صولت
انتقام همزاد

صولت

نویسنده : Mostafa_h

- صولت! محموله رسید، به هم بگرد دیگه بزمجه!
- اومدم آقا!
صولت با آن اندام لاغر و نحیفش، در حالی که دشداشه‌اش محکم به تن خیس و گرمش چسبیده بود، از درون نی‌زار پدیدار شد. یقه‌اش چروکیده بود و اندکی به سرخی می‌زد.
- داشتی چه غلطی می‌کردی که این همه طولش دادی؟
- هیچی آقا. فقط این نی‌زار از دفعه‌ی قبلی خیلی پر‌و‌پیمون‌تر شده، واسه همینم یکی دو بار افتادم زمین.
- خیلی خب دیگه، بهونه نیار. همین جوریشم نصف پول معمولتو می‌گیری. با اراجیفت، تبدیلش نکن به هیچی!
- چشم آقا.
صولت خم شد، بسته را در آغوش گرفت و زور زد. بسته بلند نشد، بیش از حد سنگین بود. یک بار دیگر همه‌ی توانش را گذاشت و با واهمه از کتک‌های سنگین آقا، این بار بسته را بلند کرد.
- یالا دیگه، بی خاصیت!
صولت نتوانست پاسخی بدهد. از جایش هم نتوانسته بود تکان بخورد. چند لحظه ای با دست‌ها و پا‌های لرزان بر جای ماند، عرقی ریخت و بدنش زیر نور خورشید سوزان، هزار درجه تب کرد. اما لحظه‌ای بعد، صدای خفیفی آمد: تَرَق... و صولت با فریادی از نهاد، بسته را رها کرد و با نخاعِ شکسته، بر زمین افتاد. جیغ‌هایش غیر قابل توصیف بود و درد، تا استخوان‌های روحش را هم می‌سوزاند. آقایش چند لحظه ای به او که بر زمین افتاده بود و به خود می‌پیچید، خیره ماند. سپس اندیشید: "دیگه به دردم نمی‌خوره".
چند لگد محکم به ناحیه ی شکسته شده‌ی نخاع، و برقراری مجدد سکوت! دشداشه از پشت، به سرعت به سرخی می‌گراید و سینه ی صولت از حرکت، بازمی‌ایستد. آقایش با خود می‌اندیشد: " فایده‌ای نداره جعبه رو با خودم ببرم. زیادی سنگینه. ولی اینو هم کسی به این زودیا پیداش نمی‌کنه. بهتره به شهر برگردم و عثمان رو با خودم بیارم. این پسره از اولشم مالی نبود، با اون ننه‌ی علیلش! " و در حالی که پیش خود غر می‌زند که چرا موبایل آنتن نمی‌دهد، تصمیم می‌گیرد میان بر زده، از وسط نی‌زار برود.
*
نی‌ها متراکم‌تر از آنی هستند که فکر می‌کرد، ولی دیگر راه زیادی را طی کرده. از آن همه کنار زدن نی‌های درشت و کلفت، خسته می‌شود و لحظه ای توقف می‌کند. اما درهمین توقف کوتاه، صدای فس‌فسی از پشت سرش می‌شنود. تا سر برمی‌گرداند، ماری که به نوک یک نی چنبره زده، خودش را به سمت گلوی او پرت می‌کند و نیشش را تا انتها در گلوی او فرو می‌کند. مرد اندکی تقلا می‌کند، اما مار محکم به او چسبیده، چیزی نمی‌گذرد که مرد بر زمین می‌افتد. از دهانش کفی بیرون می‌آید و مار، انتقام همزادش را که چند دقیقه‌ی پیش به دست صولت کشته شده‌بود، از رئیس او می‌گیرد.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
Ali_emadi
Ali_emadi
٩٧/٠٨/٠٩
٠
٠
تا وسطاش قوی‌تر بود، ولی در کل خوب بود
Mostafa_h
Mostafa_h
٩٧/٠٨/١١
٠
٠
ممنون از نظرتون
بوریس برزوفسکی ارجمندوسکی
بوریس برزوفسکی ارجمندوسکی
٩٧/٠٨/٠٩
٢
٠
خیلی خوب بود از همون اول جذب کرد تا آخر بخونم
Mostafa_h
Mostafa_h
٩٧/٠٨/١١
٠
٠
خوشحال شدم از این قضیه واقعا. ممنون
Mim_jeem_jan
Mim_jeem_jan
٩٧/٠٨/١٤
٠
٠
حال نکردم خیلی باهاش
لیلی
لیلی
٩٧/٠٨/١٦
٠
٠
همزداد طرف مار بوده؟؟؟!
لیلی
لیلی
٩٧/٠٨/١٦
٠
٠
کلید اسراری بود واسه خودش..اون صدای ترق و نخاع نقطه عطف دردناکی بود واسه پست شدن
بنده
بنده
٩٧/٠٨/١٦
٢
٠
از لفظ " کلید اسرار "ی که استفاده کردین خیلی راضی ام!
نسرین رنجبر
نسرین رنجبر
٩٧/٠٨/١٦
٠
٠
کاش پاراگراف آخر رو جور دیگه ای می نوشتین، این کلیشه گویی و پایان خوب برای یه داستان در این حجم و اندازه خیلی تو ذوق می زد. در حالی که اوایل داستان تا اواسطش خیلی شسته رفته و خوب روایت شده بود
بنده
بنده
٩٧/٠٨/١٦
١
٠
واقعیت امر اینه که کل این مطلب از ایده تا انجام، زیر بیست دقیقه زمان برد مجموعا. همین جوری با خودم بی کار نشسته بودم و دیدم خیلی وقته مطلبی نذاشتم، لذا همین جوری چیزی نوشتم که دور هم باشیم. الحمدلله البته همه برای زمانشون ارزش قائلن و ما این نکته ی ریز رو حین نوشتن، لحاظ نکرده بودم.
پربازدیدتریـــن ها