Notice: Memcache::pconnect(): Server localhost (tcp 11211) failed with: Connection refused (111) in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/1.php on line 42 Warning: Memcache::pconnect(): Can't connect to localhost:11211, Connection refused (111) in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/1.php on line 42 Warning: Memcache::get(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/1.php on line 72 Warning: Memcache::set(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/1.php on line 75 Warning: Memcache::get(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/1.php on line 95 Warning: Memcache::set(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/1.php on line 98 Warning: Memcache::get(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/php/footer.php on line 33 Warning: Memcache::set(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/php/footer.php on line 36 Warning: Memcache::get(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/php/footer.php on line 49 Warning: Memcache::set(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/php/footer.php on line 52 Warning: Memcache::get(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/php/footer.php on line 65 Warning: Memcache::set(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/php/footer.php on line 68 Warning: Memcache::get(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/php/comment.php on line 36 Warning: Memcache::set(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/php/comment.php on line 39 Warning: Memcache::get(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/php/most_seen.php on line 45 Warning: Memcache::set(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/php/most_seen.php on line 48 جیم - آدم یلدایی www.jeem.ir
آدم یلدایی
یلدا می‌تونه کوتاه باشه

آدم یلدایی

نویسنده : فو فا نو
«درسته تازه داریم می‌ریم تو اول دی و هنوزم وقت هست، ولی چرا همه جا برف اومده و این‌جا نه؟ اگر اومده بود، حالا می‌رفتم بیرون آدم برفی می‌ساختم و از دست این جمع خلاص می‌شدم.»
چشمش به موبایل کسی که کنارش نشسته و این‌ها را درونش نوشته‌بود خشک شده بود. انگشتان دستش را به هم پیچید و به پشت گردنش برد، صورتش را سمت سقف گرفت و چیزی را که قبل از دیدن حرف‌های او در ذهنش بود بلند گفت: «کاش یکی پیدا می‌شد باهاش آدم یلدایی می‌ساختم.» بعد رویش را به سمت او برگرداند: «تو پایه‌ای؟»
او فقط نگاهش کرد. دستی به چانه‌اش کشید و گفت: «یعنی می‌گی سکوتت علامت رضایتته؟ پس...» دست او را کشید و بلندش کرد و به سمت میز پذیرایی برد و دو نخود و یک عدد بادام و یک پسته برداشت و در جیب او انداخت. خودش هم یک انار و دو موز برداشت و گفت: «بریم.» وقتی دید او حرکتی نمی‌کند دستش را گرفت و گفت: «بریم دیگه!» و خودش جلوتر راه افتاد و او را هم به دنبالش به آشپزخانه برد.
خوراکی‌ها را گذاشت آن‌جا و گفت: «صبر کن تا برگردم.» وقتی برگشت با خودش یک بسته پشمک داشت. گفت: «اینو نگه داشته بودم تنها بخورم ولی الان دیگه کاریش نمی‌شه کرد.» نگاهی به این‌ور و آن‌ور کرد و دمپایی‌هایی را که آن‌جا دید برداشت و کنار هم جفت کرد و گفت: «خب اینم از پاهاش.» رو به او کرد و گفت: «اون هندونه رو از اون گوشه می‌آری؟ سختت که نیس؟» او چیزی نگفت و هندوانه را آورد. خودش هم بلند شد چاقو را آورد و شروع کرد چپ و راست و بالای هندوانه را سوراخ کردن. بعدش از او خواست چیزهایی را که آورده بودند بیاورد و موزها را داخل سوراخ چپ و راست فرو کند و انار را هم سوراخ بالایی، خودش هم رفت عقب و مشغول نگاه کردنش شد. او بعد از انجام کار ها شروع کرد به خندیدن. رفت جلویش و گفت: «چیه دیگه حوصلت سر نمی‌ره؟ دوس داری؟» او سرش را به طرف پایین برد. گفت: «پس اونام که تو جیبت گذاشتم بده» او گیج نگاهش کرد. رفت طرفش و دست کرد درون جیبش و پسته و بقیه‌ی چیزها را برداشت و گفت: «اینا رو می‌گم.»  و آن‌ها را داخل انار جا ساز کرد: نخود به جای چشم، بادام جای دماغ و پسته جای دهان . فکر کرد دهانش خیلی خوب نشده ولی از کارش راضی بود چون پسته، پستۀ خندان بود. یکدفعه صدای دست زدن از جا پراندش. برگشت دید او دارد با لبخند دست می‌زند. خندید و گفت: «صبر کن هنوز یه جاش مونده، اینجوری دهنشم بهتر تو چشم می‌آد.» بعدش رفت پشمک را با چسب خوراکی آورد و جای ریش و سیبیل روی انار چسباند. این دفعه او با صدای بلندتری زد زیر خنده و لب زد: «یکم صبر کن.» با تعجب نگاهش کرد و گفت:  «راستی چرا حرفی نمی‌زنی از اولش؟ و الانم لب زدی فقط؟» که دید او مشغول نوشتن چیزی درون گوشی‌اش شده. عجبی گفت و دست به سینه منتظر ماند. دو دقیقه بعد کار او تمام شد و گوشی‌اش را داد دست آدم یلدایی ساز.
گفت: «پس برا من بود؟ یعنی نمی‌تونی حرف بزنی اصلا؟ فک کردم شاید خجالتی‌ای چیزی هستی، آخه حرفامم می‌فهمیدی، پس فقط لب‌خونی می‌کردی...» 
 شروع کرد به خواندن: «می‌دونی؟ یلدا برا من هیچ‌وقت دوست داشتنی نبوده. چون همیشه یک عده دور هم جمع می‌شوند و با هم همه‌اش یا حرفایی می‌زنن که من دوس ندارم یا چیز می‌خورن یا عکس می‌گیرن برای اینستاگرام. می‌گن یه دقیقه طولانی‌تر از شبای دیگه‌س ولی برا من خیلی طولانی‌تر این حرفا بود. امشب اما زود ولی خوش گذشت. فکرشم نمی‌کردم شب یلدا می‌تونه اینقدر خوب باشه. ممنونم. حالا دیگه می‌تونم از یلدا به خوبی یاد کنم. به لطف تو یلدا. اسمت یلداس، نه؟» 
سرش را بلند کرد چیزی بگوید که مادرش را دید که دارد وارد آشپزخانه می‌شود. حرفش را فراموش کرد و آویزان مادرش شد و به پشتش اشاره کرد و گفت: «مامان مامان اون کیه؟ تا حالا ندیده بودمش. تو می‌شناسیش دیگه چون خودتون دعوتش کردین، نه؟»  مادرش گفت: «کی؟ کسی این‌جا نیست که!»
برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
[دخــتر آبــــــان]
[دخــتر آبــــــان]
٩٧/١٠/٠١
٠
٠
یاد دیشب خودمون افتادم :)) من برات همون بودم ^_^ منتها وجود داشتم :| :)) خوش گذشت واقعا *_* داستانت جالب بود :))
فو فا نو
فو فا نو
٩٧/١٠/٠٤
٠
٠
ها ؛))) هوم خوش گذشت :) خب خداروشکر :دی
نسیم پهلوان
نسیم پهلوان
٩٧/١٠/٠٢
٠
٠
عه :/ شخص اول مطلبت چی زده؟ :/
فو فا نو
فو فا نو
٩٧/١٠/٠٤
٠
٠
سکرته! مشتری نیستی مزاحم نشو خانوم :| :))
بوریس برزوفسکی ارجمندوسکی
بوریس برزوفسکی ارجمندوسکی
٩٧/١٠/٠٣
٠
٠
ما باز هیچ وخ یلدا نداشتیم که دوست داشتنی باشه یا نه!:دی
فو فا نو
فو فا نو
٩٧/١٠/٠٤
٠
٠
ایشالا یکبار نصیبت شه بعد بیا بم بگو نظرت چیه :دی من خودم هم خوشم میاد و هم نمیاد...
n_hasannejad
n_hasannejad
٩٧/١٠/٠٣
٠
٠
این چه اداهایی تو داری دختر؟ از عید که خوشت نمیاد، از شب یلدا هم خوشت نمیاد......کلاً برعکس دنیا اومدی؟؟؟؟؟؟ یه خورده وقف پذیر با محیط باش :))
فو فا نو
فو فا نو
٩٧/١٠/٠٤
٠
٠
:)))) اره دیگه بچه گمونم با پاش میاد بیرون نه سر؟ حالا اونقدم شدید نیس. وفق پذیری هم دارم. خوشمم میاد در کل ولی خب زیاد نه و ترجیحم چیز دیگس... به قول تو چیزای عجیب بیشتر دوس دارم
n_hasannejad
n_hasannejad
٩٧/١٠/٠٣
٠
٠
ضمناً بازم می دونستم قراره آخرش یه چیز عجیب نوشته باشی....
غزاله بانو
غزاله بانو
٩٧/١٠/٠٨
٠
٠
غیرقابل پیش بینی کی بودی تووو؟؟:)) من شب یلدای خوبی داشتم امسال .. و این دومین شب یلدای خوب من بود گرچه از خانواده دور بودم و دلتنگ..
پربازدیدتریـــن ها