قصه ی آشوب پاییزی
چای نرگس دم در عصر پاییزی

قصه ی آشوب پاییزی

نویسنده : setareh_roshan947
پس از باد امروز بعد از ظهر، حیاط آشوبی شده ‌‌است. خواهرم نرگس دکمه‌‌‌های پلیورش را می‌‌‌بندد. سبد کوچک را بر می‌‌‌دارد و مشغول گرفتن برگ‌های آب حوض می‌‌شود. مادر هراسان در را باز می‌‌‌کند. پدر است. یک عصر پاییزی و این همه تلاطم. رضا هیکل تپل مپلش را به چالش می‌‌‌کشد و با توپ چند لایه‌‌‌اش به دیوار می‌‌‌کوبد. باز محکم توپ را به دیوار شوت می‌‌‌کند. پدر روی تخت گوشه حیاط نشسته ‌‌است. صدای حرف زدنش با مادر را نمی‌‌‌شنوم. شاید از کار‌‌های امروزش می‌‌گوید. مادر چیزی به نرگس می‌‌‌گوید و نرگس به داخل می‌‌دود. چادرش را دور کمر می‌‌پیچد و در حین حرف زدن با پدر جارو را بر‌می‌‌دارد. خش خش...
نرگس با سینی چایی که بخارش بالا و پایین می‌‌رود، به پدر نزدیک می‌شود. سینی را جلوی پدر می‌‌گذارد و باز می‌‌گردد لب حوض. خش، خش، خش، خش...آوای برگ‌‌های ریخته درخت انگور گوشه حیاط و جاروی مادر. صدای حرف زدنشان را نمی‌‌شنوم. فقط صدای خش خش جاروی مادر، گاهی هم صدای تاپ تاپِ توپ رضا. نگاهم می‌چرخد روی پدر. سفید شده است موهایش. مرگ مادر بزرگ یک شبه پیرش کرده ‌‌است. دست‌‌هایش را به هم می‌‌کوبد، چهار زانو روی تخت می‌‌نشیند و چیزی می‌گوید و چای می‌‌نوشد. شاید مثل همیشه می‌‌گوید: «چای نرگس ‌‌دم هم خوردن دارد.» این جمله معروف پدر است بعد از هر بار چای آوردن نرگس.
تاپ، تاپ و تاااپ. توپ را محکم به دیوار می‌‌کوبد. قلقلی هیکل درشتش را به تخت می‌رساند و هن هن کنان کنار پدر می‌‌نشیند. دستش هنوز به قندان نخورده ‌‌است که با پشت دستی پدر، دستش را عقب می‌‌کشد. لبخند شل و ول نرگس گشاد می‌‌شود و به رضا نگاه می‌‌کند. فکر کنم قهقهه زد و من باز صدایش را نشنیدم.
غروب پاییز، هوا ابری و دلگیر. مادر برگ‌‌ها را می‌‌ریزد توی گونی. جارو را کنار می‌‌گذارد و روی تخت می‌‌نشیند. پرده را کمی بیشتر کنار می‌‌زنم. نرگس لب حوض است و من... باران می‌‌گیرد. چای نیمه خورده باقی می‌‌ماند. حوض تمیز است، حیاط جارو شده. مادر سینی را برمی‌‌دارد و همه با عجله داخل می‌‌آیند. پرده را رها می‌‌کنم. پتو را با حرص می‌‌کشم روی سرم. یک عصر بارانی پاییزی و من باز با پای شکسته نشسته‌‌ام پشت پنجره.
برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
محمدرضا مهدیزاده
محمدرضا مهدیزاده
٩٧/٠٧/٣٠
١
٠
فضاسازیِ نوشته خیلی خوبی بود و از تصویری که با کلمات ایجاد کرده بودین لذت بردم :) در تمام مدت که داشتم این نوشته رو میخوندم راوی رو توی حیات تصور میکردم ، شاید بهتر بود اول مشخص میکردین راوی پشت پنجره-س ولی به دلیلش(شکستگی پا) اشاره نمیکردین . تکرار نام آوا هاتون هم زیاد بود و تنوعش کم ، بهتر بود بالعکس باشه ! قلم خوب تون پایدار :) موفق باشید
setareh_roshan947
setareh_roshan947
٩٧/٠٨/٠٦
١
٠
سلام. سپاس از نظرتون و راهنمایی های همیشگیتون.خودمم یهو اخراش بردمش پشت پنجره پاشو شکوندم گچ گرفتم. :) نام آوا دوست دارم‌.بخصوص خش خش :) البته حق با شماست میشد کمترش کرد.بازم سپاس از پیشنهادات و انتقادات خوبتون:)
پربازدیدتریـــن ها