آرزوهای واگیردار
زنده باد متفاوت بودن

آرزوهای واگیردار

نویسنده : asal_sadeghi

بزرگتر که شدم، یعنی از همان سن‌هایی که فهمیدم می‌توانم برای خودم تاکسی بگیرم و کسی نپرسد که «بچه مامانت کو؟» یا از همان موقع‌هایی که فهمیدم می‌توانم در مورد موضوعات مختلف در خانواده اظهار نظر کنم و متوجه حرف‌های عجیبشان بشوم، کم‌کم متوجه شدم چقدر آرزوهایم رنگ باختند و من آدم یکنواختی شدم؛ مانند تمام آدم بزرگ‌های دیگر که روزی دوست داشتم شبیه‌شان بشوم.

فهمیدم باید دنبال چیزهایی بروم که جلب توجه زیادی می‌کنند. مثل همه آدم‌های دیگر! مثلا روز اولی که وارد دبیرستان شدم و در آن کلاس منفور نشستم، فهمیدم من هم باید مثل بقیه هم‌کلاسی‌هایم در آینده پزشک شوم وگرنه شغل دیگری مد نظر بچه های تجربی نیست!

وقتی قدم به ورزشگاه گذاشتم فهمیدم که ادم باید ورزش کند تا المپیکی شود و برای خانواده و جامعه‌اش طلا بیاورد تا اسمش را سر کوچه شان روی یک بنر گنده با رنگ جیغ بنویسند و چند ماهی همه به‌به و چه‌چه کنند و به او و خانواده‌اش درود بفرستند! اصلا رسالت ورزشکارها همین است که المپیکی شوند و اسمشان را به یادگار برایمان بگذارند.

اولین بار که به جمع بچه‌های عزیز نویسنده پیوستم فهمیدم که نه! آدم باید نویسنده شود تا وقتی مُرد یک چیزی از او به یادگار بماند تا بقیه بخوانند و بفهمند چه ذهنیات خوش آب و رنگی داشته یا عاشق و معشوق‌ها تکست‌هایش را برای هم بفرستند!

مطمئنا من تنها آدم جوگیر روی کره زمین نیستم! همه ما وقتی بازیگر پرآوازه‌ای را درقاب تلویزیون می‌بینیم آرزو می‌کنیم که ای کاش روزی شبیه او شویم. همه ما دوست داریم پولدارترین آدمی شویم که از گذشته تا به کنون روی زمین می‌زیسته یا خیلی چیزهای دیگر... من هیچ مخالفتی ندارم و اتفاقا بخشی از وجود هر آدمی داشتن همین‌جور آرزوهای واگیر دار است.

حرف من این است که چرا کمی خلاقیت درآرزو کردن به کار نمی‌بندیم؟چرا هدف همه‌مان از ورزش کردن هیکل و معروفیت است و در عوض به سلامتی و شاد زیستن فکر نمی‌کنیم؟چرا فکر می‌کنیم با زیبا شدن یا پولدار شدن تمام مشکلات زندگی‌مان حل می‌شود؟ یا چرا هدفمان از تحصیل و اخذ مدرک فقط پز دادن شده؟ اصلا مگر آن تکه کاغذ چه ارزشی می‌تواند باشد تا وقتی شایستگی لازم را نداشته باشیم.

آیا شده تا حالا اروز کنیم که ای کاش اراده‌هایمان قوی تر شود یا آرزو کنیم انسان خوبی باشیم و نمونه تغییری باشیم که می‌خواهیم در دنیا ببینیم؟ (جمله از گاندی)

همه مان شده‌ایم مثل هم... در هر جمعی که قرار می‌گیریم هدف‌هایمان را تغییر می‌دهیم و عینا همان چیزی را می‌خواهیم که بقیه در آن جمع می‌خواهند... باور کنید دنیا به این همه سلبریتی و ورزشکار معروف و گنده شاخ نیاز ندارد. برعکس دنیا به انسان‌هایی نیاز دارد که هر کدام راه خودشان را می‌روند و در نوع خود منحصر به فردترین هستند.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
محمدرضا مهدیزاده
محمدرضا مهدیزاده
٩٧/٠٧/٢٩
١
٠
یادداشت خیلی خوبی بود و باهاتون موافقم ! من معمولاً به دوستانی که دوست دارن در یک زمینه ای عالی باشن میگم که : اینکه قصد مون این باشه که صرفاً واسه دل خودمون سعی کنیم بهترینِ خودمون باشیم ، اولین قدم واسه پیشرفته ! موفق باشید
asal_sadeghi
asal_sadeghi
٩٧/٠٨/٠١
٠
٠
بله درسته.هرکسی باید برای راضی کردن خودش تلاش کنه نه دیگران:)
notareal
notareal
٩٧/٠٧/٢٩
١
٠
گرامی، گفته گاندی این است: «با دگرگون کردن خودمان، گرایش ها (در برابرِ ما) در گیتی نیز دگرگون شود. او که منش خود دگرگون کرد، (رویه) هم کنش*۱ (مردمان) گیتی با خود(ش) را دگرگون کرد. . . . نیازی نیست چشم به راه مانیم تا (ببینیم) دیگران چه می کنند.»*۲ برآیند این گفتار چنین آمد: «دگرگونی ی باش که در گیتی به دنبال آن هستی.»*۳ یا به گفته روان تر فارسیِ شما: «نمونه تغییری باشیم که می‌خواهییم در دنیا ببینیم». گرچه، این گفتار آخری از دهان گاندی بیرون نیآمده، گرچه برآیندِ همان بیان دلِ او بود.// با بسیاری از گفتار شما هم رآی هستم، بیشتر و پیشتر این که بسیار خوشنودم که از دهان یک زن (نه خانم، نه بانو؛ «هندوانه ها» تمام شد. «زن» واژه ای ست به جا و زیبا که بسیاری در گفتن آن دودل هستند - فروکش فرهنگی.) گرچه، «آرزو»ها تنها باید پس زمینه ی اندیشه ی ما باشد و نه بیش. آن چه توان باید بدنبال آن بود، نمی بایست گذاشت «آرزوها» به فردا و پسِ فرداها اندازد آن را - «فردا درگیرترین*۴ روز زندگی ست (زبانزد*۵ اسپانیایی).»*۶ تنها این که، آنی را باید دنبال کرد که خواسته بودشی*۷ ماست، نه خُرد نه بیش. آن گاه ست که دیگری و دیگران با من و ما گونه ای دیگر هم کنش (به گفته گاندی {بالا}) کنند. (پی گیری در زیر:)
asal_sadeghi
asal_sadeghi
٩٧/٠٨/٠١
٠
٠
ممنونم ازتون برای اون جمله.من فک کردم دقیقا عین همونی که من نوشتم رو گفتن
notareal
notareal
٩٧/٠٧/٢٩
٠
٠
اگر خیلِ بزرگ ما همگی به دنبال رفتن به دانشگاه نبودیم، می شد دید چه دگرگونی در پیرامون ما به وجود می آمد - نخود سیاه نیز ارزان می شد. اویی که به راستی می خواست به دانشگاه راه یابد، آن رشته را دنبال می کرد که خواستش - «کنگور*۸» (واژه «پیروز شدن» در زبان فرانسه) بر او پیروز نمی شد، بل او بر کنکور، چراکه در راستای زندگی و هدف گام برمی داشت، نه در پی برگه و برنام*۹. چه بسیاری «بزرگانِ» برنام دار ما، چه شوربختی ها که بر سرِ ما نیاوردند.// در آخر، آدمی از راه دستانش و کارکردن به توانایی های خود آشنا شده، به خدا نیز نزدیک شود - «کار اکسیر کند همت ذاتی، «صائب» . . . خاک در دست، زر و سیم شود حاتم را» (صائب تبریزی). اندرز اویی را که دست به سیاه و سپید نزده، نمی بایستی گوش داد - که آنان از «مفت» خورانند (از گفته های بزرگان {خودم در این جا}).// بازهم بنویسید، تا ما بیاموزیم؛ می دانم ورزش کار نیز هستید، که نوشته تان سرتاپا زنده است، پیش تر نیز اشاره هایی کرده بودید.
asal_sadeghi
asal_sadeghi
٩٧/٠٨/٠١
١
٠
من چندین بار برای این کامنت وقت گذاشتم و خوندمش و هردفه بسیار بیشتر خوشحال شدم از خوندنش.قلمتون پایدار
notareal
notareal
٩٧/٠٧/٢٩
١
٠
///۱: تعامل؛ ۲: “If we could change ourselves, the tendencies in the world would also change. As a man changes his own nature, so does the attitude of the world change towards him. ... We need not wait to see what others do.”؛ ۳: “Be the change you want to see in the world“؛ ۴: شلوغ(ترین)؛ ۵: ضرب (ال)مثل؛ ۶: Mañana es el día más ocupado de la semana.؛ ۷: وجود(ی)؛ ۸: conquérir؛ ۹: مدرک.
پربازدیدتریـــن ها