به خودم و اینکه می‌توانستم کجا و در چه حالی باشم و به او... که گوشه‌ای از ذهنم را به خودش اختصاص داده و قرار هم نیست رهایش کند.
صاحب کافه که به تنهایی نقش پیشخدمت را هم بازی می‌کند، شکلات داغم را می‌آورد و روی میز می‌گذارد سرم را بلند می‌کنم و به چشمان مشکی جذابش چشم می‌دوزم. لبخند می‌زند و می‌پرسد: «چیز دیگه‌ای نمی‌خوای؟»
- نه، ممنون ایمان
دور می‌شود. نامش ایمان است. وقتی نوجوان بودم این اسم را خیلی دوست داشتم؛ هر بار مرا می‌بیند راحت و بدون تشریفات برخورد می‌کند. دقیقا همانطور که دوست دارم. فکر می‌کنم به خوبی مرا در این سال‌ها شناخته.
شکلات داغم را مزه می‌کنم، خوش طعم است اما باعث نمی‌شود حالم هم طعم بگیرد. صدای بلند خنده دختر جوانی نظرم را جلب می‌کند و به سمت چپ نگاه می‌کنم. دختر غرق در آرایش است و نهایتا 20 سال دارد و وضع ظاهری‌اش خیلی نامتعارف است. پسری که کنارش نشسته هم کم سن و سال به نظر می‌آید.
جرعه‌ای دیگر از شکلات داغم می‌نوشم و فنجانم را روی میز می‌گذارم. پاکت سیگارم را از کیفم بیرون می‌آورم و یک سیگار روی لبم می‌گذارم و با فندک نقره‌ای رنگم روشنش می‌کنم. صدای دخترک بدجوری روی اعصاب است. آرزو می‌کنم ای کاش کافه مثل همه وقت هایی که من آنجا هستم خلوت بود. پکی به سیگارم می‌زنم و همانطور که سیگار را بین انگشتانم نگه داشته‌ام لبه‌ی فنجانم را لمس می‌کنم و آرنج دست راستم را هم عمود روی میز می‌گذارم و شقیقه‌ام را بهش تکیه می‌دهم.
سعی می‌کنم از بین صدای خنده‌های بلند دختر و پچ پچ‌های منزجر‌کننده پسرک، افکارم را دریابم و چیزی از صندوقخانه ذهنم بیرون بکشم که ارزش نوشتن داشته باشد. چشمانم را می‌بندم و سعی می‌کنم چهره‌ات را -همانطور که خاطرم هست- مجسم کنم. همانطور که آخرین باردیدمت. با قامتی بلند، چشمانی درشت و مهربان که همیشه برق می‌زدند و... (صدای جیغ کوتاه دخترک افکارم را به هم می‌ریزد)
با عصبانیت نگاهشان می‌کنم. دخترک در حالی که سرخ شده سعی می‌کند مثلا بی‌صدا و بدون جلب توجه -که در این کار واقعا افتضاح است- دست پسرک را از روی ران پایش بردارد. پک محکمی به سیگارم می‌زنم و به دفترچه که روی میز است زل می‌زنم.
عطر مردانه ای را حس می‌کنم. سر بلند می‌کنم و ایمان را می‌بینم که یک دستش را پشت صندلی‌ام گذاشته و دست دیگرش را روی میز. کمی به سمتم خم شده و با صدای ملایمی نجوا می‌کند: «امروز چیزی نمی‌نویسی؟»
سیگارم را در جاسیگاری خاموش می‌کنم و با کلافگی و حرکت سر به میزی که پشت سر ایمان است اشاره می‌کنم و می‌گویم: «انگار امروز روز من نیست!»
ایمان به دختر و پسر نگاه گذرایی می اندازد و پوزخند میزند و زیر لب می گوید: «تازه به دوران رسیده‌های احمق!» لبخند کم‌رنگی می‌زنم. به چشمانم زل می‌زند و می‌گوید: «می‌خوای بیرونشون کنم؟» از حرفش خنده‌ام می‌گیرد و آرام و بی‌صدا می‌خندم و در حالی که دفترچه و قلم و پاکت سیگار را داخل کیفم می‌گذارم می‌گویم: «نه! بذار خوش باشن...»
لبخند می‌زنم و از جایم بلند می‌شوم. ایمان دستش را از روی صندلی بر می‌دارد و صاف می‌ایستد و دستانش را روی سینه‌اش گره می‌زند. به میز نگاه می‌کنم تا چیزی را فراموش نکرده باشم که چشمم به فنجان شکلات داغم می‌افتد که نیمی از آن هنوز پر است. چشمانم درشت می‌شود. به ایمان نگاه می‌کنم و می‌گویم: «اوووه ببین باز داشت سرم کلاه می رفت!» فنجانم را بر می‌دارم. با اینکه این نوعش را نمی‌پسندم اما همه ی فنجان را یکباره سر می‌کشم و فنجان را دوباره روی میز می‌گذارم چشمانم را می‌بندم و می‌گویم: «محشر بود!»
وقتی چشمانم را باز می‌کنم ایمان هنوز با همان لبخند آنجا ایستاده. پالتویم را از پشت صندلی‌ام بر می‌دارد و به دستم می‌دهد، تشکر می‌کنم، همانطور که پالتو را روی شانه‌هایم می‌اندازم می‌گویم: «خب حساب من چقدر شد؟»
 با این حرف ایمان فنجانم را بر می‌دارد و به سمت پیشخوان می‌رود. بعد از اینکه شکلات داغم را حساب می‌کنم از کافه بیرون می‌زنم، باد پائیزی به صورتم می‌خورد. همانطور که پالتوام را دورم می‌پیچم در کمال ناباوری چشمم می‌افتد به تو که آن سوی خیابان هستی و به سمت ماشین‌ات می‌روی. ریموت را می‌زنی و توی ماشین شیک‌ات می‌نشینی. عینک دودی ات را از روی چشم های زیبایت بر می‌داری و با گوشی همراهت مشغول می‌شوی... انگار برای کسی پیغامی می‌نویسی و بعد ماشینت را روشن می‌کنی و بی‌آنکه حتی نیم نگاهی به جایی که من هستم بیندازی، از آنجا دور می‌شوی.
- چیزی شده خانومِ...؟
- با صدای ایمان به خودم می‌آیم
توی پیاده رو جلوی کافه ایستاده‌ام و به پشت سرم حوالی جایی که خیابان به انتها می‌رسد نگاه می‌کنم و چشمانم اشکبار شده.
بی‌آنکه برگردم می‌گویم: «نه! خوبم. انگار امروز روز من بود.»
برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
n_hasannejad
n_hasannejad
٩٨/٠١/٣١
٠
٠
دلم میخواد دختر داستانت باشم :)
پربازدیدتریـــن ها