Notice: Memcache::pconnect(): Server localhost (tcp 11211) failed with: Connection refused (111) in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/1.php on line 42 Warning: Memcache::pconnect(): Can't connect to localhost:11211, Connection refused (111) in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/1.php on line 42 Warning: Memcache::get(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/1.php on line 72 Warning: Memcache::set(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/1.php on line 75 Warning: Memcache::get(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/1.php on line 95 Warning: Memcache::set(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/1.php on line 98 Warning: Memcache::get(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/php/footer.php on line 33 Warning: Memcache::set(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/php/footer.php on line 36 Warning: Memcache::get(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/php/footer.php on line 49 Warning: Memcache::set(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/php/footer.php on line 52 Warning: Memcache::get(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/php/footer.php on line 65 Warning: Memcache::set(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/php/footer.php on line 68 Warning: Memcache::get(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/php/comment.php on line 36 Warning: Memcache::set(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/php/comment.php on line 39 Warning: Memcache::get(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/php/most_seen.php on line 45 Warning: Memcache::set(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/php/most_seen.php on line 48 جیم - سفرنامه آذربایجان - قسمت شانزدهم www.jeem.ir
سفرنامه آذربایجان - قسمت شانزدهم
خدا بیامرزه بابک رو!

سفرنامه آذربایجان - قسمت شانزدهم

نویسنده : حسین ابن غلامسخی مداحی

قسمت قبل را از اینجا بخوانید

میان راه متوجه شدیم که راننده سمند نقره‌ای خودش معلم است و برای تفریح مسافرکشی هم می‌کند. داشتن عکس با یک خرس و یک مریخی باید عجیب باشد ولی من این سعادت را داشتم و راننده از ما سه نفر یک عکس دسته جمعی گرفت. راه افتادیم و بعد از مدتی راه را به سمت خاکی کج کرد و مدت زیادی میان کوه و دشت رفتیم. مناظر فوق العاده دیدنی بود و هوا بسیار مطبوع. ابرها کم و بیش توی آسمان دیده می‌شدند و هوایی لندنی را ایجاد کرده بودند. عشایر را وسط راه می‌دیدیم که از زندگی میان دشت‌ها لذت می‌بردند.

جایی که بودیم و جایی که میخواستیم برویم!

 

همه جا سرسبز بود و گله‌های گاو و گوسفند به صورت پراکنده مشغول چرا بودند. گاهی دنبال هم می‌دویدند و گاهی مشغول خوردن علف می‌شدند. همان وسط‌ها یک جا نگه داشتیم و رفتیم سراغ یک چشمه آب که آب سرد و خنکی داشت و بطری‌هایمان را از آب پر کردیم و دست و صورت‌مان را شستیم. بعد دوباره ادامه مسیر را تا انتها رفتیم که آن انتها هم یک خانواده عشایر زندگی می‌کردند. راننده بهمان گفت از اینجا تا خودِ قلعه بابک فقط ده دقیقه راه است و چیزی تا رسیدن به خود قلعه بابک نمانده. ما هم باور کردیم و پولش را دادیم و شروع کردیم به پیمودن مسیر.
مسیر تا قلعه بابک از پله‌های سنگی درست شده بود. ده دقیقه پله‌ها را بالا رفتیم و بعد با خودمان گفتیم عیبی ندارد. ده دقیقه دیگر هم بالا می‌رویم و بالاخره می‌رسیم. دوتا ده دقیقه دیگر که بالا رفتیم به سرویس‌های بهداشتی بالای کوه رسیدیم. یک جفت سرویس بهداشتیِ لاکچری رو به منظره و خفن!
دستشویی لاکچری با نمای کوه و دره
آدم وقتی در طبیعت زندگی می‌کند حجاب‌های معنوی از برابر چشمانش برداشته می‌شوند و معرفت بیشتری نسبت به خداوند کسب می‌کند ولی خب آن بالا با آن که طبیعت بود، حجاب‌های مادی هم برداشته شده بودند و ما مجبور بودیم سرمان را پایین بیندازیم تا خدای ناکرده دو و چهار گناه نشویم. نمی‌دانم چند تا ده دقیقه دیگر رفتیم تا بالاخره به خودِ قلعه بابک رسیدیم؛ ولی خب خوبی‌اش این بود که رسیدیم! خیلی سریع زیر و روی قلعه را گشتیم ببینیم بابک قصۀ ما چطور قلعه‌ای ساخته!؟ ولی خب واقعا برایمان عجیب بود آن نوک قله چطور آن همه سنگ را جابه‌جا کرده‌اند و قلعه‌ای به آن عظمت ساخته‌اند که اگر هر دشمنی می‌خواست به آنجا حمله کند قطعا با شکست مواجه می‌شد!
حدود ظهر بود ولی هوا دلپذیر بود و ابرها سایه‌ای دلنشین روی سر ما گسترانیده بودند. بچه‌ها اصرار داشتند شب را توی قلعه بابک بخوابند و من هم بدم نمی‌آمد! اما مسائلی به وجود آمده بود که ماندن‌مان در آنجا را با مشکل مواجه می‌کرد. اولین مسئله این بود که شارژ گوشی‌هایمان تمام شده بود و البته تنها گوشی روشن آنتن نداشت. دومین مسئله کمبود آذوقه بود؛ نفری فقط یک کنسرو داشتیم و دیگر هیچ...! سومین مسئله وضعیت نگران کننده هوا بود؛ هیچ تضمینی برای زنده‌ ماندن‌مان در هوای سردِ احتمالیِ نوکِ قله وجود نداشت. و البته خستگی ناشی از سفر و همچنین عجله برای برگشت هم از جمله این مسائل بود.
هر طور بود از ماندن در قلعه بابک منصرف شدیم و طبق تصمیم جمع بعد از کمی گردش در قلعه بابک و استفاده از مناظر دیدنیِ آن بالا برگشتیم. موقع برگشت به این اصل رسیدیم که سرپایینی شاید در نگاه اول آسان به نظر برسد ولی سختیِ خاص خودش را دارد و شاید بتوان گفت نسبت به سربالایی چیزی کم ندارد!
جوری که آقای بابک، دنیا را می دید!
یک ساعت رو به پایین، همان مسیر ده دقیقه‌ای را پیمودیم و به آن خانواده عشایر رسیدیم. از آنجا به پایین را هم باید پیاده می‌پیمودیم و البته می‌دانستیم که مسیری طولانی‌ است. میان راه گاهی الاغ‌ها و گاوهایی را می‌دیدیم که کنار جاده خاکی ایستاده‌اند و مشغول چرا. یک جا روی یک تپه که از علف پوشیده شده بود جوراب‌هایمان را در آوردیم و بعد دراز کشیدیم و به چیزهای خوب فکر کردیم و مسابقه دو صدمتر میان گاوها را تماشا کردیم. یک بنده خدا هم بود که خیلی شاد بود و ماشینِ چند صد ملیونی‌اش را انداخته بود توی جاده خاکی و آمده بود آنجا! پیشنهادم به بچه‌ها این بود که هیجان داستان را بالا ببریم و ماشین‌اش را بدزدیم و برویم کیف کنیم ولی خب خیلی زود به این نتیجه رسیدیم ما غلط می‌کنیم و بعد مثل سه تا بچه خوب به راهمان ادامه دادیم.
تا جایی رفتیم که یک نیسان از پشت سر آمد و دست تکان دادیم و بعد پشتش سوار شدیم و تا خودِ کلیبر ما را رساند و بعد گفتیم «آلّارین آغریماسین» و راهمان از راننده نیسان جدا شد.
برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٧/١٢/١٢
٠
٠
آقای مداحی یعنی واقعا پشتکارتون در نوشتن این سفرنامه حرف نداشت. قسمت شانزدهم!!! 10 قسمت عقب بودم الان خوندم. امیدوارم آخرش از این سفره زنده برگشته باشین :))
حسین ابن غلامسخی مداحی
حسین ابن غلامسخی مداحی
٩٧/١٢/٢٢
٠
٠
ممنون. در حقیقت خواستم که همۀ جزئیات ثبت بشه تا عبرتی بشه برای آیندگان.
پربازدیدتریـــن ها