قصه عینکم
دنیای پسا عینک

قصه عینکم

نویسنده : komeil

«به قدری این صحنه برایم روشن است که انگار همین دیروز بود که تازه عینکی شدم»
این جمله تقریبا نقل به مضمون همان جمله‌ایست که نقطه آغازین یکی از درسهای آخر ادبیات سال چهارم دبیرستان بود. «قصه عینکم» نوشته‌ رسول پرویزی اهرمی. سال چهارم دبیرستان با آن ژست‌های قلدری و بزرگ مدرسه بودن، با تمام تفاوت‌هایش با بقیه دانش‌آموزان مدرسه- به‌خصوص سال اولی‌ها- با لباس فرم نپوشیدن و با گیر ندادن‌های ناظم که حریف ما نمی‌شد و مهم‌تر از همه با کنکور یکی از متفاوت‌ترین سال‌های زندگی‌ام بوده و خواهد بود. چهارشنبه‌ها زنگ آخر ادبیات داشتیم.آخرهای سال تحصیلی -برای چهارم دبیرستان، ماه اسفند ماه آخر سال تحصیلی محسوب می‌شود- بود و هوا درگرمای قبل از عید. آفتاب، درست از بالای کوهسنگی از دو پنجره کلاس ما که در طبقه همکف مدرسه بود به داخل می‌زد. مجبور بودیم پرده‌های خردلی‌رنگ را باز کنیم تا آفتاب اذیتمان نکند اما باز این باد بهاری بود که پرده‌ها را حرکت می‌داد و راخی برای آفتاب به داخل باز می‌کرد. و همین‌طور عبور ‌و مرور عابران را توی پارک برای ما نمایان می‌کرد که باعث می‌شد حواس ما از درس پرت شود. من مطابق معمول روی آخرین نیمکت کلاس نشسته بودم و برخلاف بقیه شاید تنها کسی بودم که به درس ادبیات گوش می‌دادم؛ بقیه یا چرت می‌زدند یا برای کنکور برنامه می‌ریختند یا فیلم تماشا می‌کردند. داستان به‌جایی رسید که رسول پرویزی از زرد بودن آجرهای دیوار حیاط می‌گفت و نور و گرمای سر ظهر. دقیقا همان فضایی که داخل کلاس ما وجود داشت؛ گرما، خستگی، نور زرد ملایم که بر اثر برخورد آفتاب به پرده‌های خردلی‌رنگ ایجاد می‌شد و نسیمی که گهگاهی هوای کلاس را خنک می‌کرد. از اینجا بود که داستان من را با خودش همراه کرد و برد توی خیال. سوار داستان شدم و تا شیراز رفتم تا قصه عینک رسول پرویزی را گوش که نه، بلکه ببینم. برایم دقیقا ماجرای عینکی شدن خودم تداعی شد. روزی که همراه پدر رفتیم تا عینکم را تحویل بگیریم. اول دبیرستان بودم. درست یادم است، در راه برگشت هیچ‌منظره‌ای نبود که از جلوی شیشه ماشین رد بشود و من آن را از دست بدهم. برگ‌های درختان حالا شفاف شده‌ بودند و سبزی زیبا‌تری داشتند، مردمی که در دور دست راه می‌رفتند حالا واضح دیده می‌شدند و ساختمان‌هایی که بهشان توجهی نکرده‌بودم، حالا با جزییاتشان توجه من را جلب می‌کردند. انگار دوباره متولد شده بودم یا انگار وارد دنیای دیگه‌ای شده بودم. این‌ها مشابه جملاتی بود که رسول پرویزی هم نوشته‌بود. یادم آمد که یکی از دغدغه‌هایم مزاحمتِ فریم عینک بود برای دیدن دنیا و این فکر که جهان را باید از داخل این دریچه ببینم و پاسخ بقیه که « عادت خواهی کرد». توی همین حال و هوا بودم که یکهو زنگ پایان کلاس به صدا در آمد و معلم رفت تا وسایلش را جمع کند. من اما سرم را به دیوار تکیه داده بودم و داشتم به کوهسنگی که با هربار حرکت پرده‌ها نمایان می‌شد نگاه می‌کردم. داشتم از خواندن داستان کیف می‌کردم که یهو یکی از بچه‌ها از جلوی کلاس درحالی که یه کتاب تاریخ ادبیات توی دستش بود آمد تا ته کلاس پیش من و گفت: «کمیل! ببین این یارو رسول پرویزی چقدر قیافه‌اش شبیه توئه! وقتی می‌خندی همین شکلی می‌شی!» باقی بچه‌ها که تازه داشتند‌ از خواب بیدار می‌شدند زمانی که عکس را دیدند یکهو زدند زیر خنده. خواستم بگویم: «آقا من را چه به رسول پرویزی؟ سناتور زمان شاه!» که حتی به نظر خودم هم شبیه بودیم چه به لحاظ قیافه و چه از نظر داستانی که سر ماجرای عینک داشتیم. به نظر چاره‌ای نبود جز خنده، برداشتن کوله‌پشتی و خروج از کلاس.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
[دخــتر آبــــــان]
[دخــتر آبــــــان]
٩٧/٠٧/١٧
١
٠
که اینطور :) آره اولین باری که ادم با عینک اطرافش رو میبینه خیلی باحاله :)
komeil
komeil
٩٧/٠٧/١٨
٠
٠
پدرم توی ماشین می‌گفت چته؟ چرا همه‌ش توی حالت تعجبی؟ درخت که تعجب نداره
komeil
komeil
٩٧/٠٧/١٨
٠
٠
پ.ن: عکس فوق کاملا تزیینی بوده و هرگونه ارتباطی با عینک فوق را اکیدا تکذیب می‌کنم. این عینک من نیست آقاااااااااااااا
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٧/٠٧/٢١
١
٠
من از 7 سالگی تا همین چند سال پیش که شماره عینکم صفر شد عینکی بودم اما چشمام تنبلی داشتن برا همین هیچ وقت اون ذوق و شگفتی عینکی ها رو از دیدن بهتر تجربه نکردم
komeil
komeil
٩٧/٠٧/٢٢
٠
٠
نیمی از لذت زندگی رو از دست دادین :/
پربازدیدتریـــن ها