سفرنامه آذربایجان - قسمت یازدهم
اثرات رژیم صهیونیستی بر رفتار گِیمرها!

سفرنامه آذربایجان - قسمت یازدهم

نویسنده : حسین ابن غلامسخی مداحی

قسمت قبل را از اینجا بخوانید.

تعریف بنای شهرداری تبریز را شنیده بودیم، ولی این که آنجا موزه‌ هم دارد را نه! برای همین مثل سه تا بچۀ مودب سرمان را انداختیم پایین و صاف رفتیم قسمت اداریِ بنای شهرداری که یک‌هو شخص شهردار آمد جلوی‌مان را گرفت و هدایت‌مان کرد به قسمت موزه و یک نمایشگاه مخوفِ زیرزمینی. وقتی رفتیم توی نمایشگاه دیدیم واقعا بهمان خوش نمی‌گذرد! لذا سریعا آمدیم بیرون و رفتیم سراغ بازدید از ادامه موزه. یک دور کامل دور ساختمان زدیم و برگشتیم همان جای اولمان و موزه را یافتیم.

موزه البته بیشتر شبیه مجلس پاتختی دختر ناصرالدین شاه بود! پر بود از قاشق چنگال‌هایی که قدمت‌شان خیلی سال بود! یک تالار بود مخصوص عکس شهردارهای مختلف تبریز از اول تا کنون. یک تالار مخصوص شهدای تبریز و حوزه دفاع مقدس بود. از همه جذاب‌تر تالار فرش در طبقۀ فوقانی ساختمان بود. یک تالار بزرگ از انواع و اقسام فرش‌ها که دیدن‌شان اصلا خالی از لطف نبود.

با صبر و حوصلۀ تمام، موزۀ شهرداری را استاد کردیم و زدیم بیرون. موزۀ آذربایجان چیزی بود که تعریفش را شنیده بودیم و سریع رفتیم سمتش. راستش را بخواهید در موزۀ آذربایجان به جز یک اسکلت خانم محترم دیگر هیچ چیز نظرم را جلب نکرد. حتی تالار فرش طبقۀ فوقانی‌اش؛ چون بهترش را در موزه شهرداری دیده بودیم. تنها جایی که کمی هیجان بهمان تزریق شد آنجا بود که تیم محافظت موزه به جرم سوار شدن بر مجسمه‌های سنگیِ عصر حجر، بهمان تیراندازی می‌کرد و ما هم مقابل تیرهایشان جاخالی می‌دادیم. واقعا زندگی با وجود همین سادگی‌ها قشنگ است!

گشت و گذار در موزه آذربایجان را تمام کردیم و نرفتیم مسجد کبود! چرا نرفتیم؟ چون به باورمان به مسجد که همانا «وحدت میان ادیان» بود لطمه می‌زد! کجای دنیا دیده‌اید برای ورود به مسجد پول بگیرند؟ واقعا دیگران دربارۀ ما مسلمان‌ها چه فکر می‌کنند؟ این سوالات را از خودمان هِی پرسیدیم و یکهو خودمان را توی مسافرخانه یافتیم. یک ساعتی استراحت کردیم. حوالی پنج یا شش عصر بود که علی (همان رفیق تبریزی) هم آمد و بهمان ملحق شد. کمی نشستیم و فکر کردیم دیدیم چای خون‌مان کم شده. لذا برای صرف چای عصرانه راهیِ کافه‌های محلۀ میارمیار شدیم. نفری دو استکان چای دبش زدیم بر بدن و بعد یک گیم‌نت همان حوالی یافتیم و هوس PES بازی کردن به سرمان زد.

بدون اغراق بخواهم بگویم، رژیم منحوس و منفور صهیونیستی به فلسطینیان آنقدر ظلم روا نداشته که این تِد به برادر کوچکترش داشته! فکرش را بکنید پسر بیچاره را صبح تا شب با اختلاف ده یازده گل می‌برد و روی او تمرین می‌کند و بعد می‌آید برای ما کُری می‌خواند. می‌خواهم توجیهی برای این مسئله بیاورم که نامرد، تک‌تک بازی‌ها را برد. یک بازی از من و دو بازی از یاسین. علی هم بندۀ خدا یک بازی به یاسین باخت و دو بازی به من. خیلی عصبی بلند شدم که پی‌اِس را حساب کنم که علی شبیه بتمن پرید و به ترکی به اپراتور گیم‌نت گفت از ما پول نگیرد. خیلی ناجوانمردانه پی‌اِس را هم حساب کرد. اصلا از وقتی علی وارد زندگیِ ما سه نفر شد زندگی‌مان رنگ و بوی دیگری گرفته بود. بعد با وجود این مهمان‌نوازیِ بی‌نظیر همیشه در صدد عذرخواهی از ما بابت کمی‌ها و کاستی‌ها هم بود.

دلمان یکهو هوس کرد که فضا را تلطیف کنیم و سری به فضای فرهنگیِ شهر تبریز بزنیم و این فضا را هم مثل فضای تاریخی و مذهبی و اجتماعی و اقتصادی تبریز لمس کنیم. پس قصد باغ کتاب کردیم و طی یک حرکت خیلی فرهنگی و فاخر به باغ کتاب سر زدیم. حالا که فکر میکنم می‌بینم چقدر حیف شد یک کتاب از آنجا نخریدم. انگار تکه‌ای از وجودم آنجا جا ماند اصلا! ولی واقعا از فضای ادبی فاصله گرفته بودم و کتاب‌های آنجا هم غالبا ادبی بودند. بچه‌ها نفری یک کتاب خریدند و آمدیم بیرون.

هوا گرگ و میش شده بود و باد بی‌نظیری می‌وزید. جان می‌داد برای یک شام دلچسبِ تبریزی و دوغ محلی و از این قبیل داستان‌های دهن آب انداز...

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
n_hasannejad
n_hasannejad
٩٧/٠٨/٢٩
٠
٠
سفرنامه تون واقعاً برای من جذابه، امیدوارم حالا حالا ها ادامه داشته باشه، تبریز خیلی موزه داره و اکثر موزه هاش جذاب نیست ینی من که دوست نداشتم :(((
پربازدیدتریـــن ها