سوپرمن
اگر غول چراغ جادو واقعی باشد

سوپرمن

نویسنده : رادمهر

راستش می‌دانی چیست؟ من بارها به این فکر کرده‌ام که اگر روزی چراغی را بمالم و غولی بیاید مقابلم و بهم بگوید «قدرتی ماورایی ازم بخواه که بهت بدم» کدام قدرت را انتخاب می‌کنم. شاید این‌که بتوانم فکرت را بخوانم. ببینم اصلا آن‌قدری که من به تو فکر می‌کنم، تو هم به من فکر می‌کنی یا نه؟ یا نه. شاید هم بهش بگویم یک کاری کند که تو بتوانی فکر همه ‌را بخوانی، بعد شاید بفهمی توی مغز من چه می‌گذرد و چه فرقی با بقیه دارد؛ چون جهان به اندازه‌ کافی وقت برای توضیح دادنش بهم نمی‌دهد. یا این‌که مثلا بتوانم پرواز کنم. روی دوشم سوار شوی و پرواز کنیم. به نظرم هر دختری دوست دارد پرواز کند و در آسمان شهر چرخ بزند.

بعد فکر می‌کنم به اینکه واقعا چه قدرتی می‌خواهم و هر بار به این می‌رسم که دلم می‌خواهد نامرئی باشم. آن‌ موقع می‌توانم از صبح راه بیفتم توی خیابان‌ها و هرجایی که دلم می‌خواد بروم. می‌توانم تمام فیلم‌ها و تئاترهای دنیا را مجانی ببینم، تمام کشورای دنیا را بدون گذرنامه و بازرسی‌های مزخرف فرودگاه بگردم.

ولی شب که می‌شود، من می‌خواهم جایی باشم که تو باشی و راستش مهربان بودن و نبودنت هم چندان برایم مهم نیست. فقط می‌خوام که ندانی من هستم، چون من هنوز به آنجایی نرسیده‌ام که بتوانم هم به تو فکر کنم و هم سعی کنم بهت زل نزنم! لذا ترجیح می‌دهم ندانی من آن‌جا هستم. نشسته‌ام گوشه‌ای، زیر پنجره اتاقت، و خوشحالم از این که نمی‌دانی حضور دارم پیشت.

به نظر من آدم‌ها خیلی دوست دارند کنار پنجره بایستند و به افق‌های دوردست خیره بشوند و همه لطفش‌ هم به این است که یکی از آن پایین ببیندشان. یعنی حس می‌کنند استایل بیرون نگاه کردنشان قشنگ است، ولی خب فکر می‌کنم استایل بیرون نگاه کردن تو باید قشنگ باشد، حتما!

تو کنار پنجره اتاقت ایستاده باشی، باد بزند توی موهایت و من بدون این‌که نگران این باشم که نگاه کردنم اذیتت می‌کند و به این فکر می‌کنی که باز این احمق هنگ کرد و زل زد به من، فقط نگاه کنم.

همین

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
[دخــتر آبــــــان]
[دخــتر آبــــــان]
٩٧/٠٧/١٧
١
٠
فوق‌العاده بود :)
notareal
notareal
٩٧/٠٧/١٧
٠
٠
«فکرت را بخوانم»؛ « بفهمی توی مغز من چه می‌گذرد»؛ « به اندازه‌ کافی وقت برای توضیح دادنش بهم نمی‌دهد.»// درود دوست گرامی؛ و با گزاره های شما نامه کردم باز، بایدکه گذاشته شان و گذشت.// بهشتی می اندیشید و زمینی راه پیمایید، که سیمرغ در شما باشد و پرواز تنها بهانه ای ست.// در گیتی باشد مگر یک دوست داشتنی و دیگران همه از او رنگ و شمیم گیرند. هر عشق و معشوق راستین و پاک، رنگ سایه ای است از او. آری که عشق زیباست، آن گاه که باز کنیم چشم جان بر زیبایی، که جان از او جان گیرد. «مفز» و اندیشه عاشق و معشوق، «وقت،» «مرئی و نامرئی،» «خیابان» و بیابان، همه و همه نیست مَر گورابی*۱. قصه در ما شروع و با ما به پایان رسد، آن گاه که پرسته*۲ دریابیم و دانیم اوست چشمه جوشنده ی همه عشق. (پی گیری در زیر.)
notareal
notareal
٩٧/٠٧/١٧
٠
٠
بینشمند*۳ بزرگ سنایی غزنوی همه ی ما را آموخت آنگاه که «خرابات» خالی از سالوس و ریا کرده، از دل آن «محرابی» برون تراشید تاکه دَرَش نِی خُم باد، بل مستی از خودبی خود شدن از گیتیِ گذرا و ناپایدار.// <محراب جهان جمال رخساره‌ی توست . . . سلطان فلک اسیر و بیچاره‌ی توست>، و <تا هشیاری، به طعم مستی نرسی . . . تا تن ندهی، به جان‌پرستی نرسی> < تا در ره عشق دوست چون آتش و آب . . . از خود نشوی نیست، به هستی نرسی> (سنایی بزرگ). یاکه: <موجیم و وصل ما، از خود بریدن است . . . ساحل بهانه ای ست، رفتن رسیدن است> . . . . <پر می کشیم و بال، بر پرده ی خیال . . . اعجاز ذوق ما، در پر کشیدن است><ما هیچ نیستیم، جز سایه ای ز خویش . . . آیین آینه، خود را ندیدن است> (زنده یاد، استاد قیصر امین پور، از دفتر دوم: بخشی از «رفتن رسیدن است»).// اویی که در پی اش هستید به دنبال شماست، اگر او خواهید «خراباتی» سنایی شود. اگر که خود و او دربند «وقت، مرئی / نامرئی، غول چراغ جادو و و سوپرمن . . .» کنید، ترسم ره به جا نبرید، که بیشه ی واژه گان چنان*۴ بس هول و تاریک ست./// ۱: سراب؛ ۲: معبود؛ ۳: عارف؛ ۴: آن چنانی.
رادمهر
رادمهر
٩٧/٠٧/١٧
١
٠
این متن با نثر خودش ارزشمند بود. کاش تغییرش نمیداد
محمدرضا مهدیزاده
محمدرضا مهدیزاده
٩٧/٠٧/١٧
٠
٠
خیلی خوب بود :)
پربازدیدتریـــن ها