حکایت چیست
داستان چند سوال عجیب و غریب

حکایت چیست

نویسنده : Mostafa_h

یک جسم هندسی چند وجهی؟ پیش تر می‌روم و به نظر، وسعت دیدم محدودتر می‌شود. یک مستطیل مشبک؟ پیش تر می‌روم، وسعت دیدم باز، محدودتر می‌شود. چندین مربع فلزی و گامی جلوتر که می‌چسبم، از پس مربع ها، و در پشت شیشه‌ای، سنگ قبری!
پلکی می‌زنم. نهری که از مدت ها پیش جوشیدن گرفته بود، جاری می‌شود. نهر، آن گاه که تازه در داخل می‌جوشید، همه‌چیز را با خود می‌شست:" چرا بروم؟" پاک شد..." چطور بروم؟" پاک شد..." پس فلان چیز چه؟" پاک شد..." پس فلان کس چه؟" پاک شد..." پس فلان اندیشه چه؟"...
نهر دوم جاری می‌شود: دجله، به فرات می‌پیوندد. در پایین این بین‌النهرین، لب‌ها می‌لرزند به زمزمه‌ای نامعلوم. غم‌ها هستند، درد‌ها هستند، عقده‌ها هستند، چیز‌هایی هستند که نمی‌فهمم، ولی حس می کنم، و این حس کردن‌ها دوباره مرا به این نقطه بازمی‌گردانند:" چرا آمدم؟" ..." پس فلان چیز چه؟" ... " پس فلان اندیشه..."
گویی در پاسخ به من، از قبر، خون بیرون می‌تراود. یادم می‌آید من نیز از خونم. یعنی فقط کیسه‌ای گوشتی و سرشار از خونم؟ چطور می‌شود؟ اگر من چنین باشم، پس این مردی که هزار سال است که خونش می‌جوشد چه؟
مدت‌هاست که دیگر نمی دانم دردِ غاییِ این وجودِ همیشه نالانم چیست. نمی دانم سوال‌هایم چیستند، چه رسد که پاسخی برایشان بدانم. سوفسطایی‌ام، شکاکم، بدبینم، در شُرُف پاراندنِ واپسین طناب ارتباطم با اویی هستم که یکی در کتابش اعلام کرده بود: مُرده است.
با این همه، مرا چه می شود که چون به اینجا می‌رسم ...؟ کلمات، افکار و احساسات؛ بجز این‌ها چه دارم که به وسیله‌ی ایشان، بیان دارم: از هر مربع این مستطیل‌هایی که چند وجهی بزرگ را تشکیل می‌دهند، هزار اقیانوس پاسخ بیرون می‌ریزد.
برای خون خواهان، دریای خون است. برای ماده‌گرای مطلق، اثباتِ متافیزیک است. برای آنانی که در آستانه‌ی خفگی‌اند، کهکشانی از مولکول‌های اکسیژن است. برای شکاک، آرامشِ یقین است به همراه پاسخ به چرایی‌ها و چراییِ چراجویی‌ها و و و ... .
خلاصه، داستان اینست که ...نه، داستانش برای گفتن نیست. اینجا بودن به تنهایی، یعنی فنا گشتن. یعنی از صفر، به صد رسیدن. یعنی نخواندنش و در نتیجه، انکار کردنش، بلکه مشاهده ی عمل کردنش به "سفینه الحسین اسرع".
حلاج های جمع، کم شمارند، ولی فوج به فوج -  تا تداومِ اتصال- محیی الدین‌ها و شمس‌هایند که در اینجا جریان دارند. پازل همه‌ی ما انسان‌ها یکی است، آن گاه که کامل جور شود. اما به تناسبات مختلف هر یک از ما، قطعاتی از آن را گم کرده‌ایم. حکایت آن‌چه گفتم، پُر کننده‌ی جا‌های خالی پازل هر نوعی از انسان است... والسلام.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
ماشا
ماشا
٩٧/٠٨/٠٨
٣
١
حکایتِ هر هیچ چو وصل همه شد خود همه استِ جناب. قلمتون پرپیچه ولی حرفتون سرراست.
پربازدیدتریـــن ها