پیراهن پیچ اسکن گل گلی
همین دو متر پارچه

پیراهن پیچ اسکن گل گلی

نویسنده : f_shams
لباس گل‌گلی به تن دارم، رنگ و وارنگ با پارچۀ پیچ اسکن!  نه این که مناسب حال وهوایم باشد، نه! داستان از این قرار است که از بس همه گفتند: «برو خیاطی یاد بگیر و انقدر علاف نباش! کار مفیدی بکن.» من هم برای دل خوشی خانواده و بستن دهان بعضی اطرافیان و به هوای این که لابد به صلاحم است؛ کلاس خیاطی ثبت نام کردم.
این اواخر بابا گفت: «چه قدر پارچه می‌خری! دلار کشیده بالا. نخر! ببین مامانت پارچه چی داره تو چمدون.» مامان یک سری پارچۀ خیلی خاص برای سال‌های قبل (در واقع سال‌های خیلی خیلی قبل) برایم آورد و چندین بار خدا را شکر کرد و گفت: «چه خوب کردم اینا رو خریدم! می‌دونی الان چند شده؟ خیلی عقل کردم! زن زندگی بودیم ما (خیلی لازم نیست متناسب با موضوع باشد. به هر حال مامان اغلب یادآوری می‌کند که چه قدر زنِ زندگی بوده)» و ادامه داد: «قشنگم هستنا.  ببین چه رنگایی. چه رنگایی. اون قهوه‌ایه سلیقۀ عمه‌ته فقط! یادم نیست سر چی کادو داده بود. این. این. آخ این برا خرید عروسی‌مه!»
خلاصه مجبور شدم از همان پارچه‌ها استفاده کنم و حالا هم تقریبا مجبورم همین‌هایی که می‌دوزم را بپوشم! به هر حال دلار حسابی گران شده و فعلا نمی‌شود لباس خرید! الان با بلوز گل گلیِ خود‌دوزم داشتم به آخرین پارچه از پارچه‌های مادر نگاه می‌کردم و فکر می‌کردم چه مدلی بهتر می‌شود؟ که یادم به پیراهن آبی افتاد. یادم به آن یک هفته افتاد. همان یک هفته‌ای که قرار بود عاشق شوم. راستش حدود یک سال از آن روز گذشته، اما نه عاشق شدم، نه نویسنده! شاید باورتان نشود، دوباره همان لحظۀ درخشان را احساس کردم. تصمیم راسخ خود را گرفتم که نویسنده شوم. باور ندارید که دو متر پارچه بتواند زندگی یک آدم را تغییر دهد؟!
این متن، ادامۀ مطلب«پیراهن آبی‌ام را بپوشم یا نه؟» است.
برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
YaseenNateghi
YaseenNateghi
٩٧/٠٧/١٩
١
٠
سلام. اول خسته نباشید بهتون بابت این یادداشت دوست داشتنی. بابای ما هم از وقتی یادمون میاد، هروقت می خواستیم چیز جدیدی بخریم فغان برمی آوردن که چه نیازی هس فلان چیز رو بخریم وقتی خودمون جنس مشابهش رو توی خونه داریم. سرِ دوچرخه مثلا از 7 سالگی تا 17 سالگی دقیقا همین داستان رو داشتیم :)) در مورد گوشی، هدفون و این قبیل چیزا کماکان همون عادت رو دارن. / خیاطی جدا یکی از اختراعات جالب بشر بوده! پر از خلاقیته. موفق باشید توش. / مطلب تون جزء مطالب خوب هفته اخیر بود. رَوون نوشته بودین و خواننده با دیالوگ های توی متن راحت میتونست ارتباط بگیره. و جای خوبی اومدین برای نویسنده شدن. :) منتظر مطلب های خوب بعدیتون هم هستیم
f_shams
f_shams
٩٧/٠٨/١٢
٠
٠
سلام. ممنونم از شما و نگاهتون. البته چون مادر بنده پارچه نداشتن تو چمدون، من هنر خیاطی ندارم... شخصیت داستان دارن :)))
آلاء (بوریسونا)
آلاء (بوریسونا)
٩٧/٠٧/١٩
١
٠
خیلی خوب نوشته بودین خصوصا از لحاظ روان بودن من بشخصه خیلی جذبش شدم و مطلب قبلی رو هم خوندم!:))))
f_shams
f_shams
٩٧/٠٨/١٢
٠
٠
خیلی مرسی
sara_j
sara_j
٩٧/٠٧/١٩
١
٠
حالا آخرش خیاطی یاد گرفتید یا نه خخخخ
Ali_emadi
Ali_emadi
٩٧/٠٧/٢٢
١
٠
افرین که اینقدر خوب و تمیز نوشته بودین. ادامه بدین حتنا
[دخــتر آبــــــان]
[دخــتر آبــــــان]
٩٧/٠٧/٢٣
١
٠
گل گلی که خیلی خوشگله :)) از این پارچه هایی که مال بیست سال پیش باشه مامان منم زیاد داره =_= و دلش نمیاد هیچکدوم رو استفاده کنه :| چون هرکدوم یادگاری از فلانیه و خب صلاح میدونن ک همونجور تو چمدون بمونه :| خیلی خوب بود :))
پربازدیدتریـــن ها