شصت کیلومتر دلتنگی
شهری که می‌رویم، چه جور شهری‌ست؟

شصت کیلومتر دلتنگی

نویسنده : n_hasannejad
سوار اتوبوس می‌شوم و طبق عادت به سمت انتهای اتوبوس میروم. دنبال صندلی تک نفرهای میگردم تا در آن فرو روم اما پیدا نمی‌کنم. اتوبوس حسابی شلوغ و پر از مسافر است. بین حق انتخاب‌هایی که برای نشستن در صندلی دو نفره دارم، نشستن در کنار دختر جوانی را که تقریبا هم سن و سال خودم است انتخاب می کنم. چهره‌اش پر از نگرانی و اضطراب است. احساس می‌کنم دلش می‌خواهد با کسی صحبت کند، اما حوصله‌اش را ندارم. هندزفری را در گوشم می‌گذارم و چشم‌هایم را می‌بندم . خیلی زود از شنیدن آهنگ‌های تکراری خسته می‌شوم و موزیک را قطع می‌کنم. نگاهم به دختر کنار دستی‌ام می‌افتد، نگاهش می‌کنم. هم‌چنان مضطرب است. می‌گویم: «بار اولی است که به شهر دیگری می‌روی؟» می‌گوید: «بله» و بلافاصله می‌پرسد: «شهری که می‌رویم، چه‌جور شهری است؟» لحظه‌ای مکث می‌کنم. چهره‌ام را بر‌می‌گرداندم و از پنجره به ردیف درخت‌هایی که به سرعت از پشت پنجره اتوبوس می‌گذرند، نگاه می‌کنم و توی ذهنم مرور می‌کنم: «چجور شهری‌ست...»
این شهر همواره برای من بیگانه بوده است، مثل کادویی که از کسی می‌گیری و بعد می‌بینی که از آن خوشت نمی‌آید. سهم من از این شهر بیگانه آپارتمانی چهار دیواری‌ست که برایم مثل پناهگاهی است برای فرار از مردم این شهر.
دلم می‌خواهد هر وقت در آپاراتمانم هستم، بعد از ظهر باشد تا پنجره را باز کنم، پرده‌ها را کنار بزنم، روی صندلی تک نفره مورد علاقه‌ام بنشینم و موهایم را به دست بادی بسپارم که به زور از لای توری پنجره خود را داخل می‌کشد و خودم را قهوه‌ای داغ مهمان کنم و به صدای پسر بچه‌های همسایه‌های آپارتمان  روبه‌رویم گوش بسپارم که بارها کوچه را با دوچرخه‌های کوچکشان طی می‌کنند و گاهی دعوا می‌کنند سر این که چه کسی حق ندارد دیگر در کوچه بازی کند و من لبخندی بزنم و با خود فکر کنم کاش کسی هم حق زندگی در این شهر را از من بگیرد.
اوایل احساس راحتی می‌کردم. سرمست از احساس آزادی، رهایی و استقلالی که بزرگسال بودن در اختیارم گذاشته بود. اما خیلی زود فهمیدم زندگی در این  شهر بیگانه همچون لباس شیک و فریبنده‌ای می‌ماند که در خریدش عجله کرده ام.
صدای کمک راننده اتوبوس که برای گرفتن بلیط آمده مرا از افکارم بیرون می‌کشد. می‌پرسم چقدر تا مقصد مانده. می‌گوید: «تقریبا رسیده‌ایم.» به دخترک کنار دستی‌ام نگاهی می‌اندازم. لبخندی می‌زند و می‌گوید: «چیزی نگفتید!» سکوت می‌کنم. اتوبوس به مقصد می‌رسد و مسافران برای پیاده شدن از جاهایشان بلند می‌شوند. با هم از اتوبوس پیاده می‌شویم. می‌گویم: «شصت کیلومتر دلتنگی.» با تعجب نگاهم می‌کند. با خودم می‌گویم: «درک کردنش زمان زیادی نمی‌برد.»
برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
YaseenNateghi
YaseenNateghi
٩٧/٠٦/٢٤
٢
٠
چقدر خوب نوشتین. «کادویی که از کسی می‌گیری و بعد می‌بینی که از آن خوشت نمی‌آید.» لذت بردیم. / پنجرۀ توی تصویر، توری نداره! سخت بود پیدا کردن عکس یک پنجرۀ توری‌دار که همزمان باد هم ازش در حال رد شدن باشه و بخوره توی موهای نویسنده! :)
n_hasannejad
n_hasannejad
٩٧/٠٦/٢٥
٠
٠
درود فراوان بر مستر ناتاکی، لذت بردن شما از متن، باعث افتخار بنده است. متاسفانه خانم شیعه زاده دقت شما رو در انتخاب تصویر نداشتن ولی بازم خوبه :))
محمدرضا مهدیزاده
محمدرضا مهدیزاده
٩٧/٠٦/٢٤
٠
٠
انصافاً از بهترین یادداشت هایی هس که این چند وقته توی سایت خوندم :) خیلی عالی بود :) موفق باشید
n_hasannejad
n_hasannejad
٩٧/٠٦/٢٥
٠
٠
سپاس از لطف فراوان آقای شاعر :))
آلا بوریسونا
آلا بوریسونا
٩٧/٠٦/٢٤
٠
٠
خیلی خوب بود خیلی! توصیف مکان و موقعیت که عالی اصن! درود بر تو!:)))
n_hasannejad
n_hasannejad
٩٧/٠٦/٢٥
٠
٠
فدا مدا خانومی :))
sara_j
sara_j
٩٧/٠٦/٢٤
٠
٠
من واقعا لذت بردم از خوندن متن تون قلم بسیار توانایی دارید
n_hasannejad
n_hasannejad
٩٧/٠٦/٢٥
١
٠
سپاس، قلم ما قابل شما رو نداره :))
فو فا نو
فو فا نو
٩٧/٠٦/٢٥
٠
٠
لازمه بگم منم خوشم اومد؟ D: احساسات خودت یا دختر توی یادداشت رو خیلی خوب به قلم آوردی
n_hasannejad
n_hasannejad
٩٧/٠٦/٢٦
٠
٠
فوفیییییییییییییییییییییییییییییی:)) دلم برات تنگیده:// چرا هروخ میام تخته نیستی عایا؟؟؟؟ لازمه بگم مرسی خانومی :))
نسیم پهلوان
نسیم پهلوان
٩٧/٠٦/٢٩
٠
٠
تازه مطلبتو خوندم نسترن جانم.. خیلی خوب نوشتی.. دلتنگ نباشی خانوم :) ... راسی این روز و شبای عزیز و محترم حسابی منو دعا کن :)
n_hasannejad
n_hasannejad
٩٧/٠٦/٣١
٠
٠
سلام بر نسیمِ جان، من همواره دلتنگم :((
[دخــتر آبــــــان]
[دخــتر آبــــــان]
٩٧/٠٦/٣٠
٠
٠
چه تیتر قشنگی بود :)) چسبید بهم :) احسنت نسترنی 💕
n_hasannejad
n_hasannejad
٩٧/٠٦/٣١
٠
٠
احسنت بر سمنویِ نمکدون :)) الآن که نیگا می کنم تیترش واقعاً خوجگله :)) خخخخخ
پربازدیدتریـــن ها