سفرنامه آذربایجان - قسمت سیزدهم
داستان سیگار و اشتباه استراتژیک ما سه نفر

سفرنامه آذربایجان - قسمت سیزدهم

نویسنده : حسین ابن غلامسخی مداحی
قسمت قبل را از اینجا بخوانید.
توی همان محله کنار یک بیمارستان نشسته‌ بودیم و منتظر پاسخ منصور بودیم. منصور از رفقایِ قدیمیِ تبریزی‌ام است. منصور خودش راه رسیدن به کلیبر را نمی‌دانست برای همین می‌خواست از کسی بپرسد و بعد بهمان خبر بدهد. پرسید و خبر داد. علی هم یک راه را به نقل از پدرش بهمان پیشنهاد کرد. خر مغزمان را گاز گرفت و به پیشنهاد منصور جامۀ عمل پوشاندیم. پیشنهاد منصور این بود که در تبریز، سوار اتوبوس‌های مشگین‌شهر شویم، سپس توی راه در شهر «اَهَر» از اتوبوس پیاده شده و به سمت کلیبر حرکت کنیم. ولی منصور به این امر آگاه نبود که از تبریز به خودِ کلیبر و بالعکس، اتوبوس هست! این اعتمادِ بی فکر به منصور، یک اشتباه استراتژیک بود که کلی هزینه و زحمت برایمان به بار آورد. البته نمی‌شود کلیۀ تقصیرها را گردن منصور انداخت. چرا که ما به حرف فروشنده بلیط هم گوش کردیم که می‌گفت مشگین‌شهر یک شهر توریستی و خفن است! برای همین بود که تصمیم گرفتیم توی اهر از اتوبوس پیاده نشویم و یک‌راست برویم مشگین شهر تا آنجا را هم ببینیم. توی ترمینال فروشندۀ بلیط هروقت چشمش به من می‌خورد یک بار از من می‌پرسید شما چقدر به من پول دادید؟ و من هر بار بعد از این سوال می‌گفتم: سی‌وسه هزار تومان! این سوال را بارها تکرار کرد و من هر بار گفتم سی‌وسه هزار تومان!
وقت سفر رسید و جملگی سوار شدیم. البته جملگی که می‌گویم یعنی من و تِد و یاسین و یک عدد سربازِ وطن و یک خانم و بچه‌اش؛ همین! اتوبوس خنک بود و شاگرد راننده که یک پسر بچۀ کوچک بود فارسی را خیلی سخت حرف می‌زد و به ما هی تهمت اعتیاد می‌زد! کلا همه اتوبوس خیال می‌کردند ما سه نفر معتادیم که رفته‌ایم ته اتوبوس سراغ بنگ و مَنگ! پسربچه همان اول به ما گفت «سیگار نکشین ها!» و بعد که میانۀ راه، آن سرباز وطن شروع کرد به سیگار کشیدن، پسربچه دوباره آمد و نگاهی عاقل اندر سفیه به ما انداخت و گفت «سیگار کشیدین؟!» بیچاره فکر کنم قیافۀ تِد را که دیده بود فکر کرده بود مصرف کننده هروئین است و یا شاید هم کراک. یاسین هم جوری از فرط سرما در خودش لولیده بود که تابلو بود الان در فضاست!
 تصورمان این بود که هرچقدر که جلوتر برویم به مناطق جنگلی نزدیک‌تر شویم و کوه‌هایی را ببینیم که با درخت پوشیده شده‌اند. ولی هرچقدر که نزدیک‌تر می‌شدیم به مناطق بیابانی نزدیک‌تر می‌شدیم و تعجب‌ و نگرانی‌مان بیشتر. نکند آنطور که تعریف می‌کردند نباشد و فریب خورده باشیم؟
وقتی به یک روستای تقریبا شهر مانند رسیدیم اتوبوس ناگهان پیچید توی یک گاراژ! گاراژ خلوت بود و مرموز. چند نفری آن گوشه به ماشین‌هایشان تکیه زده بودند و انگار که منتظر ما بودند. اتوبوس دقیقا کنار آن‌ها ایستاد. من با خودم فکر می‌کردم که چرا اتوبوس باید برود توی گاراژِ متروکِ یک روستای تقریبا بزرگ؟! خیلی سریع یاسین و تِد را بیدار کردم. دیدیم پسربچۀ کمک‌راننده به ترکی چیزی می‌گوید و بقیه بلند شدند و رفتند بیرون. از همان جلو شروع کرد به کشیدن پرده‌های اتوبوس و به سمت ما حرکت کرد. خب یک پسر بچه‌ بود و نگرانی‌ای ایجاد نمی‌کرد. ولی وقتی خود راننده بلند شد و نگاهی مرموز بهمان انداخت و بعد رو به من گفت «رسیدیم» فهمیدم که واقعا رسیدیم به مشگین‌شهر. 
از اتوبوس که پیاده شدیم آن افراد طبق معمولِ همۀ ترمینال‌های استان آذربایجان گفتند:«...»! خب راستش ما چیزهایی را که می‌گفتند متوجه نمی‌شدیم ولی خب بعد که گفتیم «آقا ما ترکی متوجه‌ نمی‌شیم!» گفتند: «می‌گم کجا می‌ری؟ تاکسی می‌خوای؟» سری به نشانۀ عدم تمایل تکان دادیم و بعد با اصرار یک راننده تاکسی مواجه شدیم. آنقدر تضرع کرد که یاسین شماره تلفنش را گرفت و گفت هروقت خواستیم برویم جایی با او تماس خواهیم گرفت و با خودِ خودش خواهیم رفت و اصلا لازم نیست نگرانی به دلش راه دهد. بعد به سمت دستشویی‌های ترمینال رفتیم. و همانا از لذت‌های سفر، رفتن به دستشویی بعد از پایان سفر است. اصلا ما نیمی از زمان سفر را در دستشویی‌های بین راهی گذراندیم و نصف بودجۀ ناچیزمان را هم صرف پرداخت هزینه‌های استفاده از این دستشویی‌ها کردیم.
وقتی می‌خواستیم از ترمینال بیاییم بیرون، سر درش را که خواندیم، دیدیم نوشته ترمینال! ولی واقعا خانۀ ما بزرگتر از ترمینال مشگین‌شهر بود! همان حوالیِ ترمینال یک چایخانه پیدا کردیم و خوردن یک استکان چایی را به همۀ کارهای عالم ترجیح دادیم. چایی از دیگر سنت‌های سفر ما سه نفر بود.
 بعد از خوردن چایی احساس رهاشدگیِ عجیبی داشتیم. دیگر نه آشنایی داشتیم و نه دوستی. نه دوستی داشتیم و نه آشنایی و همچنین نه آشنایی داشتیم و نه آشنایی و از همه مهم‌تر نه دوستی داشتیم و نه دوستی...
ادامه دارد...
برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
پربازدیدتریـــن ها