Notice: Memcache::pconnect(): Server localhost (tcp 11211) failed with: Connection refused (111) in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/1.php on line 42 Warning: Memcache::pconnect(): Can't connect to localhost:11211, Connection refused (111) in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/1.php on line 42 Warning: Memcache::get(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/1.php on line 72 Warning: Memcache::set(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/1.php on line 75 Warning: Memcache::get(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/1.php on line 95 Warning: Memcache::set(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/1.php on line 98 Warning: Memcache::get(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/php/footer.php on line 33 Warning: Memcache::set(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/php/footer.php on line 36 Warning: Memcache::get(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/php/footer.php on line 49 Warning: Memcache::set(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/php/footer.php on line 52 Warning: Memcache::get(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/php/footer.php on line 65 Warning: Memcache::set(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/php/footer.php on line 68 Warning: Memcache::get(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/php/comment.php on line 36 Warning: Memcache::set(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/php/comment.php on line 39 Warning: Memcache::get(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/php/most_seen.php on line 45 Warning: Memcache::set(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/php/most_seen.php on line 48 جیم - مشتبا کنکور می‌ده! قسمت دوم www.jeem.ir
مشتبا کنکور می‌ده! قسمت دوم
رتبۀ کنکور و پرتاب شونصد امتیازیِ دمپایی

مشتبا کنکور می‌ده! قسمت دوم

نویسنده : Moshteba_sin

قسمت قبل را از اینجا بخوانید

هموطور که تو قسمت قبل براتان مُگفتم، بعد کنکورم بعنوان یَگ آدم خِسته‌ای که زِوارش در رفته (از خستگی زیاد له شده) ده روز استراحت مطلق به خودم دادُم (قبلشم استراحت بود ولی مو دیگه مطلقش کردُم) که ای استراحت فقط شامل نبردن سلط آشغالا ساعت ۹شب بود!

روزا مِگذشت و مو منتظر ای بودُم که اخبار بگه پاشِن برِن دست گُلاتانه ببینِن که ای لحظه خاطره‌انگیز خیلی زود اتفاق افتاد.

صبح داشتُم خواب چغکای محلمانه مِدیدُم که ننه کبری درحالی که کالانای تلویزیون ره عوض مِکَرد با یگ پرتاب شونصد امتیازی، دمپایی ابری آقام ره سمت مو پرت کرد و گفت: « پاشو ببینُم مهندس شدی یا نِه؟!» گفتُم:« باشه الان... پن دِیقه دیگه»

گفت: «ذلیل مرده دمپایی دم دستُم نیس پاشو همی الان!»

مویُم از ترس ای که کنترل ره پرت کنن به رو نیاوردُم و با همون سر و وضع رفتٌم کافی نت سر کوچمان. هموجور که داشتٌم سرپاییام (دمپایی‌ها) ره پا مِکردُم دیدُم ننه کبری با یک ظرف سِبَنج (اسپند) و و جارو و سلاحای دردناک جهت تنبیه، چارقد به سر دم در واستِده.

گفتُم: «زحمت نکِشِن خودُم مورُم. لازم به بدرقه نیس.»

در جواب شنیدُم: « گم رو بیا دیر رفته... خانه همساده‌یَم باید برُم!»

به هر ضرب و زوری رسیدِم به کافی نت در واقع ای کافی‌نت دگه مال داماد دخترخاله‌م بود (بله! همِنقدر زود) دگه زود رفتیم سر اصل مطلب و شماره ره وارد کرد و هموجور که صفحه آبی قرمز رفت یهو چشاش از حدقه زد بیرون! گفتُم:«یره مو کنکور دادُما! کجا قبول رفتُم؟!» هیچی نگفت، همونجه ننه کبری جارو ره زد تو شکموم و ظرف سپنج ره داد دستُم و گفت کاریت نِبِشه برو او ور. داشتم از او پشت با خودم کلنجار مرفتُم که ببینم چه خبره که ننه کبری با عصبانیت برگشت گفت: « بیمیری ذلیل مرده واسم آبرو نذاشتی!» در یک صدم ثانیه فرار کردم چون کفش پاشنه داراش ره پاش کرده بود و مویم از جونُم سیر نشده بودم. خلاصه این که وقتی آروم رفت (آرام شد) آمدم یگ لیوان آب قند دادم بهشان. گفتم: « آخه چی دیدِن؟!» دوباره آمپرش رفت بالا گفت: «گم رو دفترچه پایان خدمتت ره بگیر (چند بار برُم سربازی؟) همیشه مایه شرمندگی ما بودی تو محل. چرا درس نخواندی؟ همش تقصیر  تو و او عمه‌ته!» با این که پای عمه‌ی مو بی‌گناه ‌به میدون باز رفته بود اما خب تا وقتی کاملا ننه کبری تخلیه نمی‌شد، نمتِنِستم چیزی بگُم. «... دختر سامانتا خانوم باید بشه بیس هزار ولی تو هزارتا بیشتر نمره نیاوردی گمرو نبینومت بی‌عرضه!»

نقطه عطف مشکل دقیقا همی بود که مادر مو فرق رتبه و تراز و اینا ره نمدنه. در حالتی که آمدُم بالبخند ژکوند بهشان توضیح بدُم، چوب جعبه میوه ره که نمدنم دقیقا کجا قایم کرد بود در آورد و دنبالُم دوید. همجور که دادِ «کمک! کمک!» مزدُ؛م ترکه ره پرت کردن و با یگ پرتاب شصت امتیازی (پونصد و چهل تا کمتر از دمپایی صبح) چوب خورد توی کله‌م. البته‌ ای که با میخ فرو رفت و مویم دوباره فرار کردُم، اما حالا دگه دو نفر بودِم. ننه کبری دنبال مو برا درآوردن چوب، و مو فرار از ننه کبری از ترس ای که میخ‌های جعبه‌ها ره درنیاوردم... نتیجه داستان: همیشه میخ‌ها ره از تو ترکه‌های میوه در بیارِن!

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
الهام بانو
الهام بانو
٩٧/١٠/٠٩
٠
٠
قشنگ بود :))) یاد اعلام نتیجه کنکور افتادم اونموقع مشهد بودم :(
Moshteba_sin
Moshteba_sin
٩٧/١٠/١٠
٠
٠
ممنون که خواندِن... موفق باشید:)
[دخــتر آبــــــان]
[دخــتر آبــــــان]
٩٧/١٠/١٨
٠
٠
خیلی خوب بود ولی قسمت اولش جذاب تر بود :))
پربازدیدتریـــن ها