تماما ساده
نفهمیم کی خوابمان برد

تماما ساده

نویسنده : Fatemeh.Lakaei
کاش مثلا قدم می‌زدیم تا باغ فردوس. می‌رسیدیم به شهر کتاب. می‌گفت: «تو که می‌دانی من از کتاب و رمان سر در نمی‌آورم. خودت انتخاب کن.» در ذهنم می‌چرخیدم تا اولین کتابی را که در لیست خریدنی‌هایم گذاشته بودم پیدا کنم. به ذهنم فشار می‌آوردم. چشمم روی کتاب‌ها به دنبال یک نام آشنا می‌گشت. «فلسفه ترس» چشمانم را یک‌هو می‌گرفت و با یک لبخند پت و پهن و گشاد بغلش می‌کردم و میگفتم: «همین! این!» بعد با هم می‌رفتیم پیراشکی می‌خریدیم. از همان‌هایی که تمام بچگی‌مان بویش هر روز صبح از سر کوچه می‌آمد و دلمان را موقع مدرسه رفتن آب می‌انداخت. بعد می‌رفتیم خانه، جورابمان را گلوله می‌کردیم گوشه مبل‌ها نزدیک شوفاژ. هر کدام به عادت بچگی یک پتو پهن می‌کردیم روی شوفاژ و می‌چپیدیم زیر پتو تا دماغ. بعد دور از چشم مامان بزرگ وسواسی‌مان با دست‌های چرب و چیلی گازهای گنده گنده به پیراشکی‌مان می‌زدیم؛ از همان گازهایی که تا بخواهی لقمه را در دهانت بچرخانی و بجوی هزار بار فک‌ات در می‌رود و نفس کم می‌آوری. بعدش بنشینیم چای داغ بخوریم. فوتبال ببینیم و بعد در همان حالت چنباتمه‌ای زیر پتو تا آخر شب به حرف‌های بقیه اهل خانه گوش کنیم و بخندیم و گاهی ریسه برویم و گاهی هیچ نگوییم و نفهمیم کی خوابمان برد.
برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
Susan_mhd
Susan_mhd
٩٧/٠٧/٠٥
١
٠
چه آرامشی:)
[دخــتر آبــــــان]
[دخــتر آبــــــان]
٩٧/٠٧/١٢
٠
٠
اخی :)
پربازدیدتریـــن ها