همخانه
میای بریم تاب بازی؟

همخانه

نویسنده : heydaretebari
 پرده را آرام کنار زده بودم و از پنجره نگاهش می‌کردم. یهو برگشت و چشم تو چشم شدیم. چشم‌هایش سفید بود دقیقا هم‌رنگ مو‌هایش . پریدم زیر پتو و باز توی دلم غر زدم به مامان بابا که اصلا چرا آمدیم اینجا‌. از دور که نگاهشان می‌کنم شبیه لِگوهای اسباب بازی‌های قدیمی‌ام هستند. خانه جدیدمان را می‌گویم.
برای دختر بچه ده ساله‌ای مثل من این یک مهاجرت بزرگ به حساب می‌آید. از یک شهر بزرگ و شلوغ به این شهر کوچک و خلوت. خانۀ ما توی یک مجتمع بزرگ است و اتاق من طبقه سوم یک آپارتمان که مشرف شده به زمین بازی مجتمع .اما تا حالا ندیده‌ام بچه‌ای توی آن بازی کند، چون زمینش پر از خاک و علف هرز و فقط یک تاب دونفره زنگ‌زده دارد.
شب‌ها که باد می‌پیچد توی مجتمع و صدای قریچ قریچ تاب بلند می‌شود، از خواب می‌پرم. از پنجره بیرون را نگاه می‌کنم. دخترک مو سفید روی تاب نشسته و باد تکانش می‌دهد. به گمانم هم‌ سن‌وسال خودم باشد.
دیروز توی مجتمع مامانم داشت با یکی از همسایه‌ها حرف می‌زد. زن همسایه می‌گفت بیست سال پیش اینجا یک روستا بوده ، وقتی طرح شهر رت اجرا کردند، روستا هم خراب شده‌ است. می‌گفت موقع خراب کردن روستا یک دختر بچه گم شده و هیچوقت هم نفهمیدند زیر آوار مانده یا نه.
دیشب منتظرش بودم، نیامد تاب بخورد. پرده را انداختم و آمدم که بخوابم، برگشتم دیدم روی تختم نشسته است. خواستم جیغ بزنم. دیدم چشم‌هایش خوب شده‌اند. گفت: «میای بریم تاب بازی؟» گفتم: «بریم!» پنجره را باز کرد و هردو پریدیم پایین. الان هم روی تاب نشسته‌ایم و داریم تاب می‌خوریم. فقط نمی‌دانم چرا جلوی خانه‌مان شلوغ شده‌است.
آمبولانس آمده است، مامانم دارد جیغ می‌زند و من را صدا می‌کند. می‌خواهم بروم پیشش. دوستم می‌گوید نروم. 
می‌گوید: «نرو. عادت می‌کنن، بر می‌گردن شهرشون» 
می‌گویم: «گناه داره!»
می‌گوید: «مامان منم جیغ می‌زد.» 
می‌گویم: «پس خونه‌مون چی می‌شه؟» 
می‌گوید: «اینجا خونه ما بوده...»
برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
SHAHRAM-BAZLI
SHAHRAM-BAZLI
٩٧/١٠/١٧
٣
٠
درود ...بسیار عالی
heydaretebari
heydaretebari
٩٧/١٠/٢٢
٠
٠
سپـــــــــــآس
[دخــتر آبــــــان]
[دخــتر آبــــــان]
٩٧/١٠/١٨
٠
٠
چقدر عالی بود :) یک رمانی چندین سال پیش خونده بودم یک همچین صحنه ی ترسناکی رو توش داش :)) جالب بود واقعا مخصوصا اون دیالوگای انتهاییش :)
[دخــتر آبــــــان]
[دخــتر آبــــــان]
٩٧/١٠/١٩
٠
٠
«چون زمینش پر از خاک و علف هرز و فقط یک تاب دونفره زنگ‌زده دارد.» جمله اولی فعل نداره :) چون زمینش پر از خاک و علف هرز است و فقط یک تاب دونفره زنگ زده دارد
heydaretebari
heydaretebari
٩٧/١٠/٢٢
٠
٠
ممنون از توجهتون /
[دخــتر آبــــــان]
[دخــتر آبــــــان]
٩٧/١١/٣٠
٠
٠
خواهش میکنم
غزاله بانو
غزاله بانو
٩٧/١٠/١٩
٠
٠
چقد متفاوت بود از مطالب دیگه!! و من عاشق فیلم ترسناک و کتابای ترسناکم! خیلی خوب بود=)) بازم تو این سبک بنویسید!:)))))
heydaretebari
heydaretebari
٩٧/١٠/٢٢
٠
٠
ممنون / حـــتما
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٧/١٠/٢٥
٠
٠
هروند از یه دختر بچه سخته همچین بی‌خیال شدنی(نسبت به جیغ‌های مادرش) اما آخر داستانتون رو دوست داشتم :)
heydaretebari
heydaretebari
٩٧/١١/٠٦
٠
٠
" مرســـــی "
پربازدیدتریـــن ها